{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی در نماز جماعت موبایل یه نفر زنگ خورد.

روزی در نماز جماعت موبایل یه نفر زنگ خورد.
زنگ موبایل آن مرد ترانه ای بود.
بعد از نماز همه او را سرزنش کردند
و او دیگر آنجا به نماز نرفت.

همان مرد به کافه ای رفت و ناگهان قلیان از دستش افتاد و شکست.
مرد کافه چی با خوشرویی گفت اشکال نداره، فدای سرت...
او از آن روز مشتری دائمی آن کافه شد.

حکایت ماست:
جای خدا مجازات میکنیم،
جای خدا میبخشیم،

جای خدا نباشیم
دیدگاه ها (۱)

•|| شما یه کبریت بردارروشن کن بنداز تو یه جنگل !به ساعت نمیک...

LESSON

p6تهیونگ تمام مسیر تا بیمارستان را در سکوت گذراند. حرف‌های آ...

𝐓𝐡𝐞 𝐒𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐨𝐟 𝐎𝐟𝐟𝐢𝐜𝐞𝐫 𝐉𝐞𝐨𝐧Part²*سولا با خانم پارک خداحافظی می...

🧁 پارت سیزدهم | یک روز شلوغ در قنادیصبح جمعه، Sweet Dream شل...

🧁 پارت یازدهم | زیر بارانچند روز بعد...از صبح، آسمان سئول اب...

یک سال با اژدها

𝗨𝗻𝗱𝗲𝗿 𝘁𝗵𝗲 𝗿𝗶𝗴𝗵𝘁 𝗵𝗼𝗼𝗽p3تهیونگ کمی جلو رفت. از گوشه چشم نگاهی ...

روزی در نماز جماعت موبایل یه نفر زنگ خورد.زنگ موبایل آن مرد ...

پیشنهاد دانلود👌

🔸 روزی در نماز جماعت موبایل یه نفر زنگ خورد.زنگ موبایل آن مر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط