{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

میدونی وقتی خدا داشت بدرقمون میکرد چی گفت ؟ گفت

میدونی وقتی خدا داشت بدرقمون میکرد چی گفت ؟ گفت جایی که داری میری غرورت رو می شکنن، و به احساس پاکت سیلی میزنن، نکنه ناراحت بشی. من تو کوله پشتیت عشق گذاشتم، تا ببخشی. خنده گذاشتم، تا بخندی. اشک گذاشتم، تا گریه کنی. و مرگ گذاشتم ، تا بدونی دنیا ارزش بدی کردن رو نداره.
دیدگاه ها (۲)

درآغوش خودم هستم..من خودم را در آغوش گرفته ام!!نه چندان بالط...

نه اینکه زانو زده باشم و تسلیم شدم نه ...فقط وقتی می جنگیدم ...

روزی ابوحنیفه نزد حضرت امام صادق علیه السلام بود و با هم غذا...

پیامبر چه کسی را صدیق میداند صدیق لقب کیست.?!?((عن ابن عباس ...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 129・⁠]⁠ᕗتا خود صبح نگاش کردم...

『روانی عاشق』𝑷𝒂𝒓𝒕_𝟓𝟑میا و جیمین رفتن توی اتاق و کار رو شروع ک...

محو زیبایی او پارت ۲۴ویو رزا برگشتم خونه و با سیلی به من خوش...

★彡   Part 33 彡★ به سمت بشکه ی نفت رفت.وای خدا.امکان نداره.نه...

I'm not jealous part 41جیمین رفت و منو با کراش العامین تنها...

رمان :(تا وقتی که عاشقت شدم)

The unwanted Roommate__________________________ویو پارک یوری...

اون همونطور که با ولع لبت رو می خورد تو رو به دیوار چسبوند و...

part58. . کنار تخت یونجون نشسته بود و دستاشو گرفته بود و پیش...

(رز سرخ و سفید)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط