{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از خواب بیدار شد و یه راست سراغ آینه رفت و از دیدن چند جو

از خواب بیدار شد و یه راست سراغ آینه رفت و از دیدن چند جوش جدید در صورتش  ناراحت شد و با خودش گفت ینی نمیشد  امروز فقط امروز و جوش نزنم ؟؟؟ 
با موچین کمی زیر ابرو هاش و تمیز کرد و رفت دست و صورتش و شست و صبحانه شو خورد یه دوش آب گرم گرفت و بعد آب و سرد باز کرد
 یه جیغ کشید و حسابی سر حال اومد...
وقتی که بیرون اومد به موهاش رسید تمام سعیش و کرد که امروز بهتر از همیشه باشه
آرایش کرد  بهترین لباسشو پوشید...
موهاش و سشوار کشید بعد چادرش رو سرش کرد و زد بیرون...
 یه تاکسی گرفت و خودش و رسوند به مترو ایستگاه سوم  بود با بی حوصلگی چادرش در آورد گذاشت تو کیف قرمزش...
 بی توجه به آدمایی که بهش زل زده بودن اسپریش و در آورد و زد...
 بعد آینه شو در آورد و موهاش مرتب کرد...
کمی رژه لب شو پررنگ کرد...
به ایستگاه مورد نظرش که رسید به سرعت رفت  تو خیابون و شروع کرد به قدم زدن و نفس کشیدن  مثل آدمایی که مدتها توی انفرادی تاریک زندگی کردن و دلشون برای آفتاب و راه رفتن  تنگ شده به همه لبخند میزد...
حتی به آدمای تنهایی که از کنارش  رد میشدن  و با خودشون قهر بودن به آدمایی که انگار از لبخند  زدن او ناراحتن...
 لبخندشو نثار آدمایی کرد که خودشون  و برای خودشون میگرفتن  اون آدمایی که  دستاشون تو دست هم بود و فکراشون پیش هم نبود به همه لبخند زد...
 دوس داشت امروز ساده لوح ترین آدم دنیا به نظر برسه...
و به هیچ قاعده ای پایبند نباشه...
دوس داشت روی تمام پله برقی های مترو برعکس راه بره...
دوست داشت اون ور خط قرمز وایسه و حرص همه رو در بیاره...
مخصوصا آدمای توی اتاق کنترل مترو رو که بزرگترین دغده امروزشون  فاصله گرفتن از لبه ی سکو بود...
خودش و به کافه دعوت کرد به یه قهوه و کیک...خودش و به  تئاتر دعوت کرد برای خودش گل خرید به پارک رفت...
بهترین صندلی و انتخاب کرد و از کیفش کادویی رو در آورد و با ذوق شوق شروع کرد به بازکردنش  دوس داشت امروز نقش بازی کنه دوس داشت  ندونه تو ی اون کادو چیه...
دوست داشت از دیدن اون دستبند با عقیق های  سبز و اون زنجیر طلایی نازکش غافلگیر شه از ته دل خندید به خودش تبریک گفت که تولدش انقدر برای خودش مهم بوده...
دستاشو دور شونه هاش گره زد و به خودش گفت که دوستت دارم...
بعد چند ساعت به خونه برگشت و رفت گوشی خاموشش و از اتاق بر داشت و روشنش کرد... پیام های تبریک زیادی از طرف دوستاش اومده بود...
به جاهای زیادی دعوت شده بود...
اما راضی بود چون میدونست هیچکس اندازه خودش نمیتونه دوستش داشته باشه و اون بهترین روز زندگیش و با بهترین آدم زندگیش سپری کرده بود...
دیدگاه ها (۹)

dark life = 40

آیدل های DL (روبیکا)

دختر و پارتی

#عاشق_خونش_یا_بدنش پارت ²⁰چشم‌های هیونجین آروم آروم بسته شدد...

پارت ۳۰

«ܢܚࡅ߭ߊ‌ܝ‌ࡅ࡙ࡐ‌ ܢ̣ܠࡐ‌ܠߊ‌ܭ »«درخواستی»🐝 هیولای باچیرا تو رو دوس...

◝ تیمــــآرم‌ کــن . . ◟- #ParT_4 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄رو ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط