رمان: آخرین رقص در قصر
رمان: آخرین رقص در قصر
#𝗧𝗵𝗲_𝗟𝗮𝘀𝘁_𝗗𝗮𝗻𝗰𝗲_𝗶𝗻_𝘁𝗵𝗲_𝗣𝗮𝗹𝗮𝗰𝗲
Part_7
فصل دوم: شاهزادهای با دردسرهای تازه
The Prince and His Troubles
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
شاهزاده و مردی که نمیشناخت
سونگمین در کنار بنگچان قدم میزد.
فلیکس و هیونجین کمی جلوتر بودند.
لینو و آیان هم مشغول صحبت دربارهی بازار شده بودند.
سونگمین به اطراف نگاه کرد.
ـ اینجا خیلی با قصر فرق داره.
بنگچان پاسخ داد:
ـ معلومه.
ـ مردم اینجا آزادتر به نظر میرسن.
چان نگاهش کرد.
ـ آزادتر؟
سونگمین کمی مکث کرد.
ـ منظورم اینه که... زندگیشون سادهتره.
بنگچان لبخند کمرنگی زد.
ـ ساده بودن همیشه به معنی آسون بودن نیست.
سونگمین برای لحظهای ساکت شد.
ـ میدونم.
چان نگاهش را به بازار دوخت.
ـ ولی آدم میتونه با چیزهای کوچیک خوشحال باشه.
سونگمین به او نگاه کرد.
ـ مثل چی؟
ـ مثل یه غذای خوب. یه خونهی گرم. دوستهایی که احمقن ولی تنهات نمیذارن.
سونگمین خندید.
ـ دوستهای شما خیلی احمقن؟
بنگچان نگاهی به هیونجین انداخت که در آن لحظه داشت با فلیکس دربارهی یک شیرینی بحث میکرد.
ـ بیشتر از چیزی که فکرش رو میکنید.
سونگمین لبخند زد.
ـ خوش به حالتون.
چان به او نگاه کرد.
ـ چرا؟
سونگمین برای لحظهای مکث کرد.
ـ چون آدمهایی رو دارید که کنارتون هستن.
بنگچان چیزی نگفت.
اما نگاهش برای چند لحظه روی شاهزادهی جوان باقی ماند.
سونگمین به سرعت لبخند زد.
ـ البته من هم دارم.
ـ دوست؟
ـ خانواده.
چان سر تکان داد.
ـ پس خوش به حال شما.
سونگمین لبخندش را حفظ کرد.
اما این بار، چیزی در نگاهش متفاوت بود.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
یک خداحافظی ساده
نزدیک عصر، فلیکس به سونگمین اشاره کرد.
ـ باید برگردیم.
سونگمین آهی کشید.
ـ دوباره قصر...
لینو گفت:
ـ اگر دیر کنیم، کیمین خودش میاد دنبالت.
سونگمین فوراً صاف ایستاد.
ـ باشه. میریم.
قبل از رفتن، به سمت بنگچان برگشت.
ـ از دیدنتون خوشحال شدم.
چان لبخند زد.
ـ من هم.
سونگمین چند لحظه مکث کرد.
ـ راستی، آقای بنگچان...
ـ بله؟
ـ دفعهی بعد، لطفاً من رو شاهزادهی دردسرساز صدا نکنید.
چان با شیطنت گفت:
ـ پس چی صداتون کنم؟
سونگمین لبخند زد.
ـ سونگمین.
بنگچان سر تکان داد.
ـ باشه، سونگمین.
شاهزاده لبخند زد.
و همراه دوستانش از بازار دور شد.
هیونجین که کنار بنگچان ایستاده بود، آرام گفت:
ـ چان.
ـ هوم؟
ـ فکر کنم این بار هم یه اتفاقی افتاد.
بنگچان نگاهی به او انداخت.
ـ هیونجین.
ـ بله؟
ـ تو زیادی حرف میزنی.
هیونجین خندید.
اما بنگچان، برای چند لحظه، به مسیر رفتن سونگمین نگاه کرد.
نمیدانست چرا.
اما احساس میکرد دیدار بعدی، دیگر چندان هم اتفاقی نخواهد بود.
پایان فصل دوم
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𐀔
بعضی آدمها، تنها با چند ملاقات ساده، به بخشی از روزهای معمولی ما تبدیل میشوند.
#𝗧𝗵𝗲_𝗟𝗮𝘀𝘁_𝗗𝗮𝗻𝗰𝗲_𝗶𝗻_𝘁𝗵𝗲_𝗣𝗮𝗹𝗮𝗰𝗲
Part_7
فصل دوم: شاهزادهای با دردسرهای تازه
The Prince and His Troubles
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
شاهزاده و مردی که نمیشناخت
سونگمین در کنار بنگچان قدم میزد.
فلیکس و هیونجین کمی جلوتر بودند.
لینو و آیان هم مشغول صحبت دربارهی بازار شده بودند.
سونگمین به اطراف نگاه کرد.
ـ اینجا خیلی با قصر فرق داره.
بنگچان پاسخ داد:
ـ معلومه.
ـ مردم اینجا آزادتر به نظر میرسن.
چان نگاهش کرد.
ـ آزادتر؟
سونگمین کمی مکث کرد.
ـ منظورم اینه که... زندگیشون سادهتره.
بنگچان لبخند کمرنگی زد.
ـ ساده بودن همیشه به معنی آسون بودن نیست.
سونگمین برای لحظهای ساکت شد.
ـ میدونم.
چان نگاهش را به بازار دوخت.
ـ ولی آدم میتونه با چیزهای کوچیک خوشحال باشه.
سونگمین به او نگاه کرد.
ـ مثل چی؟
ـ مثل یه غذای خوب. یه خونهی گرم. دوستهایی که احمقن ولی تنهات نمیذارن.
سونگمین خندید.
ـ دوستهای شما خیلی احمقن؟
بنگچان نگاهی به هیونجین انداخت که در آن لحظه داشت با فلیکس دربارهی یک شیرینی بحث میکرد.
ـ بیشتر از چیزی که فکرش رو میکنید.
سونگمین لبخند زد.
ـ خوش به حالتون.
چان به او نگاه کرد.
ـ چرا؟
سونگمین برای لحظهای مکث کرد.
ـ چون آدمهایی رو دارید که کنارتون هستن.
بنگچان چیزی نگفت.
اما نگاهش برای چند لحظه روی شاهزادهی جوان باقی ماند.
سونگمین به سرعت لبخند زد.
ـ البته من هم دارم.
ـ دوست؟
ـ خانواده.
چان سر تکان داد.
ـ پس خوش به حال شما.
سونگمین لبخندش را حفظ کرد.
اما این بار، چیزی در نگاهش متفاوت بود.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
یک خداحافظی ساده
نزدیک عصر، فلیکس به سونگمین اشاره کرد.
ـ باید برگردیم.
سونگمین آهی کشید.
ـ دوباره قصر...
لینو گفت:
ـ اگر دیر کنیم، کیمین خودش میاد دنبالت.
سونگمین فوراً صاف ایستاد.
ـ باشه. میریم.
قبل از رفتن، به سمت بنگچان برگشت.
ـ از دیدنتون خوشحال شدم.
چان لبخند زد.
ـ من هم.
سونگمین چند لحظه مکث کرد.
ـ راستی، آقای بنگچان...
ـ بله؟
ـ دفعهی بعد، لطفاً من رو شاهزادهی دردسرساز صدا نکنید.
چان با شیطنت گفت:
ـ پس چی صداتون کنم؟
سونگمین لبخند زد.
ـ سونگمین.
بنگچان سر تکان داد.
ـ باشه، سونگمین.
شاهزاده لبخند زد.
و همراه دوستانش از بازار دور شد.
هیونجین که کنار بنگچان ایستاده بود، آرام گفت:
ـ چان.
ـ هوم؟
ـ فکر کنم این بار هم یه اتفاقی افتاد.
بنگچان نگاهی به او انداخت.
ـ هیونجین.
ـ بله؟
ـ تو زیادی حرف میزنی.
هیونجین خندید.
اما بنگچان، برای چند لحظه، به مسیر رفتن سونگمین نگاه کرد.
نمیدانست چرا.
اما احساس میکرد دیدار بعدی، دیگر چندان هم اتفاقی نخواهد بود.
پایان فصل دوم
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𐀔
بعضی آدمها، تنها با چند ملاقات ساده، به بخشی از روزهای معمولی ما تبدیل میشوند.
- ۲۴۴
- ۱۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط