✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۱۲**
✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۱۲**
(روز اردو - جنگل سرسبز و خوشمنظره ادن 🌲⛺)
هوای پاک جنگل و درختان سر به فلک کشیده، منظرهای عالی برای یک اردوی مدرسه ساخته بود... البته تا وقتی که پای بچههای ادن وسط باشد!
گروه شماره ۳ (دامیان، بکی، ایلا و آنیا) نقشه به دست وسط جنگل ایستاده بودند.
بکی (در حالی که قطبنما دستش بود و نقشه را برعکس گرفته بود): «خب بچهها! طبق محاسبات دقیق من، گنجِ عشق... یعنی اه، یعنی مسیر چادرها این طرف است!»
ایلا (دست به سینه و با نگاهی عاقل اندر سفیه): «بلکبل، قطبنما رو دستت گرفتی ولی داری به سمت باتلاق میری! مگه کوری؟!»
بکی: «عزیزم، به این میگن مسیرِ هیجانانگیزِ میانبر! مگه نه آنیا؟»
آنیا (در حال خوردن بادامزمینی): {من فقط دلم میخواد یه خرس مهربون ببینم که بهمون بادوم زمینی بده... اینجا چقدر حشره زیاده!}
دامیان کلاه لبهدارش را مرتب کرد و با قیافهای مثلاً بیتفاوت جلو آمد:
دامیان: «جمع کنید این مسخرهبازیها رو! من لیدرِ این گروهم و مسیر درست اون طرفه. دنبالم بیایید و گم و گور نشید!»
دامیان پیشاپیش راه افتاد. آنیا هم زیرلب غرغر کنان پشت سرش حرکت کرد: {پسر دوم باز فیلش یاد هندوستان کرده و فکر کرده ژنرال ارتشه...}
(چند دقیقه بعد - عمق جنگل 🍃)
ناگهان صدای خشخش مرموزی از پشت بوتهها شنیده شد.
آنیا (با چشمهای گرد شده): {وای... نکنه هیولای جنگلی باشه؟! یا یه جاسوس مرموز؟! 🤔}
دامیان سریع برگشت و ایستاد جلوی آنیا: «تـ... تو سرت رو دزدیدی پایین راه برو! چیزی نیست، احتمالاً یه سنجابه...»
همین که دامیان این را گفت، یک قورباغهی بزرگ از روی شاخه پرید روی شانه دامیان! 🐸
دامیان: «یا خدااااااا! این چی بود دیگهههه؟! 😱💥»
دامیان از ترس پرید هوا و محکم بغلِ آنیا چسبید!
آنیا: 😳🗿 {پسر دوم... رکوردِ ترس از قورباغه رو جابهجا کرد!}
بکی با سرعت لرزان دوربینش را درآورد و فلاش زد: «ثبت شد! آغوشِ اجباری در دلِ طبیعت! شاهزاده از قورباغه هم میترسد! 😎📸»
دامیان (در حالی که از شرم گوجهای شده بود، سریع خودش را عقب کشید و داد زد): «کدوم احمقی این رو انداخت رو من؟! بلکبل خفه شو وگرنه دستور تبعیدت رو صادر میکنم!! 💢🍅»...
این بکی آخر یه کاری دست خورش میده 😮💨
(روز اردو - جنگل سرسبز و خوشمنظره ادن 🌲⛺)
هوای پاک جنگل و درختان سر به فلک کشیده، منظرهای عالی برای یک اردوی مدرسه ساخته بود... البته تا وقتی که پای بچههای ادن وسط باشد!
گروه شماره ۳ (دامیان، بکی، ایلا و آنیا) نقشه به دست وسط جنگل ایستاده بودند.
بکی (در حالی که قطبنما دستش بود و نقشه را برعکس گرفته بود): «خب بچهها! طبق محاسبات دقیق من، گنجِ عشق... یعنی اه، یعنی مسیر چادرها این طرف است!»
ایلا (دست به سینه و با نگاهی عاقل اندر سفیه): «بلکبل، قطبنما رو دستت گرفتی ولی داری به سمت باتلاق میری! مگه کوری؟!»
بکی: «عزیزم، به این میگن مسیرِ هیجانانگیزِ میانبر! مگه نه آنیا؟»
آنیا (در حال خوردن بادامزمینی): {من فقط دلم میخواد یه خرس مهربون ببینم که بهمون بادوم زمینی بده... اینجا چقدر حشره زیاده!}
دامیان کلاه لبهدارش را مرتب کرد و با قیافهای مثلاً بیتفاوت جلو آمد:
دامیان: «جمع کنید این مسخرهبازیها رو! من لیدرِ این گروهم و مسیر درست اون طرفه. دنبالم بیایید و گم و گور نشید!»
دامیان پیشاپیش راه افتاد. آنیا هم زیرلب غرغر کنان پشت سرش حرکت کرد: {پسر دوم باز فیلش یاد هندوستان کرده و فکر کرده ژنرال ارتشه...}
(چند دقیقه بعد - عمق جنگل 🍃)
ناگهان صدای خشخش مرموزی از پشت بوتهها شنیده شد.
آنیا (با چشمهای گرد شده): {وای... نکنه هیولای جنگلی باشه؟! یا یه جاسوس مرموز؟! 🤔}
دامیان سریع برگشت و ایستاد جلوی آنیا: «تـ... تو سرت رو دزدیدی پایین راه برو! چیزی نیست، احتمالاً یه سنجابه...»
همین که دامیان این را گفت، یک قورباغهی بزرگ از روی شاخه پرید روی شانه دامیان! 🐸
دامیان: «یا خدااااااا! این چی بود دیگهههه؟! 😱💥»
دامیان از ترس پرید هوا و محکم بغلِ آنیا چسبید!
آنیا: 😳🗿 {پسر دوم... رکوردِ ترس از قورباغه رو جابهجا کرد!}
بکی با سرعت لرزان دوربینش را درآورد و فلاش زد: «ثبت شد! آغوشِ اجباری در دلِ طبیعت! شاهزاده از قورباغه هم میترسد! 😎📸»
دامیان (در حالی که از شرم گوجهای شده بود، سریع خودش را عقب کشید و داد زد): «کدوم احمقی این رو انداخت رو من؟! بلکبل خفه شو وگرنه دستور تبعیدت رو صادر میکنم!! 💢🍅»...
این بکی آخر یه کاری دست خورش میده 😮💨
- ۱۷۶
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط