رمان : فقط به من نگاه کن
رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_59
فصل بیستوششم | انتخابی که به یاد نداشتم
صدای دیگری از پشت سرشان شنیده شد.
ـ هیونجین.
هر دو برگشتند.
هان در انتهای راهرو ایستاده بود.
اما ظاهرش با هانِ امروزی فرق داشت.
جوانتر بود.
و در دستش همان کلیدی دیده میشد که چانگبین شش سال پیش نگه داشته بود.
هان به هیونجین نگاه کرد.
ـ وقتشه.
هیونجین به فلیکس برگشت.
ـ هنوز نه.
هان سرش را تکان داد.
ـ اگه بیشتر بمونی، اون همهچیز رو به یاد میاره.
فلیکس با صدای بلند پرسید:
ـ دربارهی چی حرف میزنید؟
هیونجین دستش را به سمت فلیکس دراز کرد.
ـ فلیکس...
اما پیش از آنکه بتواند ادامه دهد، صدای ضبطصوت از همهجا بلند شد.
«خاطرهی چهارم در حال بازیابی است.»
راهرو لرزید.
پنجره ترک برداشت.
هان عقب رفت.
و هیونجین برای اولین بار، با صدایی که فلیکس هرگز از او نشنیده بود، گفت:
ـ من نمیخواستم ترکت کنم.
فلیکس به او خیره شد.
ـ پس چرا رفتی؟
هیونجین لبهایش را به هم فشرد.
ـ چون...
تصویر ناگهان تاریک شد.
فلیکس با نفس عمیقی چشمهایش را باز کرد.
دوباره در اتاق سوم بود.
همه اطرافش ایستاده بودند.
هیونجین دستش را گرفته بود.
هان روی زمین نشسته بود و سرش را میان دستهایش پنهان کرده بود.
ضبطصوت خاموش بود.
روی نمایشگر آن، جملهای دیده میشد:
«خاطرهی چهارم بازیابی شد.»
فلیکس به هیونجین نگاه کرد.
ـ تو نمیخواستی منو ترک کنی.
هیونجین به آرامی سر تکان داد.
ـ نه.
ـ پس چی شد؟
هیونجین چشمهایش را بست.
ـ نمیدونم.
هان ناگهان بلند شد.
ـ من میدونم.
همه به طرفش برگشتند.
هان دستش را پایین آورد.
در کف دستش، کاغذی کوچک دیده میشد.
روی آن نوشته شده بود:
«اگر هیونجین حقیقت را به یاد آورد، فلیکس دیگر نمیتواند در این خانه بماند.»
فلیکس کاغذ را از او گرفت.
ـ اینو از کجا آوردی؟
هان با صدایی لرزان گفت:
ـ نمیدونم. وقتی خاطره برگشت، این توی دستم بود.
بنگچان کاغذ را بررسی کرد.
ـ این خط...
لینو پرسید:
ـ میشناسیش؟
بنگچان جواب نداد.
چشمهایش روی نوشته ثابت مانده بود.
بعد آهسته گفت:
ـ این دستخط هیونجینه.
هیونجین به کاغذ خیره شد.
ـ من اینو ننوشتم.
فلیکس به او نگاه کرد.
ـ مطمئنی؟
هیونجین چند لحظه سکوت کرد.
ـ نه.
در اتاق سوم به آرامی بسته شد.
صدای قفل شدن در شنیده شد.
تق.
ضبطصوت برای آخرین بار روشن شد.
«انتخاب اول کامل شد.»
مکث.
«اما انتخاب دوم...»
چراغ قرمز خاموش شد.
«هنوز باقی مانده است.»
فلیکس کلید دوم را در دست گرفت.
حرف F دیگر روی آن دیده نمیشد.
جای آن، یک عدد حک شده بود.
۳۰
هیونجین با دیدن عدد، ناگهان عقب رفت.
فلیکس دستش را گرفت.
ـ هیونجین؟
هیونجین به کلید خیره شده بود.
و زیر لب گفت:
ـ نه...
ـ چی شده؟
هیونجین به فلیکس نگاه کرد.
چشمهایش پر از ترس بود.
ـ این کلید...
مکث کرد.
ـ برای روز آخره
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_59
فصل بیستوششم | انتخابی که به یاد نداشتم
صدای دیگری از پشت سرشان شنیده شد.
ـ هیونجین.
هر دو برگشتند.
هان در انتهای راهرو ایستاده بود.
اما ظاهرش با هانِ امروزی فرق داشت.
جوانتر بود.
و در دستش همان کلیدی دیده میشد که چانگبین شش سال پیش نگه داشته بود.
هان به هیونجین نگاه کرد.
ـ وقتشه.
هیونجین به فلیکس برگشت.
ـ هنوز نه.
هان سرش را تکان داد.
ـ اگه بیشتر بمونی، اون همهچیز رو به یاد میاره.
فلیکس با صدای بلند پرسید:
ـ دربارهی چی حرف میزنید؟
هیونجین دستش را به سمت فلیکس دراز کرد.
ـ فلیکس...
اما پیش از آنکه بتواند ادامه دهد، صدای ضبطصوت از همهجا بلند شد.
«خاطرهی چهارم در حال بازیابی است.»
راهرو لرزید.
پنجره ترک برداشت.
هان عقب رفت.
و هیونجین برای اولین بار، با صدایی که فلیکس هرگز از او نشنیده بود، گفت:
ـ من نمیخواستم ترکت کنم.
فلیکس به او خیره شد.
ـ پس چرا رفتی؟
هیونجین لبهایش را به هم فشرد.
ـ چون...
تصویر ناگهان تاریک شد.
فلیکس با نفس عمیقی چشمهایش را باز کرد.
دوباره در اتاق سوم بود.
همه اطرافش ایستاده بودند.
هیونجین دستش را گرفته بود.
هان روی زمین نشسته بود و سرش را میان دستهایش پنهان کرده بود.
ضبطصوت خاموش بود.
روی نمایشگر آن، جملهای دیده میشد:
«خاطرهی چهارم بازیابی شد.»
فلیکس به هیونجین نگاه کرد.
ـ تو نمیخواستی منو ترک کنی.
هیونجین به آرامی سر تکان داد.
ـ نه.
ـ پس چی شد؟
هیونجین چشمهایش را بست.
ـ نمیدونم.
هان ناگهان بلند شد.
ـ من میدونم.
همه به طرفش برگشتند.
هان دستش را پایین آورد.
در کف دستش، کاغذی کوچک دیده میشد.
روی آن نوشته شده بود:
«اگر هیونجین حقیقت را به یاد آورد، فلیکس دیگر نمیتواند در این خانه بماند.»
فلیکس کاغذ را از او گرفت.
ـ اینو از کجا آوردی؟
هان با صدایی لرزان گفت:
ـ نمیدونم. وقتی خاطره برگشت، این توی دستم بود.
بنگچان کاغذ را بررسی کرد.
ـ این خط...
لینو پرسید:
ـ میشناسیش؟
بنگچان جواب نداد.
چشمهایش روی نوشته ثابت مانده بود.
بعد آهسته گفت:
ـ این دستخط هیونجینه.
هیونجین به کاغذ خیره شد.
ـ من اینو ننوشتم.
فلیکس به او نگاه کرد.
ـ مطمئنی؟
هیونجین چند لحظه سکوت کرد.
ـ نه.
در اتاق سوم به آرامی بسته شد.
صدای قفل شدن در شنیده شد.
تق.
ضبطصوت برای آخرین بار روشن شد.
«انتخاب اول کامل شد.»
مکث.
«اما انتخاب دوم...»
چراغ قرمز خاموش شد.
«هنوز باقی مانده است.»
فلیکس کلید دوم را در دست گرفت.
حرف F دیگر روی آن دیده نمیشد.
جای آن، یک عدد حک شده بود.
۳۰
هیونجین با دیدن عدد، ناگهان عقب رفت.
فلیکس دستش را گرفت.
ـ هیونجین؟
هیونجین به کلید خیره شده بود.
و زیر لب گفت:
ـ نه...
ـ چی شده؟
هیونجین به فلیکس نگاه کرد.
چشمهایش پر از ترس بود.
ـ این کلید...
مکث کرد.
ـ برای روز آخره
- ۱۰۲
- ۱۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط