عشق یهویی p7

ویو راوی:
ا.ت دویید رفت تو خیابون که تاکسی بگیره و داشت گریه میکرد
................................
هیون:ا.تتتت وایسااا
ا.ت:ولم کن میخوام برم خونه خودم*گریه*
هیون:وایسا عزیزم برات توضیح بدم تو که همینجوری نمیتونی بری خونه بیا برسونمت
ا.ت:گفتم که فک کن منی تو زندگیت نداری فک کن هیچوقت هق بچه ای هق نداشتی هق
هیون:نه من من نمیزارم بلایی سر خودتو اون بچه بیاری نمیزارم
ا.ت:بس کن هیوننن این بچه اشتباهیه که دوتایی کردیم*گریه*
هیون:بس کن ا.ت باهام بیا بریم برات توضیح میدم توروخدا
ا.ت: باشه
..........................
هیون:یوری دختر خالمه که عاشق منه و کل خانواده میخوان که من با اون ازدواج کنم بخاطر همین خونرو ترک کردم فک کردم دیگه این قضیرو فراموش کردن ولی نه منو ببخش
ا.ت: نمی نمیدونستم ولی اونا منو قبول نمیکنن
هیون:مهم منم نظر اونا هیچ اهمیتی نداره تا من هستم هیچکدومشون نمیتونن بلایی سرت بیارن فهمیدی؟
ا.ت:باشه *لبخند
هیون:*لبای ا.تو بوسید*
............................
ویو خونه مامان هیون:
م.ه: باید زودتر این دخترو منصرف کنم اصن چرا یهو همچین تصمیمی گرفتن؟
ب.ه: به ما چه تصمیم خودشونه همو دوست...
م.ه:خفه شوووو امکان ندارهههه
ب.ه:از اولشم به هیونجین فشار میاوردی بخاطر همین از خونه رفت*داد* بس کن بزار خوشحال باشه اه
م.ه:اون با یوری زندگی بهتری دارهههه
ب.ه:آره اونم یه دیوونه عین تو و خواهرته فقط میخوای یکی باشه که نزاره هیونجین راحت باشه
م.ه:پس چی دیدی دوروز ولش کردیم رف ازدواج کرد
ب.ه:ا.ت و هیون 25 سالشونه و زندگیشون به خودشون ربط دارهههه*داد
..............................
*گوشی هیون زنگ خورد*
هیون:عه بیا یوریه میزنم رو آیفون اصن
هیون:الو
یوری:سلامممم هیونم کجا همو ببینیم؟
هیون:صد دفعه بهت گفتم منو هیونجین صدا کن
یوری:واااا خب دوستت دارم
هیون:نمیتونیم همو ببینیم
یوری:چراااا
هیون: چون نمیخوام *سرد*
یوری:منظورت...
*قطع کرد*
ا.ت:چرا بهش نگفتی دوس دختر داری؟
هیون:چون نمیخوام بهت آسیب بزنن خانواده مامانم و خودش واقعا افتضاحن و منم مراقبتم.
ا.ت:ممنونم
ادامه داره...
دیدگاه ها (۷)

پارت 48 رمان عشق مدرسه ای ات: حسود هیونجین : ( خنده) فلیکس: ...

سناریو مایکی پارت ۲

سناریو بی تی اسوقتی برات قلدری میکنن بعد می‌فهمن افسردگی گرف...

𝑳𝒊𝒌𝒆 𝒂𝒏𝒈𝒆𝒍. Part15+هیون🥺ندارم نمیفهمی متوجه نمیشینمیخوامهیون...

True Love①⑨تهیونگ: چیشده مامانم: من و برادرت و لیا یه چیز خو...

تهیونگ ل//ب//ا//ش//و محکم کوبید روی ل//ب//ا//ی ا. ت و شروع ک...

پارت 15رمان🦋 عشق مدرسه ای 🦋ات: چه شرطی؟ هیونجین: ( به لبش اش...

سناریو مایکی پارت اخر

که یهو رستوران منفجر شدکوک دست ا. ت رو گرفت و آز رستوران خار...

سناریو خط قرمز پارت ۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط