『 #Dark Fantasy Romance 』
『 #Dark Fantasy Romance 』
The Scarlet Cure
━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━
پارتـ.ـ⁰⁷
سکوتِ سنگینِ تالار با فریادِ ملکه کاترینا شکست. نگاههای تمامی اعضای شورا و اشرافزادگان بین پادشاهِ جوان و ملکهی بیوه در رفتوآمد بود.
کالیکس قدمی جلوتر آمد، دستهایش را پشت کمرش قفل کرد و با لبخندی کنایهآمیز گفت:
— مادر راست میگه، عالیجناب... مردم فداکاری نکردن که تو بری و برای مجموعهی خصوصیِ قصرت، یه پرنسسِ نازکنارنجی کادو بیاری! این تصمیم بیشتر شبیه نقطهضعفه تا اقتدار.
جونگکوک با آرامشی تهدیدکننده از روی تخت پادشاهی بلند شد. هر گامی که از پلهها پایین میآمد، سنگینیِ هالهی قدرتش بیشتر روی سینه حاضرین فشار میآورد. کالیکس لبخندش کمرنگ شد و قدمی عقب رفت.
جونگکوک درست جلوی ملکه و کالیکس ایستاد. نگاهِ زغالینش را به چشمان مادرش دوخت و با صدایی بم و عمیق که تا انتهای تالار انعکاس یافت، گفت:
— هیچکس توی این دربار حق نداره تصمیماتِ جنگیِ من رو زیر سوال ببره... پادشاه آروندیل تا زمانی که دخترش توی مشتِ منه، حتی جرئت نمیکنه به شورش فکر کنه. الوآ ولترین غنیمتِ جنگیِ من نیست... اون طنابِ دارِ کلِ اون سرزمینه.
جونگکوک سپس رویش را به سمت کالیکس چرخاند، نگاهی تحقیرآمیز به او انداخت و ادامه داد:
— و تو کالیکس... اگه فکر میکنی این یه نقطهضعفه، پیشنهاد میکنم شمشیرت رو بکشی و توی میدان مبارزه بهم ثباتش رو نشون بدی.
رنگ از چهرهی کالیکس پرید و دندانهایش را از عصبانیت روی هم فشرد اما سکوت کرد. ملکه کاترینا چشمانش را باریک کرد؛ او خوب پسرش را میشناخت، چیزی در این میان درست نبود، اما دربار جای فشارهای بیشتر نبود.
جونگکوک رو به شورا کرد:
— جلسه تمام شد.
در اتاق پادشاه، الوآ آرامآرام چشمانش را باز کرد. سوزشِ خفیفی روی گردنش حس میکرد، جایی که پارچهای کتان با مرهمی معطر روی آن بسته شده بود. سرش هنوز گیج میرفت و تنش بیرمق بود.
با دیدن دختری با لباسهای طبابت که بالای سرش نشسته بود، ناخودآگاه خودش را عقب کشید:
— تو... تو کی هستی؟ اون... اون هیولا کجاست؟
لیندا با لبخندی مهربان و نگران، دستش را روی شانه الوآ گذاشت:
— آرامشتو حفظ کن پرنسس. من لیندام، طبیب قصر. خطری تهدیدت نمیکنه... فعلاً.
الوآ دستش را روی گردنش گذاشت. یادآوریِ صحنهی هجومِ جونگکوک و نفوذ دندانهایش درون گوشتش، لرزه به تنش انداخت. اشک در چشمانش حلقه زد:
— اون... اون از من خون خورد! اون یه اهریمنه! چرا منو نکشت؟ چرا منو آورده اینجا؟
در همین لحظه، درِ بزرگِ اتاق باز شد و قامت بلندِ جونگکوک در درگاه پدیدار شد. نگاه سردش مستقیم روی چشمان لرزان و پر از خشمِ الوآ قفل شد...
ادامه دارد...
#TheScarletCure #DarkFantasyRomance
The Scarlet Cure
━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━
پارتـ.ـ⁰⁷
سکوتِ سنگینِ تالار با فریادِ ملکه کاترینا شکست. نگاههای تمامی اعضای شورا و اشرافزادگان بین پادشاهِ جوان و ملکهی بیوه در رفتوآمد بود.
کالیکس قدمی جلوتر آمد، دستهایش را پشت کمرش قفل کرد و با لبخندی کنایهآمیز گفت:
— مادر راست میگه، عالیجناب... مردم فداکاری نکردن که تو بری و برای مجموعهی خصوصیِ قصرت، یه پرنسسِ نازکنارنجی کادو بیاری! این تصمیم بیشتر شبیه نقطهضعفه تا اقتدار.
جونگکوک با آرامشی تهدیدکننده از روی تخت پادشاهی بلند شد. هر گامی که از پلهها پایین میآمد، سنگینیِ هالهی قدرتش بیشتر روی سینه حاضرین فشار میآورد. کالیکس لبخندش کمرنگ شد و قدمی عقب رفت.
جونگکوک درست جلوی ملکه و کالیکس ایستاد. نگاهِ زغالینش را به چشمان مادرش دوخت و با صدایی بم و عمیق که تا انتهای تالار انعکاس یافت، گفت:
— هیچکس توی این دربار حق نداره تصمیماتِ جنگیِ من رو زیر سوال ببره... پادشاه آروندیل تا زمانی که دخترش توی مشتِ منه، حتی جرئت نمیکنه به شورش فکر کنه. الوآ ولترین غنیمتِ جنگیِ من نیست... اون طنابِ دارِ کلِ اون سرزمینه.
جونگکوک سپس رویش را به سمت کالیکس چرخاند، نگاهی تحقیرآمیز به او انداخت و ادامه داد:
— و تو کالیکس... اگه فکر میکنی این یه نقطهضعفه، پیشنهاد میکنم شمشیرت رو بکشی و توی میدان مبارزه بهم ثباتش رو نشون بدی.
رنگ از چهرهی کالیکس پرید و دندانهایش را از عصبانیت روی هم فشرد اما سکوت کرد. ملکه کاترینا چشمانش را باریک کرد؛ او خوب پسرش را میشناخت، چیزی در این میان درست نبود، اما دربار جای فشارهای بیشتر نبود.
جونگکوک رو به شورا کرد:
— جلسه تمام شد.
در اتاق پادشاه، الوآ آرامآرام چشمانش را باز کرد. سوزشِ خفیفی روی گردنش حس میکرد، جایی که پارچهای کتان با مرهمی معطر روی آن بسته شده بود. سرش هنوز گیج میرفت و تنش بیرمق بود.
با دیدن دختری با لباسهای طبابت که بالای سرش نشسته بود، ناخودآگاه خودش را عقب کشید:
— تو... تو کی هستی؟ اون... اون هیولا کجاست؟
لیندا با لبخندی مهربان و نگران، دستش را روی شانه الوآ گذاشت:
— آرامشتو حفظ کن پرنسس. من لیندام، طبیب قصر. خطری تهدیدت نمیکنه... فعلاً.
الوآ دستش را روی گردنش گذاشت. یادآوریِ صحنهی هجومِ جونگکوک و نفوذ دندانهایش درون گوشتش، لرزه به تنش انداخت. اشک در چشمانش حلقه زد:
— اون... اون از من خون خورد! اون یه اهریمنه! چرا منو نکشت؟ چرا منو آورده اینجا؟
در همین لحظه، درِ بزرگِ اتاق باز شد و قامت بلندِ جونگکوک در درگاه پدیدار شد. نگاه سردش مستقیم روی چشمان لرزان و پر از خشمِ الوآ قفل شد...
ادامه دارد...
#TheScarletCure #DarkFantasyRomance
- ۲.۶k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط