**زندگی تکرار نشدنی**
**زندگی تکرار نشدنی**
**پارتی چهارم**
دو روز از آن اتفاق توی کارگاه هنر میگذشت، اما کلمات جین مدام مثل اکو توی سر جینا تکرار میشدند. «ما قراره خیلی زودتر از اونچه فکر کنی، به هم گره بخوریم...» جینا سعی کرده بود خودش را با درسها و کارهای دانشگاه سرگرم کند تا این حس غریب و ترسناک را فراموش کند، اما انگار فرار کردن از واقعیت دیگر غیرممکن بود.
عصر بود و جینا ترجیح داده بود به جای بازگشت مستقیم به خانه، راهی کافه دنج و خلوتی در انتهای خیابان شود تا کمی آرام بگیرد. کافه تاریک بود، بوی ملایم قهوه تلخ فضا را پر کرده بود و هیچ موزیک آزاردهندهای پخش نمیشد. پشت میز چوبی کوچکی کنار پنجره نشسته بود و به قطرات بارانی که روی شیشه میخزیدند خیره شده بود.
درِ کافه باز شد. زنگولهی بالای در با صدای زنگی ملایم به صدا در آمد و هوای خنک بیرون به درون جریان پیدا کرد. جینا سرش را بالا آورد و نگاهش ناخودآگاه در چارچوب در قفل شد.
جین بود. پیراهن تیرهرنگ به تن داشت و موهای مشکیاش کمی از نم باران خیس شده بود. نگاهش توی کافه چرخید و بلافاصله روی جینا نشست؛ انگار از قبل میدانست کجای این شهر شلوغ نشسته است. لبخند محو و مطمئنی روی لبهایش نقش بست و مستقیماً به سمت میز او قدم برداشت.
قلب جینا برای لحظهای از حرکت ایستاد. خواست بلند شود و راهش را کج کند، اما صدای بم و آرام جین مانعش شد: «تنهایی زیر بارون نشستن، عادت همیشگیته یا فقط وقتی از من فرار میکنی اینجایی؟»
جینا آب دهانش را قورت داد، سعی کرد خودش را محکم نشان دهد و گفت: «من از کسی فرار نمیکنم... تو اینجا چیکار میکنی؟ تعقیبم میکنی؟»
جین صندلی روبهروی جینا را کشید و بدون اینکه منتظر اجازه باشد، نشست. آرنجهایش را روی میز گذاشت و خیره شد به چشمهای درشت و مشکی جینا. چشمهای صورتیاش زیر نور کمرنگ کافه مثل دو قطعه سنگ قیمتی میدرخشیدند.
«تعقیب کردنی در کار نیست، جینا. وقتی یک نفر رو با تمام وجود حس کنی، نیازی به نقشه کشیدن نداری.» جین مکثی کرد، نگاهی به فنجان خالی قهوه انداخت و ادامه داد: «تو از همهی آدمهای این شهر میترسی چون بوی دروغ، بوی تظاهر و بوی نقابهاشون حالت رو به هم میزنه. ولی من... من نقابی ندارم.»
جینا با دستهای لرزان لبهی میز را گرفت: «تو خیلی عجیبی... تو هیچکدوم از اون پسرهایی نیستی که میشناختم. چشمهات... چرا رنگشون...»
جین لبخند تلخی زد، به صندلیاش تکیه داد و گفت: «چون من مثل بقیه نیستم. دنیا برای من رنگ دیگهای داره... و تو تنها کسی هستی که میتونی این رو بفهمی.»
فضای بینشان پر شده بود از سکوتی سنگین اما پر از معنا. جینا نگاهش را به چشمهای صورتیاش دوخت و برای اولین بار در زندگیاش، احساس کرد ترسی که سالها مثل یک حصار دور خودش کشیده بود، در برابر این پسر عجیب و مرموز دارد ذرهذره ذوب میشود.
**پارتی چهارم**
دو روز از آن اتفاق توی کارگاه هنر میگذشت، اما کلمات جین مدام مثل اکو توی سر جینا تکرار میشدند. «ما قراره خیلی زودتر از اونچه فکر کنی، به هم گره بخوریم...» جینا سعی کرده بود خودش را با درسها و کارهای دانشگاه سرگرم کند تا این حس غریب و ترسناک را فراموش کند، اما انگار فرار کردن از واقعیت دیگر غیرممکن بود.
عصر بود و جینا ترجیح داده بود به جای بازگشت مستقیم به خانه، راهی کافه دنج و خلوتی در انتهای خیابان شود تا کمی آرام بگیرد. کافه تاریک بود، بوی ملایم قهوه تلخ فضا را پر کرده بود و هیچ موزیک آزاردهندهای پخش نمیشد. پشت میز چوبی کوچکی کنار پنجره نشسته بود و به قطرات بارانی که روی شیشه میخزیدند خیره شده بود.
درِ کافه باز شد. زنگولهی بالای در با صدای زنگی ملایم به صدا در آمد و هوای خنک بیرون به درون جریان پیدا کرد. جینا سرش را بالا آورد و نگاهش ناخودآگاه در چارچوب در قفل شد.
جین بود. پیراهن تیرهرنگ به تن داشت و موهای مشکیاش کمی از نم باران خیس شده بود. نگاهش توی کافه چرخید و بلافاصله روی جینا نشست؛ انگار از قبل میدانست کجای این شهر شلوغ نشسته است. لبخند محو و مطمئنی روی لبهایش نقش بست و مستقیماً به سمت میز او قدم برداشت.
قلب جینا برای لحظهای از حرکت ایستاد. خواست بلند شود و راهش را کج کند، اما صدای بم و آرام جین مانعش شد: «تنهایی زیر بارون نشستن، عادت همیشگیته یا فقط وقتی از من فرار میکنی اینجایی؟»
جینا آب دهانش را قورت داد، سعی کرد خودش را محکم نشان دهد و گفت: «من از کسی فرار نمیکنم... تو اینجا چیکار میکنی؟ تعقیبم میکنی؟»
جین صندلی روبهروی جینا را کشید و بدون اینکه منتظر اجازه باشد، نشست. آرنجهایش را روی میز گذاشت و خیره شد به چشمهای درشت و مشکی جینا. چشمهای صورتیاش زیر نور کمرنگ کافه مثل دو قطعه سنگ قیمتی میدرخشیدند.
«تعقیب کردنی در کار نیست، جینا. وقتی یک نفر رو با تمام وجود حس کنی، نیازی به نقشه کشیدن نداری.» جین مکثی کرد، نگاهی به فنجان خالی قهوه انداخت و ادامه داد: «تو از همهی آدمهای این شهر میترسی چون بوی دروغ، بوی تظاهر و بوی نقابهاشون حالت رو به هم میزنه. ولی من... من نقابی ندارم.»
جینا با دستهای لرزان لبهی میز را گرفت: «تو خیلی عجیبی... تو هیچکدوم از اون پسرهایی نیستی که میشناختم. چشمهات... چرا رنگشون...»
جین لبخند تلخی زد، به صندلیاش تکیه داد و گفت: «چون من مثل بقیه نیستم. دنیا برای من رنگ دیگهای داره... و تو تنها کسی هستی که میتونی این رو بفهمی.»
فضای بینشان پر شده بود از سکوتی سنگین اما پر از معنا. جینا نگاهش را به چشمهای صورتیاش دوخت و برای اولین بار در زندگیاش، احساس کرد ترسی که سالها مثل یک حصار دور خودش کشیده بود، در برابر این پسر عجیب و مرموز دارد ذرهذره ذوب میشود.
- ۳۷
- ۱۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط