{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲۶۱

پارت ۲۶۱


توی همین فکرها بودم که خوابم برد


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


با تق تق در چشم بازی کردم و صدای جودی رو شنیدم

جودی: یونا خانوم ؟ خانوم ؟ بیدار بشید وقت شام رسیده


دیالوگش.... دیالوگ هه جی... اون همیشه وقتی میخواست بیدارم کنه همینطوری حرف میزد ، اصلا فکرشو میکردم که روزی نه برادرم باشه نه دوست صمیمیم؟ نه...قطعا نه ، حالا که فکرشو میکنم ، لارا چند ماهشه؟ بنظرم هفت ماهگیش تموم باشه ، باید برم پیشش... اون و جونگین کوچولو به من نیاز دارن...


از روی تخت بلند شدمو به سمت جعبه های خریدم رفتیم ، از داخلش شلوار راحتی طوسی به همراه تاپ مشکی که گرفته بودم پوشیدم مطمئنم هیون میدید سرمو میزاشت رو سینم اما خوب خوش شانش بودم چون رفته بود تا یه ماموریت انجام بده و سر سفره فهمیدم که میخواسته یه گروه دختر رو به کلاب های خصوصیش تویه ایتالیا بفرسته ، کلاب؟ عاشقشم ، دوست دارم اگه یه روز میخواست به ایتالیا بره همراهش به کلاب های خصوصیش برم ، البته که چه فکرایی میکنم منکه قراره چند روز دیگه ازش جدا شم ، اما چرا در اعماق وجودم دلم نمیخواد برم؟ چرا وقتی بهش فکر میکنم حالم بد میشه؟ حتما بخاطر اینکه خیلی احساسی هستم اره؟ اره مطمئنم حسی بهش ندارم ،به یه قاتل مافیایی که دختر قاچاق می‌کنه و با سایت هایی مثل دارک وب سروکار داره باید چه حسی داشته باشم؟
احمقم که بهش فکر کنم؟

ساعت از دوازده گذشته بود اما اون هنوز نیومده بود ، چرا دارم یه گفته اش عمل میکنم باید بخوابم ، ولی اگر اتفاقی براش افتاده باشه چی؟ نه نه یونا ولش کن اصلا بزار مرده باشه ، راحت میشی...ولی خوب خیلی دیر کرد...سوجون گفت شاید محمولشون مورد حمله قرار بگیره و مافیاهای دیگه بخوان بدزدنشون و احتمال درگیری و زخمی شدن خیلی زیاده ، نکنه سقط شده باشه ؟؟؟؟؟ چرا باید حالا که بامن ازدواج کرده بمیره ؟ فقط میخواست منو بیوه کنه بره؟ باورم نمیشه...
یعنی دیگه شوهر ندارم؟ تو همین فکرا بودم و ناگهان دیدم صورتم خیس شده ، همونطور هق هق میکردم که در باز شدو شخصی در چارچوب در قرار گرفت ، آباژور رو روشن کردم و با دیدن چهره ی درهم هیون سریع خودم رو به سمتش رسوندم و بغلش رو گرفتم ، موهاش تویه صورتش ریخته بودو صچرتش رو عرق فرا گرفته بود دستش رو به بازوش گرفته بود ، لباساش خاکی بودن و چهره ی عصبیش نشون دهنده ی این بود که محمولشونو از چنگش درآوردن ، ‌روی تخت نشوندمش و سریع جعبه ی کمک های اولیه رو برداشتمو به سمتش رفتم و سریع زخمش رو براش بستم تا خونریزی نکنه تمام مدت ساکت بود و وقتی میخواستم برم سوجونو بیدار کنم یهو روی تخت افتاد و من به خیال اینکه مرده هق هقام بلند شدو تویه بغل گرفتمش
دیدگاه ها (۶)

روباه کوچولوی من پارت دو 😣꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو دازای داشت گر...

دردسر های سه روزه ( پارت ۵ ) وقتی سونیک بیدار شد دید روی تخت...

پارت بیست نهم🔥عشق ابدی ما🔥امی: این اسکوج چی میخواد نکنه میخو...

★𝓒𝓐𝓛𝓛 𝓜𝓨 𝓓𝓐𝓓𝓨 ★𝒑𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟐ویو آنیا منتظر بودم که دیدم کوک با پاس...

پارت ۱۷ : خب فکر کنم عاشقت شدم! will,i fill i love you

رمان سوم پارت چهار دهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> داخل ات...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط