^فیک جونگکوک^(پارت۵۹)
__________
وقتی مزه پنیر رو حس کردم، ناخودآگاه پرت شدم به روزای اول؛ همون روزایی که سر پنیر با هم کلکل میکردیم. نگاهش روی صورتم میچرخید و هر لحظه سنگینتر میشد. دستم رو زیر چونم زدم و با صدایی که سعی میکردم نلرزه، پرسیدم:
"جونگکوک…"
همونطور که با انگشتهای کشیده و تتودارش لقمهای میپیچید، کوتاه جواب داد:
"جانم؟"
صدای بمش توی فضای دنج آشپزخونه پیچید و لرزه خفیفی به تنم انداخت...ای خدا...قند توی دلم آب شد...
"چندوقت از عروسیمون گذشته؟"
لقمه رو آروم سمت دهنم آورد، نگاهش برای ثانیهای روی موهای بههمریختهام موند:
"فکر کنم… عام… شاید…"
همونطور که لقمه رو میجویدم،گفتم:
"یک ماه؟"
گوشه لبش کش اومد و صدای خندش از گلوش بیرون اومد...با لحنی که شیطنت ازش میبارید، گفت:
"خیلی خنگی…"
ابرویی بالا انداختم و با حالت قهر گفتم:
"من خنگم؟"
"بیشتر از پنج ماه گذشته…"
قاشق از دستم رها شد و با صدای ریزی روی میز خورد. پنج ماه؟ انگار همین دیروز بود...یعنی من پنج ماهه این ادم رو میشناسم و اینقدر درگیرشم؟
جونگکوک صندلیش رو با صدای کشیده شدن پایهها روی سرامیک، عقب کشید و درست کنارم نشست.
حالا اونقدر نزدیک بود که بوی تند صابون و گرمای پوست تنش رو حس میکردم.
دستش رو بالا آورد و تار مویی که روی صورتم ریخته بود رو با ظرافت پشت گوشم زد.
انگشت شستش چند لحظه روی خط فکم مکث کرد و لقمه رو جلوم گرفت.
"بخور عزیزم.."
به اون حالت خاص لبهاش وقتی داشت حرف میزد، به لرزش خفیف عضله فکش… یه کشش ناگهانی و غیرقابلکنترل توی دلم پیچید.
گوشه لبمو گزیدم و انگار تمام حواسم رو جمع کرده بودم تا فقط لباش رو تاابد تماشا کنم.
(خجالت بکشین...عه!اینجا سینگل نشسته.)
"میدونی… همیشه وقتی منتظر یه بوسه از طرف منی و اینطوری لباتو میجوی،دلم میخواد اونقدر ببوسمت که یادت بره چطوری باید حرف بزنی،عزیزم."
وای...نباید اینطوری میشد...
خون توی رگهام منجمد شد.
نگاهش، برق توی چشماش و اون گرمای عجیبی که ازش ساطع میشد، تمام منطقم رو از کار انداخت.
دستش رو از روی صورتم پایینتر آورد و روی دستم که روی میز بود، گذاشت.
لقمه رو روی میز گذاشت و اینبار خودش نزدیک تر شد.
"اگه اینقدر منتظرشی،چرا خودت انجامش نمیدی؟"
اگه یکم دیگه ادامه میداد،مطمئن بودم فرار میکردم.
اما فرار چیزی نبود که من دنبالش باشم.
تنها چیزی که میخواستم این بود که به قول خودش اونقدری ببوسمش که نتونم حرف بزنم.
(توبه)
گوشه لبمو گزیدم؛اونقدری محکم که مزه خون توی دهنم پخش شد.
نفسی کشیدم و بهش نزدیک تر شدم.
__________
ادامه دارد...
وقتی مزه پنیر رو حس کردم، ناخودآگاه پرت شدم به روزای اول؛ همون روزایی که سر پنیر با هم کلکل میکردیم. نگاهش روی صورتم میچرخید و هر لحظه سنگینتر میشد. دستم رو زیر چونم زدم و با صدایی که سعی میکردم نلرزه، پرسیدم:
"جونگکوک…"
همونطور که با انگشتهای کشیده و تتودارش لقمهای میپیچید، کوتاه جواب داد:
"جانم؟"
صدای بمش توی فضای دنج آشپزخونه پیچید و لرزه خفیفی به تنم انداخت...ای خدا...قند توی دلم آب شد...
"چندوقت از عروسیمون گذشته؟"
لقمه رو آروم سمت دهنم آورد، نگاهش برای ثانیهای روی موهای بههمریختهام موند:
"فکر کنم… عام… شاید…"
همونطور که لقمه رو میجویدم،گفتم:
"یک ماه؟"
گوشه لبش کش اومد و صدای خندش از گلوش بیرون اومد...با لحنی که شیطنت ازش میبارید، گفت:
"خیلی خنگی…"
ابرویی بالا انداختم و با حالت قهر گفتم:
"من خنگم؟"
"بیشتر از پنج ماه گذشته…"
قاشق از دستم رها شد و با صدای ریزی روی میز خورد. پنج ماه؟ انگار همین دیروز بود...یعنی من پنج ماهه این ادم رو میشناسم و اینقدر درگیرشم؟
جونگکوک صندلیش رو با صدای کشیده شدن پایهها روی سرامیک، عقب کشید و درست کنارم نشست.
حالا اونقدر نزدیک بود که بوی تند صابون و گرمای پوست تنش رو حس میکردم.
دستش رو بالا آورد و تار مویی که روی صورتم ریخته بود رو با ظرافت پشت گوشم زد.
انگشت شستش چند لحظه روی خط فکم مکث کرد و لقمه رو جلوم گرفت.
"بخور عزیزم.."
به اون حالت خاص لبهاش وقتی داشت حرف میزد، به لرزش خفیف عضله فکش… یه کشش ناگهانی و غیرقابلکنترل توی دلم پیچید.
گوشه لبمو گزیدم و انگار تمام حواسم رو جمع کرده بودم تا فقط لباش رو تاابد تماشا کنم.
(خجالت بکشین...عه!اینجا سینگل نشسته.)
"میدونی… همیشه وقتی منتظر یه بوسه از طرف منی و اینطوری لباتو میجوی،دلم میخواد اونقدر ببوسمت که یادت بره چطوری باید حرف بزنی،عزیزم."
وای...نباید اینطوری میشد...
خون توی رگهام منجمد شد.
نگاهش، برق توی چشماش و اون گرمای عجیبی که ازش ساطع میشد، تمام منطقم رو از کار انداخت.
دستش رو از روی صورتم پایینتر آورد و روی دستم که روی میز بود، گذاشت.
لقمه رو روی میز گذاشت و اینبار خودش نزدیک تر شد.
"اگه اینقدر منتظرشی،چرا خودت انجامش نمیدی؟"
اگه یکم دیگه ادامه میداد،مطمئن بودم فرار میکردم.
اما فرار چیزی نبود که من دنبالش باشم.
تنها چیزی که میخواستم این بود که به قول خودش اونقدری ببوسمش که نتونم حرف بزنم.
(توبه)
گوشه لبمو گزیدم؛اونقدری محکم که مزه خون توی دهنم پخش شد.
نفسی کشیدم و بهش نزدیک تر شدم.
__________
ادامه دارد...
- ۸.۵k
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط