{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو:زخم التیامی/پارت ۴

سناریو:زخم التیامی/پارت ۴
(موقعیت:خوابگاه UA) (زمان:۴:۵۲)

**باکوگو**
رفتم یه آبی به سر و صورتم بزنم که صدای زنگ تلفن از اتاق دکو اومد. رفتم سمت اتاق. درش نینه باز بود. کامل بازش کردم و سرک کشیدم. دکو نبود. یعنی کجا رفته بود اول صبحی؟ رفتم سمت گوشیش که روی تخت افتاده بود. برش داشتم و جواب دادم.
_بله؟
_الو؟باکوگو ی جوان؟
_چیه آلمایت؟
_میدوریا ی جوان اونجاست؟

تعجب کردم. مگه پیش آلمایت نبود؟اگه اینجا نیست،اونجا هم نیست، پس کجاست؟
_نه نیست
_نیست؟ای پسر کله شق. حتما دوباره رفته تبهکار ها رو دستگیر کنه.

با حرف آلمایت جا خوردم. از دست دکو عصبانی شدم ولی ته دلم نگران بودم.
آلمایت:خیلی خب. باکوگو ی جوان وقتی میدوریا ی جوان برگشت بگو باهام تماس بگیره. بهش بگو خیلی مهمه
باکوگو(با حرص):خیلی خب باشه

و قطع کردم. تو دلم گفتم"ببین نفله اگه بلایی سرت بیاد خودم پاره ات میکنم"

_سر صحنه مودب باش🙄😑
+به تو چه نفله!
_ببین دفعه قبلی سر صحنه از کریشیما ایراد گرفتم بهم گفتی به تو چه نفله زدم ایزوکو و تورو کشتم اینبار هم بگی میزنم ایزوکو رو...(شوخی میکنما😅جدی نگیرین😂)
+تچ...خیلی خب

**برگردیم به داستان**
یهو چشمم به یه دفتر روی میز اش خورد. شبیه دفتر هایی بود که زمان مدرسه داشت. فقط یه چیزیش فرق می‌کرد. روش نوشته بود my diary(دفتر خاطرات من). کنجکاو شدم و برش داشتم. با خودم گفتم "یه نگاه عیبی نداره" و دفتر رو باز کردم. صفحه اول نوشته بود"امروز روزی عه که وارد ua میشم و لز این به بعد این دفتر خاطراتم رو نگه میداره" ورق زدم.

_امروز دوشنبه--رفتم مدرسه تا پرونده ام رو بگیرم که کاچان رو دیدم. معلوم بود از دستم عصبانی عه. بعد از اینکه پرونده ام رو گرفتم و از مدرسه در اومدم یقه ام رو چسبید و شروع کرد داد و بیداد کردن. ازش نمی‌ترسیدم. دیگه قرار نبود بترسم. ولی یه چیزی ته دلم میگفت قراره فاصله من و کاچان از هم بیشتر بشه. و این یکم ناراحتم می‌کرد. قرمان شدن در ازای دشمن شدن با کاچان. راستش یکم بی انصافیه...

بقیه اش رو نخوندم و چند بار ورق زدم.
_امروز جمعه--اولین باری بود که تو زنین بتا از کوسه ام استفاده میکردم. باید یاد میگرفتم بدون آسیب زدن به خودم از یکی رای همه استفاده میکردم. توی زمین من و اوراراکا در برابر کاچان و ایدا بودیم. ما قهرمان و اونا تبهکار. راستش از حق نگذریم کاچان نزدیک بود منو بکشه. کاچانه دیگه. عادت هاش هیچوقت عوض نمیشن. باید مراقب باسم کبابم نکنه. ولی باید بیشتر حواسم به خودم باشه. آلمایت میگه نمیتونم هی دست و پام رو بشکنم...

دوباره چند بار ورق زدم.
***
دیدگاه ها (۱)

سناریو:زخم التیامی/ادامه پارت ۴_امروز شنبه. چند روزی میشه که...

اوسی دیمن اسلایر

از ۳۶۵ روز سال؛یک روز ازآن او بود.ولی حیف،،،کسی را نداشت تا ...

آرت برای تولد یومهخب...تولدش مبارک💙...

دکوی شرور

پارت نهم🧡💚قلبی که به تو تعلق داره باکودکودکو:{کاچان حس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط