رمان :(تا وقتی عاشقت شدم )
𓂃 𐙚 پارت ۳۱ | ویو آت 𐙚 𓂃
ویو صبح | آت
از خواب بیدار شدم، رفتم سرویس و کارهای لازم رو انجام دادم. بعد لباس فرم مدرسه رو پوشیدم، یه تینت زدم و رفتم پایین.
حوصلهی صبحونه نداشتم، برای همین چیزی نخوردم و راهی مدرسه شدم.
بعد از حدود نیم ساعت به مدرسه رسیدم.
وقتی داشتم به سمت کلاس میرفتم، میرا اومد سمتم.
قبل از اینکه حتی فرصت کنه حرفی بزنه، یه سیلی محکم بهم زد و گوشهی لبم زخم شد.
با عصبانیت رو به روم ایستاد و گفت:
÷: دفعه آخرت باشه نگران ددی من میشی!
با یه پوزخند جوابش رو دادم و بدون اینکه چیزی بگم، از کنارش رد شدم و رفتم سر کلاس.
تهیونگ و بقیهی بچهها توی کلاس بودن. ته متوجه حضور من نشد؛ سرش رو روی میز گذاشته بود و خوابیده بود.
چند لحظه بعد، میرا با عشوه به سمتش رفت و آروم دستش رو روی شونهی ته گذاشت.
ته با بیحوصلگی سرش رو بلند کرد و گفت:
&: چیه؟ چی میخوای؟
÷: ددی، آت منو زد.
ته با بیخیالی جواب داد:
&: به من چه ربطی داره؟
بعد از حرف میرا، بچهها شروع به پچپچ کردن کردن.
رینا سریع اومد سمتم و با نگرانی گفت:
$: آت، چرا گوشهی لبت زخمه؟ خون میاد!
همین چند جمله کافی بود تا تهیونگ متوجه بشه.
نگاهش سریع به سمت من برگشت و وقتی زخم گوشهی لبم رو دید، حالت صورتش تغییر کرد.
از جاش بلند شد و به سمتم اومد.
دستمالی که توی دست رینا بود رو گرفت و منو آروم از جام بلند کرد و روی صندلی نشوند.
بعد خودش کمی خم شد تا همقد من بشه و شروع کرد به تمیز کردن گوشهی لبم.
میرا با عصبانیت از کلاس بیرون رفت.
ته بعد از اینکه زخمم رو تمیز کرد، چند لحظه به صورتم خیره موند و پرسید:
&: آت، کی زدَت؟
با هول و دستپاچگی گفتم:
×: هیچی... صبح لبم با چاقو بریده شد.
ته ابروش رو بالا انداخت.
&: و از صبح نفهمیدی خون میاد؟
سرم رو پایین انداختم و چیزی نگفتم.
ته بدون هیچ حرفی از جاش بلند شد و از کلاس بیرون رفت.
چند دقیقه بعد، با میرا برگشت.
میرا رو جلوی من متوقف کرد و با جدیت گفت:
&: میرا، عذرخواهی کن.
میرا با ناز گفت:
÷: ددی؟
ته با اخم نگاهش کرد.
&: من چی گفتم؟
میرا سرش رو پایین انداخت و با بیمیلی گفت:
÷: ببخشید، آت.
ته ابروش رو بالا برد.
&: نشنیدم.
میرا این بار با صدای بلندتر گفت:
÷: ببخشید، آت!
بعد رفت سر جاش نشست.
چند لحظه بعد معلم وارد کلاس شد و شروع به درس دادن کرد.
درس برام خیلی خستهکننده بود و اصلاً حواسم بهش نبود.
فکرم فقط درگیر یه چیز بود...
تهیونگ و کاری که برای من کرده بود.
نمیدونستم چرا رفتارهاش اینقدر ذهنم رو درگیر کرده بود...
𐙚 گاهی نگرانیِ یک نفر برای تو، از صدتا حرف بیشتر بهت میفهمونه که چقدر برات اهمیت قائل شده... 𐙚
𓆩🦋 계속됩니다... 𐙚𓆪
...ادامه دارد
𓂃 𐙚 𝑽 𐙚 𓂃
ویو صبح | آت
از خواب بیدار شدم، رفتم سرویس و کارهای لازم رو انجام دادم. بعد لباس فرم مدرسه رو پوشیدم، یه تینت زدم و رفتم پایین.
حوصلهی صبحونه نداشتم، برای همین چیزی نخوردم و راهی مدرسه شدم.
بعد از حدود نیم ساعت به مدرسه رسیدم.
وقتی داشتم به سمت کلاس میرفتم، میرا اومد سمتم.
قبل از اینکه حتی فرصت کنه حرفی بزنه، یه سیلی محکم بهم زد و گوشهی لبم زخم شد.
با عصبانیت رو به روم ایستاد و گفت:
÷: دفعه آخرت باشه نگران ددی من میشی!
با یه پوزخند جوابش رو دادم و بدون اینکه چیزی بگم، از کنارش رد شدم و رفتم سر کلاس.
تهیونگ و بقیهی بچهها توی کلاس بودن. ته متوجه حضور من نشد؛ سرش رو روی میز گذاشته بود و خوابیده بود.
چند لحظه بعد، میرا با عشوه به سمتش رفت و آروم دستش رو روی شونهی ته گذاشت.
ته با بیحوصلگی سرش رو بلند کرد و گفت:
&: چیه؟ چی میخوای؟
÷: ددی، آت منو زد.
ته با بیخیالی جواب داد:
&: به من چه ربطی داره؟
بعد از حرف میرا، بچهها شروع به پچپچ کردن کردن.
رینا سریع اومد سمتم و با نگرانی گفت:
$: آت، چرا گوشهی لبت زخمه؟ خون میاد!
همین چند جمله کافی بود تا تهیونگ متوجه بشه.
نگاهش سریع به سمت من برگشت و وقتی زخم گوشهی لبم رو دید، حالت صورتش تغییر کرد.
از جاش بلند شد و به سمتم اومد.
دستمالی که توی دست رینا بود رو گرفت و منو آروم از جام بلند کرد و روی صندلی نشوند.
بعد خودش کمی خم شد تا همقد من بشه و شروع کرد به تمیز کردن گوشهی لبم.
میرا با عصبانیت از کلاس بیرون رفت.
ته بعد از اینکه زخمم رو تمیز کرد، چند لحظه به صورتم خیره موند و پرسید:
&: آت، کی زدَت؟
با هول و دستپاچگی گفتم:
×: هیچی... صبح لبم با چاقو بریده شد.
ته ابروش رو بالا انداخت.
&: و از صبح نفهمیدی خون میاد؟
سرم رو پایین انداختم و چیزی نگفتم.
ته بدون هیچ حرفی از جاش بلند شد و از کلاس بیرون رفت.
چند دقیقه بعد، با میرا برگشت.
میرا رو جلوی من متوقف کرد و با جدیت گفت:
&: میرا، عذرخواهی کن.
میرا با ناز گفت:
÷: ددی؟
ته با اخم نگاهش کرد.
&: من چی گفتم؟
میرا سرش رو پایین انداخت و با بیمیلی گفت:
÷: ببخشید، آت.
ته ابروش رو بالا برد.
&: نشنیدم.
میرا این بار با صدای بلندتر گفت:
÷: ببخشید، آت!
بعد رفت سر جاش نشست.
چند لحظه بعد معلم وارد کلاس شد و شروع به درس دادن کرد.
درس برام خیلی خستهکننده بود و اصلاً حواسم بهش نبود.
فکرم فقط درگیر یه چیز بود...
تهیونگ و کاری که برای من کرده بود.
نمیدونستم چرا رفتارهاش اینقدر ذهنم رو درگیر کرده بود...
𐙚 گاهی نگرانیِ یک نفر برای تو، از صدتا حرف بیشتر بهت میفهمونه که چقدر برات اهمیت قائل شده... 𐙚
𓆩🦋 계속됩니다... 𐙚𓆪
...ادامه دارد
𓂃 𐙚 𝑽 𐙚 𓂃
- ۷.۴k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط