آزادترین تقدیر
پارت ۳۹
از نامجون جدا شدم و رفتم توی حیاط…یه درخت بید اونجا بود رفتم زیرش…نشستم و به تنه درخت تکیه دادم…
+هو…
هوسوک ظاهر شد…
+خب…چی میخواستی بگی؟…
§بانوی من موردی رو فراموش کردم…شما برای شکست شیاطین باید…
÷جین داری چیکار میکنی؟…
+مخفی شو هوسوک…
هوسوک حرکتی زد که فقط من اونو میدیدم…
÷چرا تنهایی؟…
+همینطوری…داشتی میگفتی…(رو به هوسوک)
§داشتم میگفتم برای شکست شیاطین باید همراه با معشوقتون وارد میدان نبرد شید…
بهش دسترسی افکارمو دادم
+(منظورت نامجونه؟)
§بله
+(حتی فکرشم نکن که جون اونو به خطر بندازم…نظرت درباره جیمین چیه)
§همین که اینجا نشسته؟…نه برای شکست شیاطین باید معشوقتون همراهیتون کنه…اگه اینطور نباشه در آینده باید با جین به عنوان همسر زندگی کنید
+(نه نمیخوام)
§شما مجبورید یکی رو انتخاب کنید…کمک گرفتن از نامجون یا زندگی تا ابد با کسی که بهش علاقه ای ندارید…
+(باشه از نامجون کمک میگیرم…اما نمیدونم چطور بهش بگم)
÷ببینم…نامجون چطور آدمیه؟
+هااااا؟…آهان خب…اون خیلی آدم مهربون و مسئولیت پذیریه…درک بالایی داره و خیلی گیر نمیده و در کل آدم خیلی خوبیه…
§پس واقعا نامجون گزینه خوبیه؟
+(منظورت برای اون موضوعه؟)
§بله…
+چطور باید بهش بگم؟…
÷چیو؟…
+نه…نه…ببین دارم با خودم حرف میزنم…
÷فهمیدم میخوای بهش درخواست بدی درسته؟(لبخند شیطون)
+نه…کی گفته(همین هم کم مونده این یارو بفهمه و من و نامجون تو رابطه ایم)
§بانوی من سعی در انکار چی دارید؟(خنده)
+حواسم نبود به افکارم دسترسی داری…(رو به هوسوک)
÷هیونگ سردیت شده؟
+هاااا؟
÷با کی داری حرف میزنی؟
+آره درست میگی…باید برم یه دمنوشی چیزی بخورم…با اجازه…
از نامجون جدا شدم و رفتم توی حیاط…یه درخت بید اونجا بود رفتم زیرش…نشستم و به تنه درخت تکیه دادم…
+هو…
هوسوک ظاهر شد…
+خب…چی میخواستی بگی؟…
§بانوی من موردی رو فراموش کردم…شما برای شکست شیاطین باید…
÷جین داری چیکار میکنی؟…
+مخفی شو هوسوک…
هوسوک حرکتی زد که فقط من اونو میدیدم…
÷چرا تنهایی؟…
+همینطوری…داشتی میگفتی…(رو به هوسوک)
§داشتم میگفتم برای شکست شیاطین باید همراه با معشوقتون وارد میدان نبرد شید…
بهش دسترسی افکارمو دادم
+(منظورت نامجونه؟)
§بله
+(حتی فکرشم نکن که جون اونو به خطر بندازم…نظرت درباره جیمین چیه)
§همین که اینجا نشسته؟…نه برای شکست شیاطین باید معشوقتون همراهیتون کنه…اگه اینطور نباشه در آینده باید با جین به عنوان همسر زندگی کنید
+(نه نمیخوام)
§شما مجبورید یکی رو انتخاب کنید…کمک گرفتن از نامجون یا زندگی تا ابد با کسی که بهش علاقه ای ندارید…
+(باشه از نامجون کمک میگیرم…اما نمیدونم چطور بهش بگم)
÷ببینم…نامجون چطور آدمیه؟
+هااااا؟…آهان خب…اون خیلی آدم مهربون و مسئولیت پذیریه…درک بالایی داره و خیلی گیر نمیده و در کل آدم خیلی خوبیه…
§پس واقعا نامجون گزینه خوبیه؟
+(منظورت برای اون موضوعه؟)
§بله…
+چطور باید بهش بگم؟…
÷چیو؟…
+نه…نه…ببین دارم با خودم حرف میزنم…
÷فهمیدم میخوای بهش درخواست بدی درسته؟(لبخند شیطون)
+نه…کی گفته(همین هم کم مونده این یارو بفهمه و من و نامجون تو رابطه ایم)
§بانوی من سعی در انکار چی دارید؟(خنده)
+حواسم نبود به افکارم دسترسی داری…(رو به هوسوک)
÷هیونگ سردیت شده؟
+هاااا؟
÷با کی داری حرف میزنی؟
+آره درست میگی…باید برم یه دمنوشی چیزی بخورم…با اجازه…
- ۴۶۰
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط