🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت
🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت
پارت ۷ | «جیا وارد تیم شد» 😂
بعد از ماجرای اتاق کار...
جیا دوباره به سالن برگشت و روی مبل نشست.
نامجون که مشغول بررسی چند پرونده بود، نگاهی به او انداخت.
— جیا.
— هوم؟
— حوصلهات سر رفته؟
جیا بدون فکر گفت:
— خیلی.
نامجون لبخند زد.
— پس میخوای یه کاری بهت بدم؟
چشمهای جیا برق زد.
— چه کاری؟
نامجون یکی از کاغذهای سادهای را که روی میز بود برداشت.
— اینا رو مرتب کن.
جیا کاغذها را گرفت و به آنها نگاه کرد.
— فقط همین؟
— آره.
جیا چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
— کار سختتری ندارین؟
یونگی از آن طرف سالن گفت:
— تازه اومده و دنبال کار سخت میگرده؟
جیا برگشت سمتش.
— بله.
هوسوک خندید.
— خیلی اعتمادبهنفس داری.
جیا شانه بالا انداخت.
— خب دارم.
تهیونگ کنار او نشست.
— پس بیا یه کار مهم انجام بدیم.
جیا با هیجان پرسید:
— چی؟
تهیونگ به آشپزخانه اشاره کرد.
— کمک کنیم جین بفهمه کدوم خوراکیها رو بیشتر دوست داری.
جیا فوراً بلند شد.
— این شد کار مهم!
هوسوک زد زیر خنده.
— خیلی سریع تصمیم گرفت!
جیا به سمت آشپزخانه رفت و تهیونگ هم دنبالش راه افتاد.
جین که مشغول مرتب کردن وسایل بود، با دیدنشان گفت:
— چی شده؟
تهیونگ گفت:
— جیا اومده برای تست غذا.
جین با تعجب به جیا نگاه کرد.
— تست غذا؟
جیا با جدیت سر تکان داد.
— باید مشخص بشه چه چیزایی برای صبحانه میخوام.
جین خندید.
— تو فقط دنبال بهانهای برای خوردنی.
— دقیقاً.
همه خندیدند.
از سالن، صدای جونگکوک آمد:
— فقط آشپزخونه رو به هم نریزید!
جیا با صدای بلند جواب داد:
— قول نمیدم!
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
— حداقل راستگو هستی.
تهیونگ خندید.
— اینم خودش یه پیشرفته.
جیا یک تکه میوه برداشت و گفت:
— خب، مرحلهی اول شروع شد!
جین با خنده سرش را تکان داد.
— من از همین الان فهمیدم امروز قراره طولانی باشه.
و واقعاً...
هیچکدامشان نمیدانستند جیا قرار است فقط چند ساعت بعد، کاری کند که کل عمارت روی سرشان برود. 😂🖤
پارت ۷ | «جیا وارد تیم شد» 😂
بعد از ماجرای اتاق کار...
جیا دوباره به سالن برگشت و روی مبل نشست.
نامجون که مشغول بررسی چند پرونده بود، نگاهی به او انداخت.
— جیا.
— هوم؟
— حوصلهات سر رفته؟
جیا بدون فکر گفت:
— خیلی.
نامجون لبخند زد.
— پس میخوای یه کاری بهت بدم؟
چشمهای جیا برق زد.
— چه کاری؟
نامجون یکی از کاغذهای سادهای را که روی میز بود برداشت.
— اینا رو مرتب کن.
جیا کاغذها را گرفت و به آنها نگاه کرد.
— فقط همین؟
— آره.
جیا چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
— کار سختتری ندارین؟
یونگی از آن طرف سالن گفت:
— تازه اومده و دنبال کار سخت میگرده؟
جیا برگشت سمتش.
— بله.
هوسوک خندید.
— خیلی اعتمادبهنفس داری.
جیا شانه بالا انداخت.
— خب دارم.
تهیونگ کنار او نشست.
— پس بیا یه کار مهم انجام بدیم.
جیا با هیجان پرسید:
— چی؟
تهیونگ به آشپزخانه اشاره کرد.
— کمک کنیم جین بفهمه کدوم خوراکیها رو بیشتر دوست داری.
جیا فوراً بلند شد.
— این شد کار مهم!
هوسوک زد زیر خنده.
— خیلی سریع تصمیم گرفت!
جیا به سمت آشپزخانه رفت و تهیونگ هم دنبالش راه افتاد.
جین که مشغول مرتب کردن وسایل بود، با دیدنشان گفت:
— چی شده؟
تهیونگ گفت:
— جیا اومده برای تست غذا.
جین با تعجب به جیا نگاه کرد.
— تست غذا؟
جیا با جدیت سر تکان داد.
— باید مشخص بشه چه چیزایی برای صبحانه میخوام.
جین خندید.
— تو فقط دنبال بهانهای برای خوردنی.
— دقیقاً.
همه خندیدند.
از سالن، صدای جونگکوک آمد:
— فقط آشپزخونه رو به هم نریزید!
جیا با صدای بلند جواب داد:
— قول نمیدم!
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
— حداقل راستگو هستی.
تهیونگ خندید.
— اینم خودش یه پیشرفته.
جیا یک تکه میوه برداشت و گفت:
— خب، مرحلهی اول شروع شد!
جین با خنده سرش را تکان داد.
— من از همین الان فهمیدم امروز قراره طولانی باشه.
و واقعاً...
هیچکدامشان نمیدانستند جیا قرار است فقط چند ساعت بعد، کاری کند که کل عمارت روی سرشان برود. 😂🖤
- ۹۶۰
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط