ناخوش شده ام درد تو افتاده به جانم......بايدچه بگويم به پ
ناخوش شده ام درد تو افتاده به جانم......بايدچه بگويم به پرستارجوانم.......بايدچه بگويم...توبگو...ها ....چه بگويم.......وقتي که ندارد خبرازدرد نهانم......تب کرده ام اما نه به تعبيرطبيبان.......آن تب که گل انداخته برگونه جانم......بيماري من عامل بيگانه ندارد......عشق توبه هم ريخته اعصابم وروانم.......آخرچه کند بادل من علم پزشکي.....وقتي که به ديوارتوبسته ضربانم.......لب بسته ازهرچه سوال ست وجواب بست......مي ترسم اگربازشود قفل دهانم ........اين گرگ پرستاربه تبليس دماسنج ......امشب بکشد نام تواززيرزبانم......مي پرسد وخاموشم ومي پرسد وخاموش.......چيزي که عيان ست چه حاجت به بيانم
- ۵۶۵
- ۱۴ بهمن ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط