پارت ۶

با حس سوزن‌سوزن شدن سرم و آن سنگینی غیرطبیعی که پشت چشم‌هایم لانه کرده بود، فهمیدن اینکه باز هم در فکر کردن زیاده‌روی کرده‌ام چندان سخت نبود.
بدنم کرخت شده بود و خستگی همچون تازیانه‌ای نامرئی بر عضلاتم فرود می‌آمد.
پلکی زدم.
نگاهم ابتدا روی زمین افتاد و بعد آرام اطراف را کاوید.
راهروی مافیا...
نمی‌دانستم از زمانی که اینجا ایستاده و در اعماق افکارم شیرجه زده بودم چقدر گذشته است. تنها چیزی که به خاطر داشتم این بود که وقتی آن مردک اردک از مقابلم دور شد، هوا هنوز روشن بود.
اما حالا...
سایه‌های بلندِ شب، ساختمان‌های سر به فلک کشیده‌ی مافیا را همچون غول‌هایی آهنین و خاموش به نمایش گذاشته بودند.
سردرد امانم را بریده بود.
طبق عادتی که مدت‌ها پیش به بخشی از وجودم تبدیل شده بود، برای خاموش کردن آن هیاهوی درون جمجمه‌ام به الکل پناه می‌بردم.
نگاهی به ساعت مچی‌ام انداختم.
بند چرمی مشکی‌رنگش دور مچ ظریفم قفل شده بود.
با دیدن عقربه‌ها در دل دشنامی نثار خودم کردم.
زمان باز هم از دستم در رفته بود.
....
پلک راستم پرید.
این هفتمین جایی بود که با در بسته‌اش روبه‌رو می‌شدم.
انگار کائنات با پسرک موحنایی سر لج افتاده بود.
با شنیدن صدای ترمز دستی و کشیده شدن لاستیک‌ها روی جاده‌ی یخ‌زده، قدم‌هایم را به سمت ورودی بار تندتر کردم.
بوی چوب خیس، ویسکی کهنه و آن رایحه‌ی همیشگی کاغذ سوخته زیر بینی‌ام پیچید.
حسی شبیه قدم گذاشتن در اواخر قرن نوزدهم داشت.
دوران ویکتوریا.
و طبق معمول، افکارم دوباره از کنترل خارج شدند.
نگاهی کوتاه به تابلوی ورودی انداختم.
بار لوپین.
سپس مسیرم را به سمت پلکان زیرزمینی ادامه دادم.
صدای برخورد کفش‌هایم با پله‌ها مانند کوبیدن طبل در سرم می‌پیچید.
احساس می‌کردم خون به مغزم نمی‌رسد.
سرما استخوان‌سوز بود.
اما من گرم بودم.
گرمایی بیمارگونه درون جمجمه‌ام می‌سوخت؛ گویی کسی آتشی خاموش‌نشدنی در سرم روشن کرده باشد.
نبض شقیقه‌هایم را حس می‌کردم.
خودم را روی صندلی چوبی بار انداختم.
بارمن، مردی میانسال با موهای جوگندمی، با دیدنم لحظه‌ای سکوت کرد.
سپس با لحنی آرام پرسید:
«چی براتون آماده کنم، جناب؟»
جوابی ندادم.
سر دردناکم را روی میز گذاشتم و دست‌هایم را روی آن قلاب کردم.
گویی حتی صدایش را هم نشنیده بودم.بارمن نگاهی به وضع آشفته‌ام انداخت.
چند دقیقه بعد از نقطه‌ی کور انتهای بار، بطری سبزرنگی را بیرون آورد
مایعی سرخ‌رنگ درون آن موج می‌زد.
سرخی‌ای که به تیرگی شب نزدیک بود
شراب هشتاد ساله،کاملاً جاافتاده.
گیلاس مقابلم قرار گرفت.
بدون پرسیدن حتی یک سؤال، تمام مایع سوزان را سر کشیدم.
اگر می‌گفتم سبک نشده‌ام، دروغ گفته بودم.
بازدمی عمیق از سینه‌ام بیرون خزید برای چند لحظه کوتاه...جهان ساکت شد.
اما آیا این آرامش قرار بود دوام بیاورد؟
کسی نمی‌داند زندگی برای قدم بعدی چه چیزی در آستین پنهان کرده است.
....
... : «چه صحنه‌ی عجیبی.»
صدای مردی از کنارم بلند شد..
«ناکاهارا، هیچ شباهتی به کسی که عصر امروز می‌خواست با نگاهش منو زنده‌زنده بخوره نداری. بیشتر شبیه یه بچه‌گربه‌ی ولگرد شدی که زیر بارون خیس شده و دنبال مادرش میو‌میو می‌کنه.»
هیچ ایده‌ای نداشت اگر الکل کمی کمتر در رگ‌هایم جریان داشت، قرار بود چه بلایی سرش بیاورم
+ «اینجا رو از کجا پیدا کردی؟»
بدون آنکه نگاهم را از گیلاس خالی بردارم پرسیدم.
... : «اوه، کاملاً اتفاقی بود. می‌دونی... خوابگاه‌های مافیا واقعاً کسل‌کننده‌ان.»
+ «توقع داری باور کنم؟»
لبخندش عمیق‌تر شد.
... : «در این مورد، تصمیم گرفتن با خودته.»
سکوت کردم.
اجازه دادم چند دقیقه‌ای ذهنم خالی بماند.
البته خودم هم می‌دانستم چنین چیزی غیرممکن است.
غافل از نگاه خیره لیام نگاهی که از لحظه‌ی ورودش تا همین حالا روی جسم خسته‌ام ثابت مانده بود.
برخلاف لحن شوخ و سبک‌سرش، کوچک‌ترین اثری از شوخی در چهره‌اش دیده نمی‌شد.این مرد عجیب بود در باطن یک چیز در ظاهر چیزی دیگری بود و در کلام، متفاوت از هر دوی آن‌ها.
... : «شاید بد نباشه بهتون در نوشیدن ملحق بشم هر چند علاقه ای به الکل ندارم..یه شب که به جایی بر نمی خوره»
+ «وودکا؟برای کسی ادعا داره از الکل خوشش نمیاد چیز سنگینی سفارش دادی.»
... : «قدمای بزرگ نتیجه های بزرگی هم دارن‌ درست نمی‌گم؟»
با آرامی که برای اولین بار روی اعصاب و روان پسرک مو حنایی نبود حرف می زد
دیدگاه ها (۰)

رها🍂 یک بار فرصت زندگی داشتمنه برای رویاهایم، نه برای شادی ه...

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁 31من این نامه رو برای خودم نوشته...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆       ۲۰ پارتچند دقیقه گذشت.....

(آهنگ فراموش شده‌ی ما)پارت ۵**ویو آت**مرکز خرید مثل همیشه شل...

تو مسیر بازگشت از زیارت به همراه زندگیم شبنم

╭──────────────╮ 𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫 ‌ ‌ ‌ ╰──...

پارت: 25 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*عصر همان روز، هوا به طرز ا...

پارت ۴۰

لونا و ويليام

پارت: 23 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**آفتابِ بی‌رحمِ یکشنبه صبح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط