چندپارتی نامجون
پارت ۳ (last)
ا.ت دوباره نامه رو باز کرد.
— گفتی پشت آخرین صفحه یه چیزی هست که هنوز بهم نگفتی.
نامجون با تعجب نگاهش کرد.
— از کجا فهمیدی؟
— قیافت لو داد.
نامجون خندید.
— تو زیادی منو میشناسی.
ا.ت کاغذ رو برگردوند.
پشت صفحه، فقط چند خط کوتاه نوشته شده بود.
«اگه یه روز جرئت کنم این نامه رو بهت بدم، یعنی مطمئنم میخوام تمام آیندهم رو با تو بسازم.»
ا.ت چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد به نامجون نگاه کرد.
— یعنی الان مطمئنی؟
نامجون این بار بدون خجالت جواب داد:
— بیشتر از همیشه.
ا.ت لبخند زد.
— پس چرا اینو مستقیم بهم نگفتی؟
نامجون نزدیکش نشست.
— چون میترسیدم وقتی دربارهی آینده حرف میزنم، فکر کنی دارم عجله میکنم.
— من همچین فکری نمیکنم.
— میدونم.
نامجون دست ا.ت رو گرفت.
— برای همین دیگه نمیخوام چیزهایی که توی ذهنمه رو فقط روی کاغذ نگه دارم.
ا.ت لبخند زد.
— خب بگو.
نامجون نفس عمیقی کشید.
— میخوام با تو سفر برم. جاهایی که هیچکدوممون نرفتیم.
— خوبه.
— میخوام یه خونه داشته باشیم که تو هر گوشهش چیزی بذاری و من بعداً بفهمم کجا گذاشتی.
ا.ت خندید.
— یعنی از الان میدونی وسایلم رو گم میکنم؟
— کاملاً.
— خیلی بیادبی.
نامجون خندید.
— میخوام وقتی سنمون بالاتر رفت، هنوز هم وقتی از سر کار برمیگردم، اولین چیزی که دلم میخواد ببینم تو باشی.
لبخند ا.ت آروم شد.
نامجون ادامه داد:
— و مهمتر از همه...
دست ا.ت رو محکمتر گرفت.
— میخوام هر چیزی که آینده برامون آورد، با هم ازش رد بشیم.
ا.ت چند لحظه بهش نگاه کرد.
— فکر کنم نامهت رو دوست داشتم.
نامجون لبخند زد.
— فقط فکر میکنی؟
— خیلی دوستش داشتم.
نامجون نفس راحتی کشید.
— بالاخره دادمش.
ا.ت خندید.
— البته خودم پیداش کردم.
— جزئیات مهم نیست.
ا.ت سرش رو روی شونهی نامجون گذاشت.
— یه چیزی میدونی؟
— چی؟
— تو لازم نیست برای گفتن این چیزها خجالت بکشی.
نامجون آروم گفت:
— وقتی پای تو وسطه، هنوزم یه کم سخت میشه.
ا.ت سرش رو بلند کرد.
— پس تمرین کن.
— چطوری؟
ا.ت لبخند زد.
— همین الان یه جمله بگو که توی نامه ننوشتی.
نامجون چند ثانیه فکر کرد.
بعد لبخند زد.
— دوستت دارم.
ا.ت خندید.
— این که آسون بود.
— برای من نبود.
ا.ت دستش رو گرفت.
— پس از امروز هر وقت خواستی چیزی بگی، بگو.
نامجون سر تکون داد.
— باشه.
بعد آروم پیشونی ا.ت رو بوسید.
— و اگه یه روز دیگه نامه نوشتم...
— این بار خودت میدی؟
— آره.
ا.ت لبخند زد.
— قول؟
— قول.
پایان
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
ا.ت دوباره نامه رو باز کرد.
— گفتی پشت آخرین صفحه یه چیزی هست که هنوز بهم نگفتی.
نامجون با تعجب نگاهش کرد.
— از کجا فهمیدی؟
— قیافت لو داد.
نامجون خندید.
— تو زیادی منو میشناسی.
ا.ت کاغذ رو برگردوند.
پشت صفحه، فقط چند خط کوتاه نوشته شده بود.
«اگه یه روز جرئت کنم این نامه رو بهت بدم، یعنی مطمئنم میخوام تمام آیندهم رو با تو بسازم.»
ا.ت چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد به نامجون نگاه کرد.
— یعنی الان مطمئنی؟
نامجون این بار بدون خجالت جواب داد:
— بیشتر از همیشه.
ا.ت لبخند زد.
— پس چرا اینو مستقیم بهم نگفتی؟
نامجون نزدیکش نشست.
— چون میترسیدم وقتی دربارهی آینده حرف میزنم، فکر کنی دارم عجله میکنم.
— من همچین فکری نمیکنم.
— میدونم.
نامجون دست ا.ت رو گرفت.
— برای همین دیگه نمیخوام چیزهایی که توی ذهنمه رو فقط روی کاغذ نگه دارم.
ا.ت لبخند زد.
— خب بگو.
نامجون نفس عمیقی کشید.
— میخوام با تو سفر برم. جاهایی که هیچکدوممون نرفتیم.
— خوبه.
— میخوام یه خونه داشته باشیم که تو هر گوشهش چیزی بذاری و من بعداً بفهمم کجا گذاشتی.
ا.ت خندید.
— یعنی از الان میدونی وسایلم رو گم میکنم؟
— کاملاً.
— خیلی بیادبی.
نامجون خندید.
— میخوام وقتی سنمون بالاتر رفت، هنوز هم وقتی از سر کار برمیگردم، اولین چیزی که دلم میخواد ببینم تو باشی.
لبخند ا.ت آروم شد.
نامجون ادامه داد:
— و مهمتر از همه...
دست ا.ت رو محکمتر گرفت.
— میخوام هر چیزی که آینده برامون آورد، با هم ازش رد بشیم.
ا.ت چند لحظه بهش نگاه کرد.
— فکر کنم نامهت رو دوست داشتم.
نامجون لبخند زد.
— فقط فکر میکنی؟
— خیلی دوستش داشتم.
نامجون نفس راحتی کشید.
— بالاخره دادمش.
ا.ت خندید.
— البته خودم پیداش کردم.
— جزئیات مهم نیست.
ا.ت سرش رو روی شونهی نامجون گذاشت.
— یه چیزی میدونی؟
— چی؟
— تو لازم نیست برای گفتن این چیزها خجالت بکشی.
نامجون آروم گفت:
— وقتی پای تو وسطه، هنوزم یه کم سخت میشه.
ا.ت سرش رو بلند کرد.
— پس تمرین کن.
— چطوری؟
ا.ت لبخند زد.
— همین الان یه جمله بگو که توی نامه ننوشتی.
نامجون چند ثانیه فکر کرد.
بعد لبخند زد.
— دوستت دارم.
ا.ت خندید.
— این که آسون بود.
— برای من نبود.
ا.ت دستش رو گرفت.
— پس از امروز هر وقت خواستی چیزی بگی، بگو.
نامجون سر تکون داد.
— باشه.
بعد آروم پیشونی ا.ت رو بوسید.
— و اگه یه روز دیگه نامه نوشتم...
— این بار خودت میدی؟
— آره.
ا.ت لبخند زد.
— قول؟
— قول.
پایان
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
- ۵۳.۰k
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط