🖤🥀 سکوت
🖤🥀 سکوت
𓆩 پــارت چهلوهشتم 𓆪 🖤🥀
تصویر روی صفحه ثابت ماند.
اسما به خودش در تصویر خیره شده بود.
ـ «این امکان نداره...»
مادرش آرام گفت:
ـ «چرا. چون اون شب، تو تنها کسی نبودی که اونجا بود.»
تصویر جلو رفت.
اسمای بزرگسال کنار سه کودک ایستاده بود.
بعد خم شد و چیزی را به اسمای کوچک داد.
یک گردنبند کوچک.
اسما دستش را روی گردنش گذاشت.
همان گردنبندی که هنوز همراهش بود.
ـ «این... از همون شب مونده؟»
مادرش سرش را پایین انداخت.
ـ «تو خودت ازم خواستی نگهش دارم.»
اسما به تصویر نگاه کرد.
صدای اسمای بزرگسال از ضبط پخش شد:
ـ «وقتی زمانش رسید، گردنبند رو بهش برگردون.»
مرد کنار مانیتور آرام گفت:
ـ «و زمانش... امروزه.»
اسما گردنبند را بیرون آورد.
پشت آن یک شکاف کوچک وجود داشت.
یون با تعجب گفت:
ـ «بازش کن.»
اسما آن را باز کرد.
یک تکه کاغذ بسیار کوچک داخلش بود.
روی کاغذ فقط یک جمله نوشته شده بود:
«من پروژه را شروع نکردم؛ من آن را متوقف کردم.»
اسما به مادرش نگاه کرد.
ـ «من؟»
مادرش آرام گفت:
ـ «آره.»
صدای آژیر بلند شد.
صفحهی مانیتور قرمز شد.
«مرحلهی پایانی: انتخاب سوژه ۰۷»
دو گزینه روی صفحه ظاهر شد:
حذف کامل حافظه
بازگردانی کامل حافظه
اسما به صفحه خیره شد.
یون گفت:
ـ «اسما، عجله نکن.»
اما اسما آرام قدمی جلو رفت.
ـ «سالها همه برای من تصمیم گرفتن.»
دستش را روی صفحه گذاشت.
ـ «این بار... خودم انتخاب میکنم.»
مادرش با نگرانی گفت:
ـ «اسما، اگر حافظهات کامل برگرده، ممکنه دیگه نتونی مثل قبل زندگی کنی.»
اسما اشکهایش را پاک کرد.
ـ «شاید من هیچوقت مثل قبل نبودم.»
و انگشتش را روی گزینهی دوم گذاشت.
بازگردانی کامل حافظه
صفحه سفید شد.
صدای مادرش آخرین چیزی بود که شنید:
ـ «پس بالاخره یادت میاد... اون شب چه کسی رو نجات دادی.»
اسما چشمهایش را بست.
و ناگهان...
تمام خاطرات برگشتند. 🖤🥀
𓆩 پــارت چهلوهشتم 𓆪 🖤🥀
تصویر روی صفحه ثابت ماند.
اسما به خودش در تصویر خیره شده بود.
ـ «این امکان نداره...»
مادرش آرام گفت:
ـ «چرا. چون اون شب، تو تنها کسی نبودی که اونجا بود.»
تصویر جلو رفت.
اسمای بزرگسال کنار سه کودک ایستاده بود.
بعد خم شد و چیزی را به اسمای کوچک داد.
یک گردنبند کوچک.
اسما دستش را روی گردنش گذاشت.
همان گردنبندی که هنوز همراهش بود.
ـ «این... از همون شب مونده؟»
مادرش سرش را پایین انداخت.
ـ «تو خودت ازم خواستی نگهش دارم.»
اسما به تصویر نگاه کرد.
صدای اسمای بزرگسال از ضبط پخش شد:
ـ «وقتی زمانش رسید، گردنبند رو بهش برگردون.»
مرد کنار مانیتور آرام گفت:
ـ «و زمانش... امروزه.»
اسما گردنبند را بیرون آورد.
پشت آن یک شکاف کوچک وجود داشت.
یون با تعجب گفت:
ـ «بازش کن.»
اسما آن را باز کرد.
یک تکه کاغذ بسیار کوچک داخلش بود.
روی کاغذ فقط یک جمله نوشته شده بود:
«من پروژه را شروع نکردم؛ من آن را متوقف کردم.»
اسما به مادرش نگاه کرد.
ـ «من؟»
مادرش آرام گفت:
ـ «آره.»
صدای آژیر بلند شد.
صفحهی مانیتور قرمز شد.
«مرحلهی پایانی: انتخاب سوژه ۰۷»
دو گزینه روی صفحه ظاهر شد:
حذف کامل حافظه
بازگردانی کامل حافظه
اسما به صفحه خیره شد.
یون گفت:
ـ «اسما، عجله نکن.»
اما اسما آرام قدمی جلو رفت.
ـ «سالها همه برای من تصمیم گرفتن.»
دستش را روی صفحه گذاشت.
ـ «این بار... خودم انتخاب میکنم.»
مادرش با نگرانی گفت:
ـ «اسما، اگر حافظهات کامل برگرده، ممکنه دیگه نتونی مثل قبل زندگی کنی.»
اسما اشکهایش را پاک کرد.
ـ «شاید من هیچوقت مثل قبل نبودم.»
و انگشتش را روی گزینهی دوم گذاشت.
بازگردانی کامل حافظه
صفحه سفید شد.
صدای مادرش آخرین چیزی بود که شنید:
ـ «پس بالاخره یادت میاد... اون شب چه کسی رو نجات دادی.»
اسما چشمهایش را بست.
و ناگهان...
تمام خاطرات برگشتند. 🖤🥀
- ۵۰۷
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط