🖤My little girl~»
🖤My little girl~»
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part
تهیونگ شوکه شد...
جونگکوک با اخم کوچیکی گفت: نمیخوای تنهامون بزاری!؟
تهیونگ تازه فهمید چیشده... سعی کرد جلوی خندشو بگیره و ازاتاق رفت بیرون...
همون لحظه جونگکوک دستشو دورم حلقه کرد!
با خجالت لبخندی زدم..
جونگکوک دستشو روی گونم گذاشت و موهام از جلوی صورتم کنار زد..
توی چشمای هم خیره شده بودیم...
چشمای جونگکوک چندبار روی لبم میچرخید... و کم کم بهم نزدیک شد...
چشماشو بست و اروم بوسه ای روی لبم زد.. یکم مکس کرد و دوباره نزدیک شد و به بوسیدنم ادامه داد...
دستش دور کمرم بود و دائم منو به خودش نزدیکتر میکرد..
تا اینکه نفسی برامون نمونده بود!
جونگکوک دور شد و نفس نفس میزد اما انگار هنوز راضی نشده بود!
خواست دوباره شروع کنه که یهو در باز شد و چند نفر با جیهای وارد اتاق شدن!!!
#جونگکوک
ویو جونگکوک
یهو در باز شد و شوگا و جیمین و جین و هوبی و نامجون با یه دختره وارد اتاق شدن...
اون دختره... همونی که دوستشو کشتم...!
همشون با دیدن وضعیت ما، اول شوکه شدن...
بعد زدن زیر خنده!!!
از ا. ت دور شدم و اخم بچگونه ای کردم: بلد نیستید در بزنید!؟
شوگا با خنده ی شیطنت آمیزی گفت: مشغول خوش گذرونی بودید!؟ اخه تو بیمارستان جای اینکاراست!؟؟
نامجون لبشو گاز گرفته بود و سرتکون میداد: اگه به جای ما، دکترت میومد چی!؟؟؟
خندیدم.. سر چرخوندم سمت ا. ت که دیدم ا. ت صورتشو با دستاش پوشونده و گوشاش حسابی سرخ شده!!!
جیهای ب سمت ا. ت رفت: ا. ت..! حالت خوبه؟
ا. ت با خجالت گفت: جیهای... تو اینجا چکار میکنی..!؟
جیهای گفت: آقای شوگا منو رسوندن...
و بعد لبخند زد...
شوگا هم لبخند زد...
همه به جیهای و شوگا چشم دوختن... مشکوک بودن کاملا مشخص بود!!!
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part
تهیونگ شوکه شد...
جونگکوک با اخم کوچیکی گفت: نمیخوای تنهامون بزاری!؟
تهیونگ تازه فهمید چیشده... سعی کرد جلوی خندشو بگیره و ازاتاق رفت بیرون...
همون لحظه جونگکوک دستشو دورم حلقه کرد!
با خجالت لبخندی زدم..
جونگکوک دستشو روی گونم گذاشت و موهام از جلوی صورتم کنار زد..
توی چشمای هم خیره شده بودیم...
چشمای جونگکوک چندبار روی لبم میچرخید... و کم کم بهم نزدیک شد...
چشماشو بست و اروم بوسه ای روی لبم زد.. یکم مکس کرد و دوباره نزدیک شد و به بوسیدنم ادامه داد...
دستش دور کمرم بود و دائم منو به خودش نزدیکتر میکرد..
تا اینکه نفسی برامون نمونده بود!
جونگکوک دور شد و نفس نفس میزد اما انگار هنوز راضی نشده بود!
خواست دوباره شروع کنه که یهو در باز شد و چند نفر با جیهای وارد اتاق شدن!!!
#جونگکوک
ویو جونگکوک
یهو در باز شد و شوگا و جیمین و جین و هوبی و نامجون با یه دختره وارد اتاق شدن...
اون دختره... همونی که دوستشو کشتم...!
همشون با دیدن وضعیت ما، اول شوکه شدن...
بعد زدن زیر خنده!!!
از ا. ت دور شدم و اخم بچگونه ای کردم: بلد نیستید در بزنید!؟
شوگا با خنده ی شیطنت آمیزی گفت: مشغول خوش گذرونی بودید!؟ اخه تو بیمارستان جای اینکاراست!؟؟
نامجون لبشو گاز گرفته بود و سرتکون میداد: اگه به جای ما، دکترت میومد چی!؟؟؟
خندیدم.. سر چرخوندم سمت ا. ت که دیدم ا. ت صورتشو با دستاش پوشونده و گوشاش حسابی سرخ شده!!!
جیهای ب سمت ا. ت رفت: ا. ت..! حالت خوبه؟
ا. ت با خجالت گفت: جیهای... تو اینجا چکار میکنی..!؟
جیهای گفت: آقای شوگا منو رسوندن...
و بعد لبخند زد...
شوگا هم لبخند زد...
همه به جیهای و شوگا چشم دوختن... مشکوک بودن کاملا مشخص بود!!!
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
- ۱۸۴
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط