تناسخ به دنیایی دیگر پارت ۴۴

شیگاراکی: فکر نمیکردم انقدر زود بیهوش بشی!

باکوگو: تچ!💢 گمشو اونطرف!

شیگاراکی: اما من براتون یه هدیه آوردم!

یهو کلی تبهکار از اون پرتال اومدن بیرون

آیزاوا: باکوگو! میدوریا رو ببر یه جای امن! ماموریت تو اینه که از اون محافظت کنی!

باکوگو: به من نگو چیکار کنم!

خب...باکوگو ایزوکا رو برد یه جایی که ازش مراقبت کنه و دست کسی بهش نرسه💖🗿 البته بعضی از تبهکارا به باکوگو هم حمله میکردن ولی خب باکوگو گودرتمنده💖🗿 و تقریبا همه چیز تا موقعی که آلمایت بیاد مثل انیمه اصلی پیش رفت...فقط وقتی آلمایت اومد یخ نومو شکست و یه مبارزه اساسی رخ داد و شیگاراکی دوباره فرار کرد بقیه هم یکم در حد خراش و یا یه زخم چاقو موقع درست کردن سالاد زخمی شده بودن البته آلمایت هنوز به شکل اصلیش برنگشته بود و حدودا یک ساعت وقت داشت...وقتی همه چیز به خیر گذشت...

آیزاوا: واقعا به موقع رسیدی

سیزده: خیلی نزدیک بود!

آلمایت: انجام وظیفه بود!

شوتا: سنسه! ایزوکا کجاست!؟

آیزاوا: هنوز پیش باکوگوعه...حالا که حرفش شد سریع باید بره بیمارستان!

آلمایت: بیمارستان!؟ مگه چیشده!؟

آیزاوا: اگه اون نبود باکوگو الان مرده بود...

سیزده: و حتی شاید ما هم اینجا نبودیم...

آلمایت: منظورتون چیه؟! میدوریای جوان الان کجاست؟!

آیزاوا: برات همه چیز رو تعریف میکنم...فعلا بیا ببریمش بیمارستان

سیزده: حالا اونا کجان؟

آیزاوا: فکر کنم حدود محدوده شبیه ساز شهر باشن

ویو باکوگو

باکوگو: تچ💢...اون احمقا چرا نمیان؟

ایزوکا: ن-نه...

باکوگو: ها؟! داری تو خواب حرف میزنی؟ یا منو ایسگا کردی؟!💢💢

ایزوکا: ن-نه(دراز کردن دستش به سمت بالا)

ذهن باکوگو: چش شد یهو؟

ایزوکا: ک-کاچان...ا-امکان نداره...

باکوگو: من؟ من چی؟! دکو! چت شد؟!

ضربان ایزوکا شدید و شدیدتر میشد همش یه جمله رو تکرار میکرد: کاچان...نه...

باکوگو: دکو! بیدار شو!(گرفتن شونه های ایزوکا)

ایزوکا: چ-چرا؟...(گریش گرفت💔🗿) هق...م-من...دیر رسیدم! ن-نه! ک-کاچان...

باکوگو: دیر رسیدی؟...

باکوگو که فهمیده بود قضیه از چه قراره دست ایزوکا رو گرفت و گذاشت رو زمین بعد تو گوشش یه چیزی گفت...وقتی جمله اش تموم شد ایزوکا آروم شد و دوباره خوابید

ذهن باکوگو: دکوی نفله!(پوزخند)

آیزاوا: کاتسوکی!

باکوگو: چرا انقدر دیر کردین!💢 حوصله ام سر رفت!

آیزاوا: آنبولانس رسیده! باید سریع میدوریا رو بفرستیم بیمارستان!

باکوگو: به من نگو چیکار کنم!

آیزاوا: دستت سوخته؟

باکوگو: کوسه یکی از اون احمقا آتیش بود...چیز خاصی نیست

آلمایت: سوختگیش خیلی بده...ما خودمون میدوریا ی جوان رو میبریم سمت آنبولانس!

باکوگو: تچ! هر کاری میخواید بکنید!💢
ذهنش: دکو...حق نداری بمیری!...من هنوز تو رو شکست ندادم!

خبرنگارا ریختن تو و آلمایت و دانش آموزا رو احاطه کردن...ایزوکا خیلی سریع به آنبولانس منتقل شد

پرستا: وای خدا! دست این بچه چی شده!؟

پرستار: بجای حرف زدن دست بجونبون! نمیبینی وضعیتو؟!💢(از این بی اعصاباست)

آسویی: ایزو چان...

اوراراکا: ایزوکا چان زود خوب شو😭

کامیناری: هی پسر تو هم باهاش برو! دستت خیلی بد سوخته

باکوگو: نه خیرم! اصلا هم وضعش بد نیست!💢💥 به منم نگو چیکار کنم!

پرستار: چند نفر لطفا باهاش بیان!

شوتا: من میام

آلمایت: منم--

آیزاوا: نمیتونی! باید مراقب اون هیولا باشی

باکوگو راهشو کج کرده بود داشت میرفت که یهو...
ذهن باکوگو^

شیگاراکی: فقط اون بچه رو بهمون بدید تا از جون همتون بگذریم

ذهن باکوگو : تچ...💢
باکوگو: منم میرم...این دست داره بد میسوزه!

بقیه فکشون خورده بود تو زمین...رو زمین نه ها! تو زمین!

باکوگو: چطونه !؟ خب واقعا درد میکنه!💢💥

کیریشسما: کامیناری...

کامیناری: آره...

کیریشیما و کامیناری: همون چیزیه که فکر میکردیم!

خلاصه بگم که ایزوکا و باکوگو به بیمارستان منتقل شدن و شوتا هم همراهشون رفت،حدود یک هفته بعد با کمک بانوی درمانگر و بیمارستان درمان شد...اما ایزوکا...هنوز بیهوش بود
دیدگاه ها (۲۴)

اینو زیاد تو تیک تاک دیدم😁مامانمو درک نمیکنم🫠#باکودکو #باکوگ...

سناریوی شماره ۳ تک پارتی. نکته:من هرچی فکر کردم گفتم بزار ای...

پارت پونزدهم🧡💚قلبی که به تو تعلق داره باکودکو(مغز باکوگو می...

ریاکشن

سناریوی شماره ۲ تک پارتی.اسم:دکو تنهام نذار.زمان وقتی دکو از...

سناریو:زخم التیامی/پارت ۴(موقعیت:خوابگاه UA) (زمان:۴:۵۲)**با...

رمان یک نیمکت فاصله

عشق اشتباه

بازم پارت۹(در عمق نگاه تو)کیریشیما با تعجب نگاهش می‌کرد.&:"ص...

🥀💚 **عنوان: «آخرین خداحافظی؛ وقتی ایزوکو میدوریا به میدان نب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط