چند روز بعد، همهچیز کاملاً عادی به نظر میرسید.
چند روز بعد، همهچیز کاملاً عادی به نظر میرسید.
تا اینکه یک روز، بعد از پایان کلاس، استاد پروژهی نهایی را اعلام کرد.
— برای پروژهی آخر، هرکس باید با یک نفر از گروه خودش چند هفته روی کار مشترک کار کنه. پروژه خیلی مهمه و روی نمرهی نهایی تأثیر داره.
ا/ت اسم گروهش را که دید، کمی مکث کرد.
همگروهیاش...
یکی از دانشجوهای همان کلاس بود؛ پسری که قبلاً هم چند بار دربارهی پروژه با او صحبت کرده بود.
سوکجین که کنار ا/ت ایستاده بود، اسم او را دید.
چهرهاش برای یک لحظه تغییر کرد.
نه چیزی گفت.
نه اخم کرد.
فقط نگاهش را از برگه گرفت.
ا/ت متوجه شد.
— چی شد؟
— هیچی.
— مطمئنی؟
— آره.
اما این «آره» شبیه همیشه نبود.
---
چند روز گذشت.
ا/ت و همگروهیاش مجبور بودند بیشتر وقتشان را در کتابخانه بگذرانند.
سوکجین هم مشغول پروژهی خودش بود.
اول فقط کمی کمتر با ا/ت حرف میزد.
بعد پیامهایش کوتاهتر شد.
بعد دیگر منتظرش نمیماند تا با هم از دانشگاه بیرون بروند.
ا/ت بالاخره یک روز جلویش را گرفت.
— سوکجین.
— هوم؟
— از من ناراحتی؟
سوکجین لحظهای سکوت کرد.
— نه.
— پس چرا این چند روز اینطوری شدی؟
نگاهش را پایین انداخت.
— فقط سرت شلوغه.
— این دلیل نمیشه با من اینطوری رفتار کنی.
سوکجین نفس عمیقی کشید.
— میدونم.
— پس چی شده؟
چند ثانیه سکوت.
بعد بالاخره گفت:
— حس میکنم دیگه مثل قبل جایی توی برنامههات ندارم.
ا/ت با تعجب نگاهش کرد.
— چی؟
— میبینم بیشتر وقتت رو با اون میگذرونی. میدونم به خاطر پروژهست، میدونم چیزی بینتون نیست...
مکث کرد.
— ولی بازم اذیتم میکنه.
ا/ت آرامتر گفت:
— چرا بهم نگفتی؟
— چون نمیخواستم دوباره همون آدم حسودی باشم که به خاطر هر چیزی ناراحت میشه.
— سوکجین...
— میترسم یه روز بدون اینکه بفهمم، فاصلهمون زیاد بشه.
صدایش دیگر شوخی نداشت.
— و بدتر از همه اینه که نمیدونم چطور جلویش رو بگیرم.
ا/ت چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
— تو قرار نیست جلوی چیزی رو بگیری.
سوکجین نگاهش کرد.
— چی؟
— اگه قرار باشه رابطهمون با چند روز پروژه و چند ساعت فاصله از بین بره، پس اصلاً رابطهی محکمی نبوده.
سوکجین چیزی نگفت.
ا/ت ادامه داد:
— ولی من نمیخوام این اتفاق بیفته.
چشمان سوکجین نرم شد.
— واقعاً؟
ا/ت لبخند کوچکی زد.
— واقعاً.
اما هنوز چیزی بینشان حل نشده بود.
چون مشکل فقط حسادت سوکجین نبود.
روز بعد، ا/ت خبری دریافت کرد که همهچیز را پیچیدهتر کرد.
یک فرصت مهم برای ادامهی تحصیل در شهری دیگر.
فرصتی که مدتها منتظرش بود.
اما قبول کردنش یعنی چند ماه از سوکجین دور میشد.
ا/ت به صفحهی گوشی خیره ماند.
و برای اولین بار از وقتی رابطهشان شروع شده بود، نمیدانست باید چه کار کند.
اگر میرفت...
شاید فاصله بینشان زیاد میشد.
اگر میماند...
شاید بعدها از تصمیمش پشیمان میشد.
آن شب، سوکجین پیام داد:
«رسیدی؟»
ا/ت چند لحظه به پیام نگاه کرد.
انگشتش روی صفحه ماند.
اما این بار نتوانست جواب بدهد.
چون برای اولین بار، چیزی وجود داشت که حتی نمیدانست چطور باید آن را به سوکجین بگوید.
و شاید...
این، بزرگترین امتحان رابطهشان بود.
🌷 ادامه دارد...
تا اینکه یک روز، بعد از پایان کلاس، استاد پروژهی نهایی را اعلام کرد.
— برای پروژهی آخر، هرکس باید با یک نفر از گروه خودش چند هفته روی کار مشترک کار کنه. پروژه خیلی مهمه و روی نمرهی نهایی تأثیر داره.
ا/ت اسم گروهش را که دید، کمی مکث کرد.
همگروهیاش...
یکی از دانشجوهای همان کلاس بود؛ پسری که قبلاً هم چند بار دربارهی پروژه با او صحبت کرده بود.
سوکجین که کنار ا/ت ایستاده بود، اسم او را دید.
چهرهاش برای یک لحظه تغییر کرد.
نه چیزی گفت.
نه اخم کرد.
فقط نگاهش را از برگه گرفت.
ا/ت متوجه شد.
— چی شد؟
— هیچی.
— مطمئنی؟
— آره.
اما این «آره» شبیه همیشه نبود.
---
چند روز گذشت.
ا/ت و همگروهیاش مجبور بودند بیشتر وقتشان را در کتابخانه بگذرانند.
سوکجین هم مشغول پروژهی خودش بود.
اول فقط کمی کمتر با ا/ت حرف میزد.
بعد پیامهایش کوتاهتر شد.
بعد دیگر منتظرش نمیماند تا با هم از دانشگاه بیرون بروند.
ا/ت بالاخره یک روز جلویش را گرفت.
— سوکجین.
— هوم؟
— از من ناراحتی؟
سوکجین لحظهای سکوت کرد.
— نه.
— پس چرا این چند روز اینطوری شدی؟
نگاهش را پایین انداخت.
— فقط سرت شلوغه.
— این دلیل نمیشه با من اینطوری رفتار کنی.
سوکجین نفس عمیقی کشید.
— میدونم.
— پس چی شده؟
چند ثانیه سکوت.
بعد بالاخره گفت:
— حس میکنم دیگه مثل قبل جایی توی برنامههات ندارم.
ا/ت با تعجب نگاهش کرد.
— چی؟
— میبینم بیشتر وقتت رو با اون میگذرونی. میدونم به خاطر پروژهست، میدونم چیزی بینتون نیست...
مکث کرد.
— ولی بازم اذیتم میکنه.
ا/ت آرامتر گفت:
— چرا بهم نگفتی؟
— چون نمیخواستم دوباره همون آدم حسودی باشم که به خاطر هر چیزی ناراحت میشه.
— سوکجین...
— میترسم یه روز بدون اینکه بفهمم، فاصلهمون زیاد بشه.
صدایش دیگر شوخی نداشت.
— و بدتر از همه اینه که نمیدونم چطور جلویش رو بگیرم.
ا/ت چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
— تو قرار نیست جلوی چیزی رو بگیری.
سوکجین نگاهش کرد.
— چی؟
— اگه قرار باشه رابطهمون با چند روز پروژه و چند ساعت فاصله از بین بره، پس اصلاً رابطهی محکمی نبوده.
سوکجین چیزی نگفت.
ا/ت ادامه داد:
— ولی من نمیخوام این اتفاق بیفته.
چشمان سوکجین نرم شد.
— واقعاً؟
ا/ت لبخند کوچکی زد.
— واقعاً.
اما هنوز چیزی بینشان حل نشده بود.
چون مشکل فقط حسادت سوکجین نبود.
روز بعد، ا/ت خبری دریافت کرد که همهچیز را پیچیدهتر کرد.
یک فرصت مهم برای ادامهی تحصیل در شهری دیگر.
فرصتی که مدتها منتظرش بود.
اما قبول کردنش یعنی چند ماه از سوکجین دور میشد.
ا/ت به صفحهی گوشی خیره ماند.
و برای اولین بار از وقتی رابطهشان شروع شده بود، نمیدانست باید چه کار کند.
اگر میرفت...
شاید فاصله بینشان زیاد میشد.
اگر میماند...
شاید بعدها از تصمیمش پشیمان میشد.
آن شب، سوکجین پیام داد:
«رسیدی؟»
ا/ت چند لحظه به پیام نگاه کرد.
انگشتش روی صفحه ماند.
اما این بار نتوانست جواب بدهد.
چون برای اولین بار، چیزی وجود داشت که حتی نمیدانست چطور باید آن را به سوکجین بگوید.
و شاید...
این، بزرگترین امتحان رابطهشان بود.
🌷 ادامه دارد...
- ۱۷۱
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط