{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Best worng

Chapter 1
Part 1
از زبان نویسنده:
هیچ چیز به کام تو پیش نمیره، هیچ چیزی همیشگی نیست حتی روحت برای جسمت ، هیچوقت نمیتونی سرنوشتت رو تغییر بدی چون از قبل تعیین شده. دختر کوچولوی خوشحال ما قراره تو سن 19سالگی با اتفاقات بدی روبه رو بشه یا به قول خودمون بدبخت میشه...!
.....................

یوری:هعی بورام ما باهم حرفامونو زدیم قرار شد یک ماه اونجا کار کنیم که بدهی اون مرتیکه عوضی کای (صاحب بخونه بورامو یجورایی یوری) بدیم بعدش برمیگردیم به روان خودمون.
بورام:یوری اونجا جا خطرناکیه اگه یوقت هواست نباشه با اون عوضیای مست به اشتباه بری تو رابطه چی؟ اصن میدونی دارم چی میگم(داد)
یوری:اره بورام میدونم ولی راه دیگه ای نداریم اگه پول کای رو ندیم از خون پرتمون میکنه بیرون! یا کار دیگه ای!
بورام:حق با توعه از اون عوضی همچی بر میاد، ولی یوری باید تایم صبح کار کنیم میدونم خیلی کم حقوق میدن ولی مجبوریم.
یوری:باشه عزیزم باشه
....................
••ویو بورام•
از وقتی که تصادف کردم و پدر مادرم رو از دست دادم تصمیم گرفتم دیگه نرم تو اون خونه ای که باهاشون قبلا زندگی میکردم چون هر روز هر ساعت یاد خاطره هامون میفتادم، ی خونه کوچیک اجاره کردم با اینکه صاحابش ادم کثیف و هولی بود مجبور بودم چون ارزون و قشنگ بود، بعد از چند ماه با یوری اشنا شدم بیشتر از هرکسی بهش اعتماد دارم با یوری تو ی کافه اشنا شدم که داشت دعوا میکرد مرده داشت بزور بهش تجا//وز میکرد واقعا همشون همینقدر عوضین؟. کای با دیدن اینکه یوری میاد خونه و شب ها میره برای کار تصمیم گرفته من اجاره رو زیاد کنه و ما پولش روز نداشتیم همینجوریشم 2ماه بود که اجاره رو نداده بودیم با پیشنهاد اشتباه یوری تصمیم گرفتم بریم توبار کار کنیم چون حقوقش عالی بود و تا 1ماه همه مشکلاتمون حل میشد.
یوری:بورام اینجاست
از تاکسی پیاده شدم وقتی اونجارو دیدم دهنم یه متر باز موند و گفتم:اینجا چقدر بزرگتر
یوری :ما که شما رو جای بدی نمیاریم خانم
با این حرفش فهمیدم وسطای کار میخواد هی نوشیدنی بخوره و دلقک بازی دراره
بورام:یوری یادت باشه برای چی اینجاییم خب؟(جدی)
یوری: خیلی خوب بابا فهمیدم
رفتیم داخل و دنبال صاحب اون خراب شده گشتیم بعد چند مین پیداش کردیم و باهاش حرف زدیم و استخدام شدیم قرار بود از هفته بعد اونجا کار کنیم
••••••••••
فلش بک خونه:
یوری : بورام ی سال بپرسم؟
بورام: بپرس
یوری: ناراحت شدی که گفتم بریم بار کار کنیم؟
بورام: نه فقط میترسم که بلایی سرمون بیاد خودت که میدونی من جز تو کسیو ندارم
یوری: عا میدونم بابا واسه همینه که هعی ادای مامانارو در میاری دیه(خنده)
زدن به بازوش و گفتم:
بورام :هعی دختره ی نمک نشناس اخرش با این کارات معلوم نیست چه بلای سرمون بیاری معلومه که بهت زور میگم (خنده)
یوری:اوه دردم اومد، میخای منم بزنم تا ی هفته نتونی از جات پاشی هاا
همینجوری داشتیم همو میزدیم که صدای زنگ در اومد
یوری: مهمون دعوت کردی؟
بورام:اره کای اومده غذاشو بگیره(خنده)
ویو بورام
رفتم در رو باز کردم که با صحنه بدی رو به رو شدم...


امیدوارم خوشتون امه باشه و اینکه پیشنهاد بدید که چجوری دوست دارید ادامه پارت رو بزارم...!
دیدگاه ها (۶)

P⁷The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده ...

پارت شیش اون اون یوری نبود ولی انگار میخواست خودکشی کنه رفتم...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣32🦋)✥(ویو لوین کاترین)کمکش کردم تا بلند شه...و...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت چهارمویو ات صبح از خواب با سردر...

By necessity پارت 1ویو بورام با صدای الارم بیدار شدم رفتم سر...

پارت 3

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط