The sound of bells part 7
لیلی به رز اشاره کرد که بره و نامه را بردارد. وقتی رز در کشورا باز کرد فاوکس غرش کرد به سوی رز. مدیر ناگهان وارد شد. لیلی خشکش زد و به رز که از ترس پلک هم نمیزد نگاه کرد.
_شماها اینجا چیکار می کنید؟ با فاوکس اشنا شدید؟
لیلی سعی کرد بحث را عوض کند.
_پدرم قبلا درموردش بهم گفته بود و داستان خودش و باسلیسک را تعریف کرده بود
مدیر لبخندی زد ولی وقتی به کشویی که نیمه باز بود نگاه کرد و گفت.
_ولی خانم ویزلی دنبال چیزی میگشت درست است؟
لیلی میدانست رز چقدر این مدرسه را دوست دارد و با جرئت جلو امد و گفت.
_پرفسور معذرت میخواهیم، ما احساس کردیم.. چیزی عادی نیست.. درجنگل ممنوعه
مدیر ناگهان اخمی کرد.
_چیزی نیست که شما درمورد نگران باشید. شما سال اولی هستید تازه روز های اول تونه.
مدیر با ابروهای گرهخورده به لیلی و رز خیره شد. نفسِ عمیقی کشید و سعی کرد آرامشش را حفظ کند، اما تن صدایش کمی تند بود: «خانم ویزلی، خانم کروت… من انتظار بیشتری از شما در این موقعیت دارم. سال اولی هستید و در این زمان از روز، جایی جز خوابگاهتان نباید باشید.»
لیلی، با دیدنِ چهرهی جدیِ مدیر، احساس کرد دلش مثلِ گنجشک توی مشت میلرزد، اما سعی کرد صدایش محکم باشد: «پروفسور، ما واقعا عذر میخواهیم. راستش… ما وقتی داشتیم از کنارِ جنگلِ ممنوعه رد میشدیم… صدای عجیبی شنیدیم. رز فکر کرد شاید حیوانِ کوچکی در خطر باشه و من هم… خب، من هم کمی کنجکاو شدم.»
رز، که تا آن لحظه ساکت مانده بود، سرش را تکان داد و با صدایی آرام گفت: «درسته پروفسور. انگار… انگار چیزی اونجا بود که نباید باشه. یه حسِ عجیبی داشت.»
مدیر نگاهی به کشوی نیمهباز انداخت و سپس دوباره به دو دختر. لبخندی کمرنگ روی لبانش نشست، اما چشمهایش همچنان جدی بود: «کنجکاوی در مدرسه علوم و فنون جادوگری هگوارتز قابل درک است، اما جنگل ممنوعه مکانی نیست که بتونید بدون اجازه و آمادگی وارد آن شوید. و قطعا، دفترِ من هم آخرین جایی است که باید در آن دنبال ماجرا باشید.»
او به سمتِ کشو رفت و با حرکتی سریع آن را بست. سپس رو به لیلی و رز کرد و گفت: «نامهای که خانم پاتر دیدید، مربوط به مسائل اداری مدرسه بود و هیچ ربطی به ماجرای جنگل ندارد. فاوکس هم… خب، فاوکس گاهی اوقات کمی نمایشی رفتار میکند.»
مدیر به فاوکس که حالا روی میزش نشسته بود و با چشمان براقش به دخترها خیره شده بود، نگاهی انداخت. «او فقط از کنجکاویِ شما تعجب کرده بود. حالا، فکر میکنم وقت آن رسیده که به خوابگاههایتان برگردید. و این ماجرا را اینجا تمام شده تلقی کنید.»
لیلی و رز، با شنیدنِ این حرف، احساس سبکیِ مختلط با کمی سردرگمی کردند. آیا مدیر واقعا حرفشان را باور کرده بود؟ یا فقط میخواست قضیه را لاپوشانی کند؟
وقتی از دفترِ مدیر خارج شدند و دوباره در راهروهایِ آرامِ هگوارتز قدم میزدند، رز به لیلی نگاه کرد و گفت: «فکر میکنی باورمان کرد؟»لیلی شانه بالا انداخت: «نمیدونم. ولی آن نامه… و آن حسِ من در موردِ جنگل… هنوز هم چیزی درست نیست. انگار مدیر چیزی رو از ما پنهان میکند.»
لیلی نگاهی به بالای سرش انداخت، جایی که فاوکس از پنجرهی دفتر به بیرون خیره شده بود. آیا این ققنوسِ مرموز، کلیدِ حلِ این معما بود؟ یا فقط یک پرندهی معمولی؟
وقتی لیلی بخاطر رز به خوابگاه گریفیندور رسیدند، سالن عمومی نیمهخالی بود. آتش شومینه قلقل میکرد و نور نارنجی روی دیوارهای سنگی میرقصید. لیلی هنوز در فکر حرفهای مدیر بود. رز اما، انگار فرصت نکرده بود تمام نگرانیهایش را بگوید.
رز آرام کنار لیلی نشست و گفت: «لیلی… اون نامهی توی کشو… یادته عنوانش چی بود؟»
لیلی سرش را کج کرد. «فوقسری بود… چرا؟»
رز لبش را گاز گرفت. «من یه لحظه فقط یه لحظه حس کردم یه جادوی محافظ روی کشو بود. ولی وقتی مدیر اومد… پووف! انگار جادو رو جمع کرد.»
لیلی با تعجب به او نگاه کرد. «خب این یعنی چی؟»
رز آهی کشید: «یعنی… یا نامه خیلی مهمه… یا اینکه اصلاً نمیخواست ما بدونیم روش محافظ بوده.»
لیلی سعی کرد نخندد اما آخرش پوفی زد: «عالیه. یعنی ما رسماً اولین هفته مدرسه رو داریم با راز دولایه شروع میکنیم.»
در همین لحظه، صدای تقتق کوچکی از پشت پنجره آمد. هر دو دختر پریدند. لیلی آرام پردهها را کنار زد… و چیزی دید که قلبش یک لحظه وایساد.
روی لبه پنجره، یک پرِ شعلهور قرمز-طلایی افتاده بود… و زیرش نوشتهای با دستخطی شتابزده:
«این را از دست نده. شب برج شمالی. تنها بیا.»
لیلی زیر لب زمزمه کرد: «رز… این پر… مال فاوکس…»
رز چشمانش گرد شد: «پس… یعنی یکی میخواد تو رو ببینی؟ اونم تنها؟!»
لیلی پر را برداشت. داغ بود ولی نه سوزان.انگار نوک انگشتانش را قلقلک میداد.
رز پرسید: «میخوای بری؟«
#رمان #هری_پاتر #harry #فن_فیکشن
_شماها اینجا چیکار می کنید؟ با فاوکس اشنا شدید؟
لیلی سعی کرد بحث را عوض کند.
_پدرم قبلا درموردش بهم گفته بود و داستان خودش و باسلیسک را تعریف کرده بود
مدیر لبخندی زد ولی وقتی به کشویی که نیمه باز بود نگاه کرد و گفت.
_ولی خانم ویزلی دنبال چیزی میگشت درست است؟
لیلی میدانست رز چقدر این مدرسه را دوست دارد و با جرئت جلو امد و گفت.
_پرفسور معذرت میخواهیم، ما احساس کردیم.. چیزی عادی نیست.. درجنگل ممنوعه
مدیر ناگهان اخمی کرد.
_چیزی نیست که شما درمورد نگران باشید. شما سال اولی هستید تازه روز های اول تونه.
مدیر با ابروهای گرهخورده به لیلی و رز خیره شد. نفسِ عمیقی کشید و سعی کرد آرامشش را حفظ کند، اما تن صدایش کمی تند بود: «خانم ویزلی، خانم کروت… من انتظار بیشتری از شما در این موقعیت دارم. سال اولی هستید و در این زمان از روز، جایی جز خوابگاهتان نباید باشید.»
لیلی، با دیدنِ چهرهی جدیِ مدیر، احساس کرد دلش مثلِ گنجشک توی مشت میلرزد، اما سعی کرد صدایش محکم باشد: «پروفسور، ما واقعا عذر میخواهیم. راستش… ما وقتی داشتیم از کنارِ جنگلِ ممنوعه رد میشدیم… صدای عجیبی شنیدیم. رز فکر کرد شاید حیوانِ کوچکی در خطر باشه و من هم… خب، من هم کمی کنجکاو شدم.»
رز، که تا آن لحظه ساکت مانده بود، سرش را تکان داد و با صدایی آرام گفت: «درسته پروفسور. انگار… انگار چیزی اونجا بود که نباید باشه. یه حسِ عجیبی داشت.»
مدیر نگاهی به کشوی نیمهباز انداخت و سپس دوباره به دو دختر. لبخندی کمرنگ روی لبانش نشست، اما چشمهایش همچنان جدی بود: «کنجکاوی در مدرسه علوم و فنون جادوگری هگوارتز قابل درک است، اما جنگل ممنوعه مکانی نیست که بتونید بدون اجازه و آمادگی وارد آن شوید. و قطعا، دفترِ من هم آخرین جایی است که باید در آن دنبال ماجرا باشید.»
او به سمتِ کشو رفت و با حرکتی سریع آن را بست. سپس رو به لیلی و رز کرد و گفت: «نامهای که خانم پاتر دیدید، مربوط به مسائل اداری مدرسه بود و هیچ ربطی به ماجرای جنگل ندارد. فاوکس هم… خب، فاوکس گاهی اوقات کمی نمایشی رفتار میکند.»
مدیر به فاوکس که حالا روی میزش نشسته بود و با چشمان براقش به دخترها خیره شده بود، نگاهی انداخت. «او فقط از کنجکاویِ شما تعجب کرده بود. حالا، فکر میکنم وقت آن رسیده که به خوابگاههایتان برگردید. و این ماجرا را اینجا تمام شده تلقی کنید.»
لیلی و رز، با شنیدنِ این حرف، احساس سبکیِ مختلط با کمی سردرگمی کردند. آیا مدیر واقعا حرفشان را باور کرده بود؟ یا فقط میخواست قضیه را لاپوشانی کند؟
وقتی از دفترِ مدیر خارج شدند و دوباره در راهروهایِ آرامِ هگوارتز قدم میزدند، رز به لیلی نگاه کرد و گفت: «فکر میکنی باورمان کرد؟»لیلی شانه بالا انداخت: «نمیدونم. ولی آن نامه… و آن حسِ من در موردِ جنگل… هنوز هم چیزی درست نیست. انگار مدیر چیزی رو از ما پنهان میکند.»
لیلی نگاهی به بالای سرش انداخت، جایی که فاوکس از پنجرهی دفتر به بیرون خیره شده بود. آیا این ققنوسِ مرموز، کلیدِ حلِ این معما بود؟ یا فقط یک پرندهی معمولی؟
وقتی لیلی بخاطر رز به خوابگاه گریفیندور رسیدند، سالن عمومی نیمهخالی بود. آتش شومینه قلقل میکرد و نور نارنجی روی دیوارهای سنگی میرقصید. لیلی هنوز در فکر حرفهای مدیر بود. رز اما، انگار فرصت نکرده بود تمام نگرانیهایش را بگوید.
رز آرام کنار لیلی نشست و گفت: «لیلی… اون نامهی توی کشو… یادته عنوانش چی بود؟»
لیلی سرش را کج کرد. «فوقسری بود… چرا؟»
رز لبش را گاز گرفت. «من یه لحظه فقط یه لحظه حس کردم یه جادوی محافظ روی کشو بود. ولی وقتی مدیر اومد… پووف! انگار جادو رو جمع کرد.»
لیلی با تعجب به او نگاه کرد. «خب این یعنی چی؟»
رز آهی کشید: «یعنی… یا نامه خیلی مهمه… یا اینکه اصلاً نمیخواست ما بدونیم روش محافظ بوده.»
لیلی سعی کرد نخندد اما آخرش پوفی زد: «عالیه. یعنی ما رسماً اولین هفته مدرسه رو داریم با راز دولایه شروع میکنیم.»
در همین لحظه، صدای تقتق کوچکی از پشت پنجره آمد. هر دو دختر پریدند. لیلی آرام پردهها را کنار زد… و چیزی دید که قلبش یک لحظه وایساد.
روی لبه پنجره، یک پرِ شعلهور قرمز-طلایی افتاده بود… و زیرش نوشتهای با دستخطی شتابزده:
«این را از دست نده. شب برج شمالی. تنها بیا.»
لیلی زیر لب زمزمه کرد: «رز… این پر… مال فاوکس…»
رز چشمانش گرد شد: «پس… یعنی یکی میخواد تو رو ببینی؟ اونم تنها؟!»
لیلی پر را برداشت. داغ بود ولی نه سوزان.انگار نوک انگشتانش را قلقلک میداد.
رز پرسید: «میخوای بری؟«
#رمان #هری_پاتر #harry #فن_فیکشن
- ۵۲۰
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط