تکپارتی یونگش
مابچه ها شاید دوپارتی شد
اشتباه
علامت ها:
یونگی: _
آیلا: +
(آیلا ۱۳ سالشه)
ویو آیلا:
پنج سال از اون اتفاق لعنتی گذشت اتفاقی که زندگیمو نابود کرده من فقط ۱۳ سالمه چرا زندگیم اینطوریه؟
بعد اون تصادف همه چیزمو از دست دادم پدر و مادرم حتی برادرم، برادری که هست اما توی زندگی من نیست فقط فکر و خیال اینو دارم که فقط یبار دیگه بغلم کنه از وقتی مامان و بابام مردن دیگه برادری به اسم مین یونگی ندارم بهم قول داد حواسش بهم باشه اما ترکم کرد حالا دیگه کسی رو توی زتدگیم ندارم فقط منو اون از اون تصادف زنده موندیم شیش ماه گذشته بود از مرگ پدرو مادرم که رفتارش کلا عوض شد بعد اون اتفاقی که افتاد ازم متنفر شد اما واقعا نمیتونم قبول کنم اون اتفاق باعثش شده باشه.......
(فلش بک به پنج سال پیش)
داداشی داداشی*ذوق و خنده و میدوئه پیش یونگی*
_ها چیع*سرد*
نگاه کن چقدر نقاشیم خوشگله*ذوق*
_اره حالا برو حوصلتو ندارم گمشو*سرد*
+باشه چشم*بغض و ناراحت*
ویو ادمین:
آیلا خیلی ناراحت شد و داشت میرف یهو حواسش نبود که یه ماشین بهش نزدیک شد و نزدیک بود بهش بزنه
که یونگی اومد و آیلا رو پرت کرد اونور
_آیلا*داد و پرتش میکنه اونور*
+د.....داداش
_*یه سیلی بهش میزنه*
+هق....هق داداش چرا میزنیم؟*گریه شدید و بغض*
+خفه سو دختره عوصی اگر ماشین بهت میخورد میدونی چه بلایی سرت میومد هااااااااا*عربده*
+باشه ببخشید*گریه*
_خفه شو عوضی ادبت دیگه حواستو جمع کنی من میدونم با تو*داد*
+ولی داداش*گریه*
_گفتم دهنتو ببند*داد و یه سیلی بهش میزنه*
ویو ادمین:
یونگی ایلا رو میبره خونه و کتکش میزنه
+هق .....هق داداش بسی تروخدا غلط کردم*گریه*
_وای به حالت دوباره این اتفاق بیوفته میکشمت
+ب......باشه هق د....دا...داش*گریه*
(فلش بک به زمان حال)
ویو ایلا:
اشکام دوباره شروع کردن به ریختن از اون موقع داداشم ازم متنفره هیچ کاری باهام نداره حتی نمیدونه مشکل قبلی و افسردگی دارم من خیلی دوستش دارم اما اون منو نمیخواد تنها کسی که توی زندگیم دارم اجوما هست اون خیلی باهام مهربونه اما اون دیگه از اینجا رفتع و حالا من دوباره برای همیشه تنهام وقتی رفتم دکتر گفت امیدی به زنده بودنم نیس و بخاطر مشکل قلبیم زودتر میمیرم پس داداشمم راحت میشه
ویو یونگی:
همیشه از اتاق ایلا صدای هق هق و گریه میاد اما در اتاقش قفله ولی حوصلشو ندارم واسه همین نمیرم پیشش ولش کن نمیدونم چرا دیگه ازش خسته شدم و نمیخوام ببینمش ولی خب خواهرمه بتید ازش نگهداری کنم ولی خب درسته همیشه کتکش میزنم و اذیتش میکنم ولی همه چی براش فراهم کردم هرچی بخواد رو داره ولی یکم دلم براش میسوزه وبی اون انگار دیگه عادت کرده به کتکام و دیگه چیزی نمیگه فقط موقع شکنجه دادنش گریه میکنه چون می دونه هیچیزی هم بگه من کار خودمو میکنم خیلی خب ولش کن بهتره برم بخوابم دیر وقتع
(الان یونگی خواب میبینه)
ویو ادمین:
یونگی توی خوابش یه جاده سرد و تاریک رو میبینه که خیلی وحشتناکه و یه ماشین میبینه که توش چهار نفر نشستن یه پدر و مادر با یه خواهر و برادر یونگی دقت میکنه و میبینه اونا خانواده خودشن حتی اونم توی ماشین نشسته اما انگار دوتا یونگی وجود داره یونگی داره اون صحنه تصادف رو میبینه
_من کجا اینجا کجاس چرا اینقدر شبیه اون جاده ایه که تصادف کردیم وای نه خودشه امکان نداره اونا منم و خانوادم چه اتفاقی افتاده
علامت ها
یونگی واقعی: _
یونگی خیالی: ی
پدرشون:پ
مادرشون:م
ایلا:+
ادامه دارد.....
ببخشید اینجا جا نشد
اشتباه
علامت ها:
یونگی: _
آیلا: +
(آیلا ۱۳ سالشه)
ویو آیلا:
پنج سال از اون اتفاق لعنتی گذشت اتفاقی که زندگیمو نابود کرده من فقط ۱۳ سالمه چرا زندگیم اینطوریه؟
بعد اون تصادف همه چیزمو از دست دادم پدر و مادرم حتی برادرم، برادری که هست اما توی زندگی من نیست فقط فکر و خیال اینو دارم که فقط یبار دیگه بغلم کنه از وقتی مامان و بابام مردن دیگه برادری به اسم مین یونگی ندارم بهم قول داد حواسش بهم باشه اما ترکم کرد حالا دیگه کسی رو توی زتدگیم ندارم فقط منو اون از اون تصادف زنده موندیم شیش ماه گذشته بود از مرگ پدرو مادرم که رفتارش کلا عوض شد بعد اون اتفاقی که افتاد ازم متنفر شد اما واقعا نمیتونم قبول کنم اون اتفاق باعثش شده باشه.......
(فلش بک به پنج سال پیش)
داداشی داداشی*ذوق و خنده و میدوئه پیش یونگی*
_ها چیع*سرد*
نگاه کن چقدر نقاشیم خوشگله*ذوق*
_اره حالا برو حوصلتو ندارم گمشو*سرد*
+باشه چشم*بغض و ناراحت*
ویو ادمین:
آیلا خیلی ناراحت شد و داشت میرف یهو حواسش نبود که یه ماشین بهش نزدیک شد و نزدیک بود بهش بزنه
که یونگی اومد و آیلا رو پرت کرد اونور
_آیلا*داد و پرتش میکنه اونور*
+د.....داداش
_*یه سیلی بهش میزنه*
+هق....هق داداش چرا میزنیم؟*گریه شدید و بغض*
+خفه سو دختره عوصی اگر ماشین بهت میخورد میدونی چه بلایی سرت میومد هااااااااا*عربده*
+باشه ببخشید*گریه*
_خفه شو عوضی ادبت دیگه حواستو جمع کنی من میدونم با تو*داد*
+ولی داداش*گریه*
_گفتم دهنتو ببند*داد و یه سیلی بهش میزنه*
ویو ادمین:
یونگی ایلا رو میبره خونه و کتکش میزنه
+هق .....هق داداش بسی تروخدا غلط کردم*گریه*
_وای به حالت دوباره این اتفاق بیوفته میکشمت
+ب......باشه هق د....دا...داش*گریه*
(فلش بک به زمان حال)
ویو ایلا:
اشکام دوباره شروع کردن به ریختن از اون موقع داداشم ازم متنفره هیچ کاری باهام نداره حتی نمیدونه مشکل قبلی و افسردگی دارم من خیلی دوستش دارم اما اون منو نمیخواد تنها کسی که توی زندگیم دارم اجوما هست اون خیلی باهام مهربونه اما اون دیگه از اینجا رفتع و حالا من دوباره برای همیشه تنهام وقتی رفتم دکتر گفت امیدی به زنده بودنم نیس و بخاطر مشکل قلبیم زودتر میمیرم پس داداشمم راحت میشه
ویو یونگی:
همیشه از اتاق ایلا صدای هق هق و گریه میاد اما در اتاقش قفله ولی حوصلشو ندارم واسه همین نمیرم پیشش ولش کن نمیدونم چرا دیگه ازش خسته شدم و نمیخوام ببینمش ولی خب خواهرمه بتید ازش نگهداری کنم ولی خب درسته همیشه کتکش میزنم و اذیتش میکنم ولی همه چی براش فراهم کردم هرچی بخواد رو داره ولی یکم دلم براش میسوزه وبی اون انگار دیگه عادت کرده به کتکام و دیگه چیزی نمیگه فقط موقع شکنجه دادنش گریه میکنه چون می دونه هیچیزی هم بگه من کار خودمو میکنم خیلی خب ولش کن بهتره برم بخوابم دیر وقتع
(الان یونگی خواب میبینه)
ویو ادمین:
یونگی توی خوابش یه جاده سرد و تاریک رو میبینه که خیلی وحشتناکه و یه ماشین میبینه که توش چهار نفر نشستن یه پدر و مادر با یه خواهر و برادر یونگی دقت میکنه و میبینه اونا خانواده خودشن حتی اونم توی ماشین نشسته اما انگار دوتا یونگی وجود داره یونگی داره اون صحنه تصادف رو میبینه
_من کجا اینجا کجاس چرا اینقدر شبیه اون جاده ایه که تصادف کردیم وای نه خودشه امکان نداره اونا منم و خانوادم چه اتفاقی افتاده
علامت ها
یونگی واقعی: _
یونگی خیالی: ی
پدرشون:پ
مادرشون:م
ایلا:+
ادامه دارد.....
ببخشید اینجا جا نشد
- ۳۷.۵k
- ۱۱ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط