{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝖕𝖆𝖗𝖙6

𝖕𝖆𝖗𝖙6


جشن تمام شد، اما شبِ مارال تمام نشد.

وقتی به اتاقش برگشت، لنا منتظر بود. رنگش پریده بود. «خانم مارال...» صدایش می‌لرزید. «پادشاه... پادشاه با ملکه درباره‌ی شما حرف زده. من... من از پشت در شنیدم. نباید می‌شنیدم، ولی...»

مارال ایستاد. قلبش یک ضربان جا افتاد. «چی شنیدی؟»

لنا نفس عمیقی کشید. «پادشاه گفت... گفت دختر یک داروساز جایی در قصر مروارید نداره. گفت ملکه نباید اجازه می‌داد شما این‌قدر به شاهزاده‌ها نزدیک بشی.» مکث کرد. «و گفت... گفت اگر لازم باشه، شما و پدرت رو از قصر بیرون می‌کنه.»

مارال روی تخت نشست. دستانش سرد شده بودند. «ملکه چی گفت؟»

«ملکه... ملکه ازش دفاع کرد. گفت مادر شما دوستش بوده. گفت شما مهمونید. ولی پادشاه... پادشاه عصبانی بود. خیلی.»

مارال چشمانش را بست. تمام شب، تا صبح، فقط یک جمله در سرش می‌چرخید.

بیرون.

صبح، وقتی برای دیدن ملکه رفت، نگهبان‌ها جلوی در اتاقش را گرفتند. «امروز اجازه‌ی ورود ندارید.»

مارال ایستاد. «من هر روز میام. برای داروها.»

«دستور پادشاهه.»

مارال به دیوار تکیه داد. دنیا دور سرش می‌چرخید. پدرش کجاست؟ چرا کسی چیزی نمی‌گوید؟

همان لحظه، دستی بازویش را گرفت. کشیدش کنار. جیمین بود. موهایش آشفته‌تر از همیشه و چشمانش خسته. انگار تمام شب نخوابیده بود.

«بیا.» فقط همین را گفت و او را از راهروی فرعی، از پله‌های باریک، به اتاقی کوچک برد. در را بست. رو به مارال کرد.

«پدرت امنه. تو اتاق خودشه. من نگهبان فرستادم.»

مارال نفسش را بیرون داد. «چی داره اتفاق می‌افته، جیمین؟»

جیمین مکث کرد. مشتش را باز و بسته کرد. «پادشاه می‌خواد تو بری. ولی فقط به خاطر رتبه‌ت نیست.»

مارال اخم کرد. «پس به خاطر چیه؟»

جیمین به چشمانش نگاه کرد. طولانی. «چون می‌ترسه.»

«از چی؟»

«از این‌که سوهو بهت علاقه داره.»

سکوت. مارال حس کرد زمین زیر پایش سست شد.

«پادشاه می‌دونه سوهو... مریضه. عشقش مریضه. و می‌ترسه اگر تو بمونی، سوهو دیوونه‌تر بشه. می‌ترسه تخت رو به خاطر تو بده.»

مارال آب دهانش را قورت داد. «و تو؟»

جیمین سرش را کج کرد. «من چی؟»

«تو چرا این‌قدر برات مهمه که بمونم؟»

جیمین مکث کرد. نگاهش لرزید. یک لحظه، دیوارهای غرورش ترک خوردند. دهانش را باز کرد، ولی هیچ صدایی بیرون نیامد.

بعد، در را باز کرد. «چون... چون این‌جا بدون تو خیلی سرده.»

و رفت.

مارال تنها ماند. با قلبی که نمی‌دانست چطور باید بایستد.

---

آن شب، آرتور به اتاق مارال آمد. رنگش زرد بود. «مارال، باید بریم.»

«چی؟»

«پادشاه دستور داده. فردا صبح. قبل از طلوع.»

مارال از جا پرید. «پدر، من نمی‌تونم برم. ملکه...»

«ملکه کاری نمی‌تونه بکنه.» آرتور دستانش را روی شانه‌های دخترش گذاشت. «مارال، تو نمی‌فهمی. این‌جا خطرناکه. سوهو...»

«سوهو چی؟»

آرتور مکث کرد. «سوهو نقشه کشیده. برای پادشاه.»

مارال یخ کرد. «چی؟»

«من نمی‌دونم چطور. ولی یکی از خدمتکارها بهم گفت. سوهو می‌خواد پادشاه رو...» صدایش را پایین آورد. «...از سر راه برداره. و بعد تخت رو بگیره. و بعد تو رو.»

مارال روی صندلی نشست. پاهایش دیگر تحملش را نداشتند.

«باید به جیمین بگیم.»

«جیمین می‌دونه.» آرتور گفت. «ولی جیمین نمی‌تونه کاری کنه. سوهو خیلی وقته داره نقشه می‌کشه. خیلی وقته.»

مارال سرش را بالا آورد. چشمانش برق می‌زدند. نه از ترس. از خشم.

«پس باید خودمون کاری بکنیم.»

آرتور نگاهش کرد. «مارال...»

«پدر، من نمی‌خوام قصر مروارید به دست یه دیوونه بیفته. نمی‌خوام ملکه بمیره. نمی‌خوام...» مکث کرد. اسم جیمین روی زبانش ماند. «...نمی‌خوام کسی بمیره.»

و در همان لحظه، صدای زنگی از راهرو آمد. زنگ خطر.

صدای فریاد. صدای شمشیر.

مارال از جا پرید. در را باز کرد.

راهرو پر از دود بود. از انتهای راهرو، صدای سوهو می‌آمد. آرام. خونسرد.

«پادشاه... مریض شده.»

مارال به دیوار چنگ زد.

مسمومیت.


👑💛
دیدگاه ها (۵)

جنگل نفرین شده پارت ۲۶

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 41هوسوک وارد اتاق شد.پادشاه روی تخت ...

the lost leaves/رمان جیمین

پارت ۷

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³⁵ویو میکا_____جیمین دست...

جادویی به نام عشق

چند پارتی جیمین پارت پنجم

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p45درست...به سمت همون جایی که نینا پشت پر...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت ســه 𓆪 🖤🥀صدای قدم‌ها از راهرو نزدیک...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۲۰: یه زندگی سادههنوز لبخند آرامی روی صورت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط