𝖕𝖆𝖗𝖙13

𝖕𝖆𝖗𝖙13


صبح، مارال از خواب بیدار شد. بدنش درد می‌کرد. روی بازویش، جای انگشتان سوهو، کبود بود. به آینه نگاه کرد. به کبودی. به چشمان خسته‌اش.

لنا در زد. مارال سریع شال روی شانه‌اش انداخت. «بیا.»

لنا وارد شد. به صورت مارال نگاه کرد. رنگش پرید. «خانم...»

«هیچی نیست.»

«ولی...»

«لنا.» مارال گفت. محکم. «هیچی نیست. کسی نباید بدونه.»

لنا سرش را پایین انداخت. «چشم.»

مارال به سمت در رفت. «پدرم کجاست؟»

«اتاق داروها. از صبح اون‌جاست.»

مارال رفت. پدرش پشت میز بود. شیشه‌ها را مرتب می‌کرد. تا مارال را دید، لبخند زد. اما لبخندش خشک شد. «چی شده؟»

«پدر.» مارال در را بست. «پادزهر زهر تاج رو می‌شناسی؟»

آرتور مکث کرد. شیشه از دستش لغزید. «چرا می‌پرسی؟»

«چون می‌خوام ثابت کنیم سوهو پادشاه رو کشته.»

آرتور رنگش پرید. «مارال، این حرف رو نزن. اگه کسی بشنوه...»

«کسی نمی‌شنوه.» مارال نزدیک شد. «پدر، تو بلدی. می‌دونم بلدی. مادرت بهت یاد داده بود. اون کتاب‌های ممنوعه رو...»

آرتور دستش را روی دهان مارال گذاشت. «هیس.» به در نگاه کرد. بعد، آرام گفت: «بلدم. ولی ساختنش خطرناکه. موادش کمیابه. و...» مکث کرد. «...و سوهو همه‌ی داروخونه‌های قصر رو زیر نظر داره.»

مارال سرش را تکان داد. «پس از بیرون قصر تهیه می‌کنیم.»

«چطور؟»

«جیمین کمک می‌کنه.»

آرتور نگاهش کرد. طولانی. «مارال... تو به جیمین اعتماد داری؟»

مارال به یاد شب گذشته افتاد. به بغل جیمین. به قسمش. «دارم.»

آرتور آهی کشید. «باشه. ولی باید خیلی مواظب باشیم.»

---

آن طرف قصر، سوهو در تالار سلطنتی نشسته بود. اشراف دورش جمع بودند. یکی از آن‌ها، لرد وینستون، پیرمردی با ریش سفید، جلو آمد.

«اعلیحضرت، مالیات‌های جدید... مردم ناراضی‌اند.»

سوهو سرش را بالا آورد. «ناراضی؟»

«بله. می‌گن زیادیه. بعضی روستاها...»

سوهو دستش را بالا آورد. لرد ساکت شد. «مالیات همون می‌مونه. اگه ناراضی‌ان، برن.»

لرد وینستون رنگش پرید. «اعلیحضرت، این...»

«شنیدی.» سوهو گفت. «برن.»

لرد عقب رفت. اشراف به هم نگاه کردند. سکوت. سنگین.

سوهو از تخت بلند شد. «جلسه تمومه.»

همه سر خم کردند. سوهو از تالار بیرون رفت. در راهرو، به سمت اتاق مارال رفت. ایستاد. به در نگاه کرد. دستش را روی دستگیره گذاشت. فشار داد. در قفل بود.

لبخند زد. «باشه.» زیر لب گفت. «صبر می‌کنم.»

و رفت.

👑💛
دیدگاه ها (۱)

LESSON

👑 پارت نهم | جشن نامزدیشب جشن فرا رسید.قصر از همیشه باشکوه‌ت...

پارت ۳۹

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p85«آشپزخونه هر روز از اینجا سبزی می‌بره...

معامله p30آن روز، بالاخره صبر تهیونگ تمام شد.در اتاق با صدای...

Last leaves/رمان جیمین

part 18

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️ریگیلوس ادامه‌ی جمله را گفت:«سه خاندان، یک...

📖 قلدرِ منپارت اول | تازه‌واردصدای همهمه‌ی کلاس از چند دقیقه...

چند پارتی جونگ کوک (درخواستی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط