تک پارتی
لبخند زد و فندکشو از جیبش بیرون اورد
+ میدونی.. همیشه به این فکر میکردم که چطوری باید این روزو بهت تبریک بگم..
نیم خنده ای کرد و با فشار ارومی فندکو روشن کرد
+ با خودم میگفتم که چطوری میتونم در عین خشن بودن همیشگیم، با لطافت تمام بیام و بهت بگم، هی اوساموی دیوونه.. یه سال دیگه هم از اذیت کردن من گذشت..
شمع اول رو روشن کرد
+ ولی هیچوقت درست و حسابی نتونستم تبریک بگم..
شمع دوم رو روشن کرد
+ همیشه.. فقط نگاهمو ازت برگردوندم و.. زیر لب زمزمه کردم.. تولدت مبارک اوسامو..
شمع سوم رو روشن کرد
+ ولی حتما خودت بهتر میدونی.. چقدر برای این روز دستپاچه میشدم.. مگه نه..؟
دستش رو حرکت داد تا شمع اخر رو هم روشن کنه ولی.. دستاش لرزید..
چشماشو اروم روی هم فشار داد و.. زمزمه کرد: و هنوزم.. دستپاچه میشم..
بغضشو اروم قورت داد و.. دوباره لبخند زد
+ یادته..همش بهت میگفتم گاهی سعی کن ساکت باشی؟.. بلاخره موفق شدی ساکت بمونی دازای..
خندش گرفت
+ بلاخره.. بدون اینکه یدفعه بپری وسط حرفم، فقط داری گوش میدی.. بزرگ شدی دازای.. بلاخره بزرگ شدی اوساموی من.. بلاخره..
نگاهشو به شعله های شمع دوخت..
هرچند.. فقط یه رد کوچیک ازشون میدید..
+ میدونی دازای.. میدونی من هنوز.. وقتی چیزی میبینم یدفعه برمیگردم تا بهت بگم ولی.. بعد میبینم که نیستی..
نفس لرزونی کشید و با بغض خفه کننده ای تکرار کرد: دیگه نیستی..
سرشو پایین انداخت
اشکاش.. درست مثل زمستون بی گناهی که بارون بهش حمله کرده بود، شروع به باریدن کردند..
چیزی نگفت..
دیگه حرفی نزد..
دیگه.. کسی نبود که اون سکوت وحشتناک رو بشکنه..
فقط.. اروم سرشو بالا اورد و.. با وجود چشمای تارش، اخرین شمع رو هم روشن کرد..
اخرین شمع.. برای اولین تولدی که.. صاحب تولدش اونجا نبود..
+ میدونی.. همیشه به این فکر میکردم که چطوری باید این روزو بهت تبریک بگم..
نیم خنده ای کرد و با فشار ارومی فندکو روشن کرد
+ با خودم میگفتم که چطوری میتونم در عین خشن بودن همیشگیم، با لطافت تمام بیام و بهت بگم، هی اوساموی دیوونه.. یه سال دیگه هم از اذیت کردن من گذشت..
شمع اول رو روشن کرد
+ ولی هیچوقت درست و حسابی نتونستم تبریک بگم..
شمع دوم رو روشن کرد
+ همیشه.. فقط نگاهمو ازت برگردوندم و.. زیر لب زمزمه کردم.. تولدت مبارک اوسامو..
شمع سوم رو روشن کرد
+ ولی حتما خودت بهتر میدونی.. چقدر برای این روز دستپاچه میشدم.. مگه نه..؟
دستش رو حرکت داد تا شمع اخر رو هم روشن کنه ولی.. دستاش لرزید..
چشماشو اروم روی هم فشار داد و.. زمزمه کرد: و هنوزم.. دستپاچه میشم..
بغضشو اروم قورت داد و.. دوباره لبخند زد
+ یادته..همش بهت میگفتم گاهی سعی کن ساکت باشی؟.. بلاخره موفق شدی ساکت بمونی دازای..
خندش گرفت
+ بلاخره.. بدون اینکه یدفعه بپری وسط حرفم، فقط داری گوش میدی.. بزرگ شدی دازای.. بلاخره بزرگ شدی اوساموی من.. بلاخره..
نگاهشو به شعله های شمع دوخت..
هرچند.. فقط یه رد کوچیک ازشون میدید..
+ میدونی دازای.. میدونی من هنوز.. وقتی چیزی میبینم یدفعه برمیگردم تا بهت بگم ولی.. بعد میبینم که نیستی..
نفس لرزونی کشید و با بغض خفه کننده ای تکرار کرد: دیگه نیستی..
سرشو پایین انداخت
اشکاش.. درست مثل زمستون بی گناهی که بارون بهش حمله کرده بود، شروع به باریدن کردند..
چیزی نگفت..
دیگه حرفی نزد..
دیگه.. کسی نبود که اون سکوت وحشتناک رو بشکنه..
فقط.. اروم سرشو بالا اورد و.. با وجود چشمای تارش، اخرین شمع رو هم روشن کرد..
اخرین شمع.. برای اولین تولدی که.. صاحب تولدش اونجا نبود..
- ۶.۳k
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط