{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

معلم گفت فعل را صرف کن !

معلم گفت فعل را صرف کن !
گفتم : رفتم رفتی رفت و سکوتی کلاس را فرا گرفت . . .
بغض گلویم را فشرد ، بغضم را شکستم و گفتم : دلم را شکست و رفت ، غرورم را له کرد و رفت ، عشقم را بی رحمانه رها کرد و رفت . . .
او برای همیشه رفت ، رفت ، رفت . . .
دیدگاه ها (۱)

برایت گردنبندی از گریه خریدم٬یادت باشد فراموش نکنی گریه هایم...

توکجایی سهراب؟! آب را گل کردند،چشمها را بستند و چه با دل کرد...

خستگی را زندگی کرده اممی خواهم کمی هم زندگی را خسته کنم !

تفنگ توی دست فقط یه وسیله استاین قلبای سنگی هستن که آدمارو م...

«دشمنِ نیمکت بغلی»زنگ مدرسه تازه خورده بود که رها با عجله وا...

پارت ۱۱ویوی تهیونگ از خواب بیدار شدم و رفتم دستشویی و دست و ...

پارت:۴

پارت ۲۸ ته: ساکت شو!همون یک جمله کافی بود.انگار تمام بغضم یک...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_68گوشیشو به سمتم گرفت آروم ل...

وقتی عموت بود

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟗𝟐سوا:داداشی من همه ی حرفات رو شنیدم و خ...

استاد من۴

پارت ۱۴ روز بعد...از همان لحظه‌ای که آریانا وارد مدرسه شد، ذ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط