╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 1 وقتی یکی تورو کتک زده و جیمین باخبر میشه...
╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 1 وقتی یکی تورو کتک زده و جیمین باخبر میشه...
«ویو ا.ت»
روی مبل نشسته بودم و منتظر بودم جیمین از شرکت برگرده. چند دقیقه پیش با پسرخالم دعوام شده بود و اون عوضی انقدر منو زده بود که هنوز بدنم درد میکرد.
لبم زخمی شده بود و روی دستم کبودی افتاده بود. با عجله یه سوییشرت گشاد پوشیدم و موهامو ریختم روی صورتم تا چیزی معلوم نباشه.
صدای باز شدن در اومد.
جیمین: عروسک من کجاست؟!
با شنیدن صداش لبخند کمرنگی زدم و از جام بلند شدم.
ا.ت: اینجام عشقم!
جیمین وارد سالن شد و همین که منو دید، لبخند زد و دستاشو باز کرد.
جیمین: بیا بغلم ببینم خانوم خوشگلمو!
رفتم تو بغلش و دستامو دور کمرش حلقه کردم. اونم پیشونیمو بوسید و محکم بغلم کرد.
جیمین: وای که چقدر دلم برای زنت تنگ شده بود!
ا.ت: زنت که از صبح خونه بوده!
جیمین: خب؟ مگه آدم دلش برای زنش تنگ نمیشه؟
خندیدم و سرمو توی سینش قایم کردم، ولی وقتی دستش به بازوم خورد، از درد صورتم جمع شد و ناخودآگاه خودمو عقب کشیدم.
جیمین: آخ! چیشد؟
ا.ت: هیچی!
جیمین: دستت درد گرفت؟
ا.ت: نه بابا، چیزی نیست. گشنمه، بیا بریم شام بخوریم!
دستشو گرفتم و خواستم ببرمش سمت آشپزخونه که دوباره بغلم کرد.
جیمین: اول یه بوس بده به شوهرت!
ا.ت: جیمیننن، گشنمه!
جیمین: یه بوس! فقط یه بوس!
خندیدم و یه بوس کوچولو روی گونش گذاشتم.
جیمین: این که نشد! این چه وضع بوس کردنه آخه؟!
ا.ت: وای خدا، چقدر لوسی تو!
جیمین: فقط برای توام، خانومم!
دوباره خواستم ازش فاصله بگیرم که دستشو دور کمرم حلقه کرد و صورتمو بوسید.
اما همین که لبش به لبم خورد، از درد لب زخمیم صورتم جمع شد.
جیمین سریع عقب رفت.
جیمین: ا.ت؟!
ا.ت: جونم؟
جیمین: لبت چرا اینطوریه؟
قلبم ریخت.
ا.ت: هیچی، یه کم خشک شده!
جیمین با شک نگام کرد، ولی چیزی نگفت.
جیمین: باشه عشقم. برو لباس راحت بپوش، منم شامو آماده میکنم.
سریع ازش فاصله گرفتم و رفتم سمت اتاق.
وقتی درو بستم، جلوی آینه ایستادم و به صورتم نگاه کردم.
ا.ت: فقط نفهمه... توروخدا نفهمه...
چون اگه جیمین میفهمید پسرخالم چه بلایی سرم آورده، میدونستم که دیگه این قضیه به این راحتیا تموم نمیشد...
ادامه دارد...
«ویو ا.ت»
روی مبل نشسته بودم و منتظر بودم جیمین از شرکت برگرده. چند دقیقه پیش با پسرخالم دعوام شده بود و اون عوضی انقدر منو زده بود که هنوز بدنم درد میکرد.
لبم زخمی شده بود و روی دستم کبودی افتاده بود. با عجله یه سوییشرت گشاد پوشیدم و موهامو ریختم روی صورتم تا چیزی معلوم نباشه.
صدای باز شدن در اومد.
جیمین: عروسک من کجاست؟!
با شنیدن صداش لبخند کمرنگی زدم و از جام بلند شدم.
ا.ت: اینجام عشقم!
جیمین وارد سالن شد و همین که منو دید، لبخند زد و دستاشو باز کرد.
جیمین: بیا بغلم ببینم خانوم خوشگلمو!
رفتم تو بغلش و دستامو دور کمرش حلقه کردم. اونم پیشونیمو بوسید و محکم بغلم کرد.
جیمین: وای که چقدر دلم برای زنت تنگ شده بود!
ا.ت: زنت که از صبح خونه بوده!
جیمین: خب؟ مگه آدم دلش برای زنش تنگ نمیشه؟
خندیدم و سرمو توی سینش قایم کردم، ولی وقتی دستش به بازوم خورد، از درد صورتم جمع شد و ناخودآگاه خودمو عقب کشیدم.
جیمین: آخ! چیشد؟
ا.ت: هیچی!
جیمین: دستت درد گرفت؟
ا.ت: نه بابا، چیزی نیست. گشنمه، بیا بریم شام بخوریم!
دستشو گرفتم و خواستم ببرمش سمت آشپزخونه که دوباره بغلم کرد.
جیمین: اول یه بوس بده به شوهرت!
ا.ت: جیمیننن، گشنمه!
جیمین: یه بوس! فقط یه بوس!
خندیدم و یه بوس کوچولو روی گونش گذاشتم.
جیمین: این که نشد! این چه وضع بوس کردنه آخه؟!
ا.ت: وای خدا، چقدر لوسی تو!
جیمین: فقط برای توام، خانومم!
دوباره خواستم ازش فاصله بگیرم که دستشو دور کمرم حلقه کرد و صورتمو بوسید.
اما همین که لبش به لبم خورد، از درد لب زخمیم صورتم جمع شد.
جیمین سریع عقب رفت.
جیمین: ا.ت؟!
ا.ت: جونم؟
جیمین: لبت چرا اینطوریه؟
قلبم ریخت.
ا.ت: هیچی، یه کم خشک شده!
جیمین با شک نگام کرد، ولی چیزی نگفت.
جیمین: باشه عشقم. برو لباس راحت بپوش، منم شامو آماده میکنم.
سریع ازش فاصله گرفتم و رفتم سمت اتاق.
وقتی درو بستم، جلوی آینه ایستادم و به صورتم نگاه کردم.
ا.ت: فقط نفهمه... توروخدا نفهمه...
چون اگه جیمین میفهمید پسرخالم چه بلایی سرم آورده، میدونستم که دیگه این قضیه به این راحتیا تموم نمیشد...
ادامه دارد...
- ۱۸۲
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط