{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

୨୧ ─────────────── ୨୧

୨୧ ─────────────── ୨୧

𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟕 🌷🎧
𓂃 ࣪˖ ִֶָ «می‌خواستم اینجا اولین بار بهت بگم...» 𓂃 ࣪˖ ִֶָ

୨୧ ─────────────── ୨୧

عصر روز بعد، لیلی جلوی شرکت منتظر بود.

جنگکوک با کلاه و ماسک از راه رسید.

— آماده‌ای؟

لیلی خندید.

— تقریباً.

— تقریباً یعنی چی؟

— یعنی هنوز نمی‌دونم کجا می‌ریم.

— بهتره ندونی.

— چرا؟

— چون اگه بدونی، دیگه سورپرایز نیست.

لیلی چشم‌هاش رو ریز کرد.

— فقط امیدوارم دوباره منو نبری فروشگاه موسیقی.

جنگکوک خندید.

— نه.

— مطمئنی؟

— این یکی فرق داره.

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽 𓂃 ࣪˖ ִֶָ

بعد از کمی رانندگی، به یک ساختمان کوچک رسیدند.

لیلی با تعجب پیاده شد.

— اینجا کجاست؟

جنگکوک لبخند زد.

— بیا.

داخل ساختمان که رفتند، لیلی ناگهان صدای موسیقی شنید.

در باز شد.

یک استودیوی کوچک و دنج روبه‌رویش بود.

یک پیانو گوشه‌ی اتاق قرار داشت و کنار دیوار چند ساز مختلف دیده می‌شد.

لیلی با چشم‌های گرد شده گفت:

— وای...

جنگکوک لبخند زد.

— اینجا جاییه که بعضی وقت‌ها میام وقتی می‌خوام فقط خودم باشم.

لیلی آرام وارد شد.

— خیلی قشنگه.

— خوشحالم که خوشت اومد.

لیلی به اطراف نگاه کرد.

— چرا منو آوردی اینجا؟

جنگکوک چند لحظه ساکت موند.

بعد گفت:

— چون یه چیزی هست که می‌خوام فقط خودت بشنوی.

لیلی لبخند زد.

— دوباره آهنگ؟

— آره.

— پس باید آماده باشم.

جنگکوک کنار پیانو نشست.

اما قبل از اینکه شروع کند، به لیلی نگاه کرد.

— این یکی هنوز کامل نیست.

— پس چرا برای من می‌زنیش؟

جنگکوک آرام گفت:

— چون می‌خوام نظر تو باعث بشه کاملش کنم.

لیلی نشست.

جنگکوک شروع به نواختن کرد.

ملودی آرامی بود.

گرم و ساده.

وقتی تمام شد، لیلی چند لحظه چیزی نگفت.

— خیلی قشنگه...

جنگکوک پرسید:

— واقعاً؟

— آره.

— یه اسم براش داری؟

لیلی کمی فکر کرد.

— «کنار تو».

جنگکوک لبخند زد.

— چرا این اسم؟

لیلی شانه بالا انداخت.

— چون حس آهنگ اینطوریه.

جنگکوک نگاهش کرد.

— منم دقیقاً همین اسم رو تو ذهنم داشتم.

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🎀 𓂃 ࣪˖ ִֶָ

بعد از چند دقیقه، هر دو کنار پنجره ایستاده بودند.

لیلی آرام پرسید:

— جنگکوک؟

— هوم؟

— تو از کی...

مکث کرد.

— از کی این‌قدر به من اهمیت می‌دی؟

جنگکوک لبخند زد.

— فکر کنم از همون روزی که قهوه رو روی لباسم ریختی.

لیلی خندید.

— اون روز؟

— آره.

— من فکر می‌کردم ازم بدت اومده.

— اتفاقاً...

جنگکوک نگاهش کرد.

— همون روز فهمیدم تو با بقیه فرق داری.

لیلی لبخند زد.

— چه فرقی؟

— نمی‌دونم.

مکث کرد.

— فقط وقتی کنار توام، لازم نیست نقش هیچ‌کس رو بازی کنم.

لیلی چیزی نگفت.

جنگکوک چند قدم نزدیک‌تر شد.

— لیلی...

— هوم؟

— فردا یه اجرای دیگه دارم.

— می‌دونم.

— میای؟

— معلومه.

جنگکوک لبخند زد.

— خوبه.

بعد آرام گفت:

— چون بعد از اجرا...

مکث کرد.

— دیگه نمی‌خوام چیزی رو نصفه بگم.

قلب لیلی تند زد.

— یعنی چی؟

جنگکوک فقط لبخند زد.

— فردا می‌فهمی.

لیلی خندید.

— باز هم فردا؟

— این بار قول می‌دم.

و وقتی از استودیو بیرون آمدند، لیلی یک چیز را خوب می‌دانست:

فردا، بالاخره یکی از آن دو نفر باید شجاعت به خرج می‌داد.

୨୧ ─────────────── ୨୧
𓆩♡𓆪 𝐄𝐧𝐝 𝐨𝐟 𝐏𝐚𝒓𝒕 𝟐𝟕
୨୧ ─────────────── ୨୧
دیدگاه ها (۱۱)

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟖 🎤🪽𓂃 ࣪˖ ִֶָ «امشب دیگه نمی‌خوام ...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟗 🪽🎀𓂃 ࣪˖ ִֶָ «من انتخابم رو کردم....

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟔 🌷🪽𓂃 ࣪˖ ִֶָ «اگه بگم دلم برات تن...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟓 🎸🪽𓂃 ࣪˖ ִֶָ «اسم این آهنگ... توی...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟏 🎀💌𓂃 ࣪˖ ִֶָ «پس اینو برای من نوش...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟐 🎤🪽𓂃 ࣪˖ ִֶָ «این نگاه برای من بو...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟕 🎧🍓𓂃 ࣪˖ ִֶָ «تو اولین نفری بودی ...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟖 🖤🎀𓂃 ࣪˖ ִֶָ «اینجا کسی منو نمی‌ش...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟑 🍓🪽𓂃 ࣪˖ ִֶָ «من خودم انتخابش کرد...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟗 🌷🎧𓂃 ࣪˖ ִֶָ «پس اینجا جاییه که م...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟔 🎧🖤𓂃 ࣪˖ ִֶָ «این یکی رو فقط برای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط