رمان نابودی پارت ۹
P9
بعد اینکه خاله نرگس لباسمو گذاشت روی تخت و رفت بیرون نشستم و فقط به لباس خیره شدم یکم که گذشت یهو صدای گوشی اومد بلند شدم و رفتم نزدیک میز کنار تخت و دیدم گوشیه و نوشته مادر روناک وقتی اینو دیدم سریع گوشی رو برداشتم و جواب دادم…
مکالمه روناک و مادر روناک (لیلا):
روناک: مامان؟؟؟؟؟
لیلا : دخترم حالت خوبه عزیزم؟؟؟
روناک : من…من حالم خوبه تو تو خوبی؟؟؟کجایی؟؟؟خاله نرگس گفت هارون تورو برده تو یه خونه دیگه!!
لیلا : اره دخترم دست اقا هارون درد نکنه خیلی بهش زحمت دادیم من حالم خوبه و جامم عالیه و اینکه نگران من نباش و روناک عزیزم اینکه بهت زنگ زدم از مهمونی فردا خبر دارم و گفتم بگم ک دیگه لجبازی رو بزار کنار و با هارون کنار بیا اون پسر بدی نیست و مطمعنم که بدی تورو نمیخواد و تو خودت بهتر میدونی حسای مادرا هیچوقت دروغ نمیگن…
روناک : مامان من گیج شدم نمیدونم واقعا چیکار کنم…
یکم زمان نیاز دارم ک به این اوضاع عادت کنم و اینکه خیلی سخته برام اینجوری…یعنی چجوری بگم محتاج یه ادم غریبه باشیم…میدونم قبلا زندگی سختی داشتیم ولی الان خودمون دوتا میتونیم زندگیمون رو بهتر تر کنیم…
لیلا : روناک دخترم…بنظرم هارون پسر خوبیه و مناسب توعه…لطفا بهش فکر کنم بخاطر من ک شده
روناک : هوففف باشه مامان بهش فکر میکنم…برو دیگه بعدا اگه شد میام میبینمت و از خودت مراقبت کن بعدشم بهم زود زود زنگ بزن ک نگرانت نشم و دارو هاتو سر وقت بخور…
لیلا : باشه عزیزم خدافظ
از حرف زدن تموم شدیم و یکم به حرفای مامانم تو ذهنم گوش دادم یکم بررسی کردیم دیدم ک زیادم بد نیست شاید هارون….
یهو از فکر کردن در اومدم و گفتم : هییی…هی شاید هارون چی؟؟؟روناک دیوونه شدی؟؟؟احمق…فکر کرده کیه برام لباس فرستاده …عمرا اینو بپوشم….
پس بلند شدم با لجبازی لباسو برداشتم و دیدم زیادم بد نیست لباس خوشگلیه ولی به درد من نمیخوره و بردم کنار میز با رژ لب تمام لباس رو کثیف کردم و گذاشتم سر جاش ک به این بهونه باشه ک من لباس ندارم و نمیتونم برم مهمونی….
زمان گذشت و شب شد هارون اومده بود و وقت شام بود و منم توی اتاق بودم مثل همیشه یهو در باز شد و خاله نرگس اومد داخل و گفت : دخترم شام حاظره..
سر ام رو به نشونه تایید تکون دادم و رفتم پایین…ک دیدم هارون نشسته و منتظر منه…
هارون : به به روناک خانم نبودید؟؟
روناک : صلاح دونستم بمونم تو اتاقم و نیام صورت زشت تورو ببینم ( ادمین : زشت؟؟؟به این خوشتیپی!! از خداتم باشه)
هارون : عجب…ببین روناک خانم صبر منم حدی داره پس بیا و لجبازی رو بزار کنار و اینکه چرا لباستو به اون روز انداختی؟؟؟فکر کردی من نمیتونم حدس بزنم ک تو همچین بکنی؟؟؟ روناک خانم تو وقتی داشتی اون خیابونا رو طی میکردی من خیلی وقته از اونا رد شدم پس لباس دومی در کار هست… تو باید باهام بیای به اون مهمونی
(وقتی اینطوری حرف میزد خیلی حرصم میگرفت و دیگه ایندفعه با عصبانیت خواستم بلند بشم ک )
هارون دستمو گرفت….
(سلام امیدوارم حالتون خوب باشه و سلامت باشید و عذرخواهی میکنم بخاطر نبودنم و ادامه ندادن رمانا و اینکه خیلی دوست دارم حمایت شم و منم برای اینا کلی وقت میذارم و زحمت میکشم…خوشحال میشم لایک و فالو بکنید🫶🏻❤️)
بعد اینکه خاله نرگس لباسمو گذاشت روی تخت و رفت بیرون نشستم و فقط به لباس خیره شدم یکم که گذشت یهو صدای گوشی اومد بلند شدم و رفتم نزدیک میز کنار تخت و دیدم گوشیه و نوشته مادر روناک وقتی اینو دیدم سریع گوشی رو برداشتم و جواب دادم…
مکالمه روناک و مادر روناک (لیلا):
روناک: مامان؟؟؟؟؟
لیلا : دخترم حالت خوبه عزیزم؟؟؟
روناک : من…من حالم خوبه تو تو خوبی؟؟؟کجایی؟؟؟خاله نرگس گفت هارون تورو برده تو یه خونه دیگه!!
لیلا : اره دخترم دست اقا هارون درد نکنه خیلی بهش زحمت دادیم من حالم خوبه و جامم عالیه و اینکه نگران من نباش و روناک عزیزم اینکه بهت زنگ زدم از مهمونی فردا خبر دارم و گفتم بگم ک دیگه لجبازی رو بزار کنار و با هارون کنار بیا اون پسر بدی نیست و مطمعنم که بدی تورو نمیخواد و تو خودت بهتر میدونی حسای مادرا هیچوقت دروغ نمیگن…
روناک : مامان من گیج شدم نمیدونم واقعا چیکار کنم…
یکم زمان نیاز دارم ک به این اوضاع عادت کنم و اینکه خیلی سخته برام اینجوری…یعنی چجوری بگم محتاج یه ادم غریبه باشیم…میدونم قبلا زندگی سختی داشتیم ولی الان خودمون دوتا میتونیم زندگیمون رو بهتر تر کنیم…
لیلا : روناک دخترم…بنظرم هارون پسر خوبیه و مناسب توعه…لطفا بهش فکر کنم بخاطر من ک شده
روناک : هوففف باشه مامان بهش فکر میکنم…برو دیگه بعدا اگه شد میام میبینمت و از خودت مراقبت کن بعدشم بهم زود زود زنگ بزن ک نگرانت نشم و دارو هاتو سر وقت بخور…
لیلا : باشه عزیزم خدافظ
از حرف زدن تموم شدیم و یکم به حرفای مامانم تو ذهنم گوش دادم یکم بررسی کردیم دیدم ک زیادم بد نیست شاید هارون….
یهو از فکر کردن در اومدم و گفتم : هییی…هی شاید هارون چی؟؟؟روناک دیوونه شدی؟؟؟احمق…فکر کرده کیه برام لباس فرستاده …عمرا اینو بپوشم….
پس بلند شدم با لجبازی لباسو برداشتم و دیدم زیادم بد نیست لباس خوشگلیه ولی به درد من نمیخوره و بردم کنار میز با رژ لب تمام لباس رو کثیف کردم و گذاشتم سر جاش ک به این بهونه باشه ک من لباس ندارم و نمیتونم برم مهمونی….
زمان گذشت و شب شد هارون اومده بود و وقت شام بود و منم توی اتاق بودم مثل همیشه یهو در باز شد و خاله نرگس اومد داخل و گفت : دخترم شام حاظره..
سر ام رو به نشونه تایید تکون دادم و رفتم پایین…ک دیدم هارون نشسته و منتظر منه…
هارون : به به روناک خانم نبودید؟؟
روناک : صلاح دونستم بمونم تو اتاقم و نیام صورت زشت تورو ببینم ( ادمین : زشت؟؟؟به این خوشتیپی!! از خداتم باشه)
هارون : عجب…ببین روناک خانم صبر منم حدی داره پس بیا و لجبازی رو بزار کنار و اینکه چرا لباستو به اون روز انداختی؟؟؟فکر کردی من نمیتونم حدس بزنم ک تو همچین بکنی؟؟؟ روناک خانم تو وقتی داشتی اون خیابونا رو طی میکردی من خیلی وقته از اونا رد شدم پس لباس دومی در کار هست… تو باید باهام بیای به اون مهمونی
(وقتی اینطوری حرف میزد خیلی حرصم میگرفت و دیگه ایندفعه با عصبانیت خواستم بلند بشم ک )
هارون دستمو گرفت….
(سلام امیدوارم حالتون خوب باشه و سلامت باشید و عذرخواهی میکنم بخاطر نبودنم و ادامه ندادن رمانا و اینکه خیلی دوست دارم حمایت شم و منم برای اینا کلی وقت میذارم و زحمت میکشم…خوشحال میشم لایک و فالو بکنید🫶🏻❤️)
- ۴.۹k
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط