//سلطنت راز آلود‌//

//سلطنت راز آلود‌//
پارت 102

جیمین : مادر من ده سال پیش برام مرد .. شما قفد ملکه قبلی این کشور هستین مفهومه ،
م/بیانکا : چرا سعی نمیکنی بعد از گذشت این همه مدت منو ببخشی
جیمین : چرا باید کسی که سعی میکرد به پدرم خیانت کنه رو ببخشم ... درضمن بخشش برای کس ای که پشیمون باشه
قدمی ديگر بهش نزدیک شد و کمی روی صورتش خم شد و با نگاه خشمگین‌اش در چشمان بی رقم او خیره شد و ار میان دندون هایش غرید
جیمین : ولی تو ... تنها کاری که کردی دسيسه چینی بود ... هر دومون میدونیم کاری که به نفعت نباشه رو هیچ وقت انجام نمیدی ... پس لازم نیست بیایید اینجا و ادای مادر نگران رو دربیارید .. تنهام بذار
کلمات آخرش را با صدایی بلند تر بیان کرد ... ملکه بیانکا که متوجه طبيب که بالای پله ایستاد بود شد و بدون حرفی دیگر اقامت گاه را ترک کرد ... جیمین با دستانش صورتش را بپوشاند و با عصبانیتی که همراه با بغض و ناراحت فراوان بود نفس عمیقی کشید تا لرزش‌ صدایش را پنهان کند ... با صدای طبیب با عجله به سمتش‌ برگشت با دست پاچگی گفت
جیمین : حال ملکه چطوره خطری که جونش رو تهدید نمیکنه
طبیب : عالیجناب خوشبختانه حال هر دوشون خوبه ملکه زن بسیار قوی هستن الان درحال استراحت هستن و ممکن بهوش اومدنشون تول بکشه ... بعد از اتمام حرف طبیب جیمین نفس آسوده کشید حال میدانست که خطری همسر و فرزندش را تهدید نمی‌کند ... میان تنش های زندگی دلیل برای لبخند زدن ناراحت شدن پیدا کرده شاید طعم عشق زیادی تلخ باشد ولی بهایی شیرین دارد که تمام این مدت از این بهشت محروم بود
.....
پله های مارپیچ اقامت گاه را طی کرد و وارد اتاق شد چشمان نگران و جستجو گرش را توی اتاق چرخاند ‌.. و چشم دوخت به همسرش که به تاجه تخت تکیه داده بود و به گوشه نامعلومی خیره بود
به سمتش قدم برداشت و کنارش روی تخت نشست اما او به قدری درگیر افکارش بود که حتا متوجه حضور جیمین نشد
جیمین : لیلی
آروم اسمش رو زمزمه کرد ولی او هنوز هم صورتش را به سمته دیگری چرخاند بود ... جیمین چونه معشوقش را با دستش گرفت به صورتش‌ را به سمت خودش برگردوند و به صورت رنگ پریده لب هایی خشک و چشمان نمناکش چشم دوخت و با دست پاچگی صورتش را با دستانش قاب گرفت
جیمین : چی شده لیل.. حالت خوبه نکنه هنوز درد داری
الویز با شنیدن صدا و لحن نگران جیمین شدت بغض گلویش را بیشتر در هم فشرد و اشک گونه هایش را دوباره خیس کرد و نگاهش را به پایین دوخت
الویز : اگه اتفاقی میوفتاد چی اگه.. اگه بخاطر بی..احتیاطی من بچم چیزی میشد چی...من چجور‌ مادری هستم که ... ،
دیدگاه ها (۰)

Part:1💫کانوسا با دقت عکس نقاشی شده ی فرمانده قلبش را میدید.....

{محکوم به لمس } part ۲۸ 杂交种تاوان گناه کی رو پس میداد ؟ مادر...

『 #Dark Fantasy Romance 』The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پا...

𓆩 پارت ۴۱ 𓆪 🖤🥀ات یک قدم عقب رفت.— امکان نداره...مرد از تاریک...

𝖕𝖆𝖗𝖙6جشن تمام شد، اما شبِ مارال تمام نشد.وقتی به اتاقش برگشت...

جنگل نفرین شده پارت ۱۸

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁴⁰ویو میکا_____سکوت سنگی...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁷ویو میکا_____جیمین چند ...

dark life = 30

𝓥𝓸𝓻𝓸𝓳𝓪𝓴 𝓮 𝓶𝓪𝓷⁴توی راه برگشت به خونه، جیمین با اخم و سکوت، پش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط