پارت۸.رمان یاس سیاه.موسیقی خون. یک سال بعد

یک سال…
گاهی برای بعضی‌ها فقط چند فصل و چند تعطیلات کوتاهه، اما برای من، یک سال یعنی فاصله بین روزی که با هزار سوال و تردید پا گذاشتم اینجا تا امروز که می‌دونم چطور باید نفس بکشم، چطور بایستم، و چطور بجنگم.

وقتی اولین بار وارد این دنیا شدم، حتی بند کفشم رو هم با عجله می‌بستم. الان اما، هر حرکت، هر تصمیم، حساب‌شده‌ست.
و یرین…
یک سال پیش فقط یه هم‌اتاقی بداخلاق بود که از صبح تا شب غر می‌زد، نصف اتاق رو مال خودش می‌دونست و حتی اجازه نمی‌داد پرده سمت خودش رو هانا دست بزنه. ولی حالا… مثل خواهر کوچیک‌ترمه. خواهر کوچیک‌تری که باید حواسم بهش باشه، حتی اگه خودش بخواد خلافشو ثابت کنه.

خاطراتمون توی این یک سال، مثل تکه‌تکه‌های یک پازل رنگی توی ذهنم چیده شدن.
صبحانه‌هایی که همیشه با کل‌کل شروع می‌شد؛ اون با یک تکه نون تست ساده و قهوه‌ی تلخ، من با یک بشقاب پر از نان، مربا، تخم‌مرغ و یک لیوان بزرگ شیر. یادمه اولین هفته، هر بار که بشقابم رو می‌دید، می‌گفت: «تو این همه رو می‌خوری یا می‌خوای به همه‌ی سالن غذاخوری هم بدی؟» و من جواب می‌دادم: «تو هم یک روز می‌فهمی زندگی بدون مربای هلو ارزش جنگیدن نداره.»

تمرین‌هایی که وسطش به جان هم می‌افتادیم… بارها شده بود که مربی وسط تمرین ما رو جدا کنه، چون من حواسم به یرین بود که زیادی به خودش فشار می‌آورد یا اون وسط حرکت من رو اصلاح می‌کرد. آخر تمرین، هر دو خسته و عرق‌کرده، روی نیمکت فلزی گوشه سالن می‌نشستیم و بدون اینکه حتی نگاه کنیم، بطری آب رو بین خودمون رد می‌کردیم.

شب‌هایی که تا صبح پچ‌پچ می‌کردیم… از گذشته‌هامون می‌گفتیم، از چیزهایی که دوست داشتیم، حتی از ترس‌هایی که جرات نداشتیم به کسی دیگه بگیم. یک بار نیمه‌شب هوس نون شکلاتی کرده بودیم و دزدکی تا آشپزخونه رفتیم. یرین نگهبان شد و من یواشکی کشوی دسر رو باز کردم. وقتی برگشتیم اتاق، هر دو روی زمین نشسته بودیم و با صدای خفه می‌خندیدیم که اگه هوانگ می‌فهمید، فرداش مجبور بودیم سه برابر تمرین کنیم.

حتی روزهایی که حال یکی‌مون بد بود، اون یکی ناخودآگاه جوری رفتار می‌کرد که فضا سبک بشه. یادمه وقتی زانوی یرین توی تمرین پیچ خورد، تا یک هفته تمام کارهاش رو من انجام دادم، حتی موهاشو هم براش بستم. همون موقع بود که فهمیدم چقدر برام مهم شده.

اما امروز فرق داشت.

بعد از تمرین، طبق عادت به سمت نیمکت چوبی گوشه حیاط رفتیم. هوا کمی خنک بود، بوی برگ خشک همه‌جا پیچیده بود. من روی نیمکت نشستم، پاهایم را دراز کردم. یرین کنارم نشست و بدون مقدمه یک بطری آب را به سمتم پرت کرد.
– فردا اولین ماموریتته. آماده‌ای؟
بطری را گرفتم و با مکث گفتم:
– راستش… نمی‌دونم. حس می‌کنم قلبم از الان داره می‌دوه.
یرین لبخند کوتاهی زد.
– ترس خوبه. باعث می‌شه زنده بمونی. فقط باید یاد بگیری کی کنترلش کنی.

خواستم کمی شوخی کنم:
– اگه وسطش قفل کردم چی؟
– قفل نمی‌کنی. چون من اونجام. فقط حواست باشه پشت سرتو نگاه نکنی. به من نگاه کن، نه به اونا.
– چشم، کوچولو.

یرین اخم کرد.
– باز گفتی کوچولو!
– چون کوچولویی.

راه برگشت به ساختمان رو آروم رفتیم. صدای خش‌خش برگ‌ها زیر قدم‌هامون حس خاصی داشت.

اون شب، وقتی چراغ‌ها خاموش شد، هر دو روی تخت‌هامون دراز کشیدیم. به سقف تاریک نگاه می‌کردم، اما ذهنم پر از فردا بود. اولین ماموریتم… اولین امتحان واقعی. نمی‌دونستم دقیقاً قراره چی بشه، ولی ته دلم حس می‌کردم از فردا همه‌چیز تغییر می کنه .
دیدگاه ها (۰)

انتقام در لباس عشق:)پارت 1(ویو جونگ کوک)(فلش‌بک به پنج سال آ...

۳ پارتی

### پارت ۱۰ (پایان): میراثِ نور در قابِ خاطراتسه سال. انگار ...

dark life =32یک هفته از اون شب کابوس‌وار گذشته بود. یک هفته ...

* جیمین: جونگ‌کوک امروز می‌خواست بهتون نشون بده که چطور هر ر...

دنیای جونگ‌کوک با یک تماس تلفنی، کلاً زیر و رو شد. اون یه پس...

Borrowed LifePart4صدای مردی از پشت سرش اومد.لینا برگشت.÷ جون...

دختر و پارتی

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط