{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

meysam

تنها به کافی شاپ همیشگی رفته بود
اینبار قهوه سفارش داد 
از همان لحظه سفارش تا زمانی که داشت شکر را هم میزد و بوی قهوه را حس می کرد افکار مبهمش شروع شد ...
به نزدیک لبش که رسید چشمانش پر اشک شده بود... 
اولین جرعه تلخ که از گلویش پایین رفت تلخی زندگی آمد بالا …
زل زده بود به صندلی خالی رو برو
چشم پر اشک ، دل سنگین از غم  و  دهانی تلخ تلخ …
امانش را تلخی زندگی بریده بود...
این سوالات تکراری چرا جوابی ندارند؟!
مگر میشود این حجم از تلخی را تحمل کرد؟!
چرا کسی نمیفهمد تلخی برای جنس لطیف یعنی نابودی...
چشمانش را بست...
نفس عمیقی کشید...
خودش را جمع و جور کرد...
اشکهایش را پاک کرد...
بلند شد و اطرافش را نگاه کرد...
قهوه ای که فقط یک جرعه از آن کم شده بود و پولی که کنار فنجان گذاشته بود...
صندلی های خالی پشت یک میز دو نفره گرد …
آن صندلی روبرویش که روزها خالی مانده بود...
آرام به سمت درب خروج کافه رفت...
حواسش به پشت سرش هست...
هنوز هنگام خروج از کافه آن صدا را دوست دارد که بشنود
•●عزیزم مراقب خودت باش●•
اما خیلی وقت است آن صدای مردانه نامرد شده است.....

#MeysaM
دیدگاه ها (۱)

👧فیلیکس و می سان 🫅🏻

پارت ششم | جای خالیآن روز، لیانا نیامد.جنگکوک اول متوجه نشد....

فیک

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝒄𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 46ویولت چند قدم جلو رفت.— جوابم رو ب...

فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۴زنگ ناهار که خورد، حیاط دوباره شلوغ ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط