جنگل نفرین شده پارت ۱۹

شارلوت هنوز در آغوش تهیونگ بود.

اما حالش بهتر نشد.

ناگهان سرفه کرد.

تهیونگ ایستاد.

«شارلوت؟»

شارلوت دستش را جلوی دهانش گرفت.

چند قطره خون روی پیراهن تهیونگ افتاد.

تهیونگ با نگرانی به پیراهنش نگاه کرد.

بعد به صورت شارلوت.

«این دیگه چیه؟»

شارلوت به سختی نفس کشید.

«چیزی نیست...»

«چیزی نیست؟»

تهیونگ دوباره او را محکم‌تر گرفت.

«چرا بهم نگفتی؟»

شارلوت جواب نداد.

فقط چشم‌هایش را بست.

تهیونگ سرعتش را بیشتر کرد.

جلوتر...

مه غلیظی میان درخت‌ها پخش شده بود.

تهیونگ وارد مه شد.

همان لحظه فهمید...

جنگل تغییر کرده.

درخت‌هایی که قبلاً دیده بود، دیگر سر جایشان نبودند.

مسیرها عوض شده بودند.

حتی صدای جنگل هم فرق داشت.

تهیونگ زیر لب گفت:

«این جنگل...»

شارلوت آرام زمزمه کرد:

«عوض شده.»

تهیونگ به او نگاه کرد.

«تو هم اینو می‌بینی؟»

شارلوت چشم‌هایش را باز کرد.

«اوهوم.»

ناگهان...

صدای بال زدن بزرگی از بالای سرشان آمد.

تهیونگ ایستاد.

صدای باد میان درخت‌ها پیچید.

شارلوت آرام گفت:

«اومد...»

تهیونگ او را روی زمین نشاند.

«همین‌جا بمون.»

«تهیونگ...»

«برمی‌گردم.»

تهیونگ قدمی جلو رفت.

مه کنار رفت.

سایه‌ی بزرگی میان درخت‌ها ظاهر شد.

چشم‌های درخشان اژدها در تاریکی پیدا شد.

تهیونگ دستش را روی سلاحش گذاشت.

اژدها سرش را پایین آورد.

چشم‌هایش روی تهیونگ ثابت ماند.

ناگهان بال‌هایش باز شد.

تهیونگ فقط فرصت کرد عقب برود.

اژدها با سرعت به سمتش آمد.

اما درست قبل از رسیدن...

شارلوت را دید.

اژدها همان‌جا متوقف شد.

چشم‌هایش روی شارلوت ماند.

شارلوت به سختی سرش را بلند کرد.

«...اژدها.»

اژدها دیگر به تهیونگ نگاه نمی‌کرد.

فقط به شارلوت خیره شده بود.

بعد آرام به سمت او رفت.

تهیونگ هنوز آماده‌ی دفاع بود.

اما برای اولین بار...

دید که نگاه اژدها خشمگین نیست.

نگران بود.

لایک کن تا شارلوت نمردهههه
دیدگاه ها (۳)

راز خون پارت سوم

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

.....پارت ششم....

....پارت بیستم....

سایه‌های کلاغپارت سی‌ونهم | میان مرگ و زندگی«کاوهههههه...!»ج...

پارت ششم: فاصله ی کمقبل از اینکه جونگکوک جواب بدهد، صدای شکس...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟼 | صدای قلبیک هفته بعد.بالاخره روز ارائه‌ی پروژه...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چــهل‌وچهارم 𓆪 🖤🥀دستگیره‌ی در آرام چرخید.همه...

فاصله یک لبخند تا جنون

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت اول«بعضی شب‌ها، شروعِ یک اتفاق‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط