{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆
Part 40

ویولت هنوز به حرف هوسوک فکر می‌کرد.

— پس تو از اول فقط به خاطر مادرم منو انتخاب کردی؟

هوسوک آرام جواب داد:
— انتخاب اولیه‌ام به خاطر اون بود.

ویولت ناراحت گفت:
— و الان؟

هوسوک چند ثانیه سکوت کرد.

— الان دیگه قضیه فرق کرده.

ویولت منتظر ادامه حرفش ماند، اما هوسوک چیزی نگفت.

همان لحظه صدای یکی از خدمتکارها از راهرو آمد:

— اعلیحضرت! باید فوراً به قصر برگردید.

هوسوک برگشت.
— چی شده؟

خدمتکار سرش را پایین انداخت.

— حال پادشاه ناگهان بد شده.

ویولت و هوسوک با شنیدن این حرف به هم نگاه کردند.

هوسوک بدون معطلی گفت:
— کالسکه رو آماده کنید.

در مسیر برگشت، هیچ‌کدام حرفی نزدند.

وقتی به قصر رسیدند، پزشکان زیادی در راهرو بودند.

ملکه کنار اتاق پادشاه ایستاده بود و به‌شدت نگران بود.

هوسوک سریع به سمت مادرش رفت.

— مادر، چی شده؟

ملکه با صدای لرزان گفت:
— قلبش... ناگهان حالش بد شد.

هوسوک جلوی در اتاق پادشاه ایستاده بود.

پزشک‌ها یکی‌یکی از اتاق بیرون می‌آمدند و هیچ‌کدام جواب مشخصی نمی‌دادند.

هوسوک بالاخره جلوی یکی از آن‌ها را گرفت.

— راستش رو بگید. حال پدرم چطوره؟

پزشک لحظه‌ای مکث کرد.

— وضعیتش جدیه. باید تحت مراقبت باشه.

هوسوک چیزی نگفت.

دست‌هایش را به هم فشار داد و دوباره به در اتاق نگاه کرد.

کایان نزدیکش شد.
— هوسوک...

هوسوک آرام گفت:
— همیشه فکر می‌کردم تا وقتی پدرم هست، لازم نیست نگران چیزی باشم.

صدایش برای اولین بار کمی لرزید.

— اون همیشه اینجا بوده. هر مشکلی پیش می‌اومد، من می‌رفتم سراغش.

کایان ساکت ماند.

هوسوک ادامه داد:
— ولی الان... حتی نمی‌دونم وقتی در اون اتاق رو باز کنن، قراره چه چیزی ببینم.

ویولت کمی دورتر ایستاده بود و به او نگاه می‌کرد.

هوسوک متوجه حضورش شد، اما چیزی نگفت.

ویولت آرام نزدیک شد.

— هوسوک...

او سرش را بلند کرد.

ویولت گفت:
— من اینجام.

هوسوک چند ثانیه به او نگاه کرد.

— می‌دونم.

همین دو کلمه برای ویولت کافی بود تا بفهمد حال هوسوک واقعاً خوب نیست.

ناگهان صدای پزشک از داخل اتاق آمد.

همه برگشتند.

پزشک گفت:
— اعلیحضرت، پادشاه هنوز هوشیاری کامل نداره.

هوسوک فوراً به سمت اتاق رفت.

اما قبل از ورود، چند لحظه ایستاد.

نگاهش روی دستگیره در ماند.

برای اولین بار، هوسوک از چیزی که پشت یک در منتظرش بود می‌ترسید.

نه به خاطر تاج.

نه به خاطر پادشاه شدن.

فقط به خاطر اینکه نمی‌خواست پدرش را از دست بدهد.


#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
دیدگاه ها (۲)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط