*Love at a glance part6*
ویو شرکت :
طبق معمول داشتم کارامو انجام میدادم که صدای در بلند شد ف.ح.ش.ی زیر لب دادم که در باز شد سرمو بلند کردم که چهره ج.ذ.ا.ب جونگکوک توی چهار چوب در نمایان شد چند ثانیه همینجوری ماتِ صورتش شدم که دستی جلوم تکون خورد که سریع به خودم اومدم و قیافمو جدی کردم و گفتم
+ : سلام جونگکوک خوبی
- : سلام خوبی میتونم بیام تو
+ : آ.آ.آره بیا داخل ...کارم داشتی
- : راستش آره ولی غیرِ کاراییه
+ : عاممم.... خب بگو میشنوم( یکم با استرس )
- : خب ببین من آدمی نیستم که بپیچونم پس سریع میرم سر اصل مطلب
+ : خ...ب.. می..شن...وم( یکم نگران )
- : اول اینکه دیشب به چه دلیلی باید دوتا دختر مجرد توی اون بار به اون خطرناکی اونم اون وقت شب اونجا باشن ؟
+ : (سکوت کرده)
- : جوابمو بده (بخورده بلند)
سریع به خودم اومدم و از سر جام بلند شدمو با جدیت جواب دادم
+ : خب که چی رفتم که رفتم نکنه باید از شما اجازه میگرفتم؟ (بلند و با حرص)
از روی صندلی بلند شد به سمتم قدم برداشت با این حرکتش یخورده ترسیدم و چند قدم به عقب برداشتم همینجوری ادامه داد تا اینکه به دیوار برخورد کردم (همچین لحظه ای رو براتون آرزومندم 😂🤧)
صورتشو جلو آورد ل..ب..ا..ش..و آروم رو ل..ب..ا..م
گذاشت و سطحی ب..و..س..ی..د و ل.ب زد
- : حالا دیگه فهمیدی من چیه توام هوم(بم)
+ : (هنوز تو شوکه)
دوباره خواست همون کارو بکنه که یونا سریع از زیر دستاش که حصار شده بود دورش در رفت و سر جاش نشست جونگکوک از این حرکت یونا خندش گرفت و برگشت سمتش و روبه روش ایستاد و گفت
- : از الان دیگه نبینم همچین جاهایی بری
+ : یااااااااااا اصن به توچه من کجا میرم و کجا نمیرم (حالت حرصی و کیوت)
- : فک کنم باید دوباره بهت بگم که من چیه توام (حالت خ.م.ا.ر)
+ : ن..ه..ن.ه..نه نیازی نیست فهمیدم( یکم با خجالت)
- : آفرین حالا شد (با خنده)
- : خب پس امشب میریم بیرون که بیشتر باهم آشنا بشیم نظرت چیه؟
+ : ب...ا..شه یع....نی.
نم...یدونم
- : خیله خب پس شمارتو بده بهت زنگ میزنم
+ : (مثلاً شمارشو داد)
- : پس شب ساعت هفت و نیم منتظرتم بیب(حالت بم)
جونگکوک اینو گفت و منتظر جوابی از جانب من نشد و منو با همون حال شکه زده توی اتاق تنها گذاشت و رفت
بعد از تموم شدن کارام وسایلمو داخل کیفم گذاشتمو به سمت پارکینگ شرکت حرکت کردم سوار ماشینم شدم و به سمت خونه روندم
ویو خونه :
از حموم بیرون اومدم و ساعت و نگاه کردم که 6:00دقیق رو نشون میداد رفتم رو تختم گوشیمو روشن کردمو به میسو پیام دادم یه ثانیه طول نکشید که جواب داد
«چت یونا و میسو»
+ : چطوری میسو
میسو : خوبم تو چطوری
+ : خوبم... یه خبر مهم دارم برات
میسو : خب بگو ببینم چی شده
+ : باورت نمیشه میسو جونگکوک امروز منو ب.و.س.ی.د
میسو : جییییییییییغغغغغغغ (این منو دوستمیم 💔😂) شوخی میکنی یونا
+ : تازه قراره بیاد دنبالم بریم بیرون 😁😅
میسو : وای دختر خشبحالت سعی کن خوشگل کنی قشنگ دلشو بدست بیاری
+ : باش سعیمو میکنم
میسو : خیله خب حالا برو آماده شو که دیرت نشه
+ : اوکی فعلا
میسو: بای
«پایان چت»
گوشیمو خاموش کردم و بلند شدم رفتم پشت میز آرایشم نشستم شروع کرم به خشک کردن موهام بعد از خشک کردن حالت دادم و به سمت کمدم رفتم و یه لباس مجلسی بلند قرمز نظرمو جلب کرد همونو برداشتم و پوشیدم و دوباره رفتم پشت میزم نشستم شروع کردم به میکاپ کردن
یه میکاپ ساده کردم و گردنبند گوشواره و دستبندمو انداختم پالتومو پوشیدمو داشتم کفشامو می پوشیدم(عکساشونو میزارم)که گوشیم زنگ خورد شماره ناشناس بود همونطور که حدث میزدم جونگکوک بود تماسو وصل کردم که گفت
- : های بیب حالت چطوری
+ : سلام جونگکوکا خوبی
- : آره میگم که من منتظرم ها
+ : آااا.. الان میام یه لحظه وایسا
- : اوکی منتظرم
سریع کفشامو پوشیدمو یه عطر ملایم زدم و به سمت پایین قدم برداشتم از آجوما خداحافظی کردمو رفتم بیرون عمارتم جونگکوکو دیدم که تکیه داده بود به ماشینش به محض اینکه منو دید به سمتم اومد سمتمو...............
خب خب اینم از پارت 6 ببخشید که دیر گذاشتم تا الان درگیر امتحانات از این به بعد اگه ببینم حمایت میکنید زود به زود پارت میزارم براتون لایکو کامنت یادتون نره کیوتام 💜✨🥹
طبق معمول داشتم کارامو انجام میدادم که صدای در بلند شد ف.ح.ش.ی زیر لب دادم که در باز شد سرمو بلند کردم که چهره ج.ذ.ا.ب جونگکوک توی چهار چوب در نمایان شد چند ثانیه همینجوری ماتِ صورتش شدم که دستی جلوم تکون خورد که سریع به خودم اومدم و قیافمو جدی کردم و گفتم
+ : سلام جونگکوک خوبی
- : سلام خوبی میتونم بیام تو
+ : آ.آ.آره بیا داخل ...کارم داشتی
- : راستش آره ولی غیرِ کاراییه
+ : عاممم.... خب بگو میشنوم( یکم با استرس )
- : خب ببین من آدمی نیستم که بپیچونم پس سریع میرم سر اصل مطلب
+ : خ...ب.. می..شن...وم( یکم نگران )
- : اول اینکه دیشب به چه دلیلی باید دوتا دختر مجرد توی اون بار به اون خطرناکی اونم اون وقت شب اونجا باشن ؟
+ : (سکوت کرده)
- : جوابمو بده (بخورده بلند)
سریع به خودم اومدم و از سر جام بلند شدمو با جدیت جواب دادم
+ : خب که چی رفتم که رفتم نکنه باید از شما اجازه میگرفتم؟ (بلند و با حرص)
از روی صندلی بلند شد به سمتم قدم برداشت با این حرکتش یخورده ترسیدم و چند قدم به عقب برداشتم همینجوری ادامه داد تا اینکه به دیوار برخورد کردم (همچین لحظه ای رو براتون آرزومندم 😂🤧)
صورتشو جلو آورد ل..ب..ا..ش..و آروم رو ل..ب..ا..م
گذاشت و سطحی ب..و..س..ی..د و ل.ب زد
- : حالا دیگه فهمیدی من چیه توام هوم(بم)
+ : (هنوز تو شوکه)
دوباره خواست همون کارو بکنه که یونا سریع از زیر دستاش که حصار شده بود دورش در رفت و سر جاش نشست جونگکوک از این حرکت یونا خندش گرفت و برگشت سمتش و روبه روش ایستاد و گفت
- : از الان دیگه نبینم همچین جاهایی بری
+ : یااااااااااا اصن به توچه من کجا میرم و کجا نمیرم (حالت حرصی و کیوت)
- : فک کنم باید دوباره بهت بگم که من چیه توام (حالت خ.م.ا.ر)
+ : ن..ه..ن.ه..نه نیازی نیست فهمیدم( یکم با خجالت)
- : آفرین حالا شد (با خنده)
- : خب پس امشب میریم بیرون که بیشتر باهم آشنا بشیم نظرت چیه؟
+ : ب...ا..شه یع....نی.
نم...یدونم
- : خیله خب پس شمارتو بده بهت زنگ میزنم
+ : (مثلاً شمارشو داد)
- : پس شب ساعت هفت و نیم منتظرتم بیب(حالت بم)
جونگکوک اینو گفت و منتظر جوابی از جانب من نشد و منو با همون حال شکه زده توی اتاق تنها گذاشت و رفت
بعد از تموم شدن کارام وسایلمو داخل کیفم گذاشتمو به سمت پارکینگ شرکت حرکت کردم سوار ماشینم شدم و به سمت خونه روندم
ویو خونه :
از حموم بیرون اومدم و ساعت و نگاه کردم که 6:00دقیق رو نشون میداد رفتم رو تختم گوشیمو روشن کردمو به میسو پیام دادم یه ثانیه طول نکشید که جواب داد
«چت یونا و میسو»
+ : چطوری میسو
میسو : خوبم تو چطوری
+ : خوبم... یه خبر مهم دارم برات
میسو : خب بگو ببینم چی شده
+ : باورت نمیشه میسو جونگکوک امروز منو ب.و.س.ی.د
میسو : جییییییییییغغغغغغغ (این منو دوستمیم 💔😂) شوخی میکنی یونا
+ : تازه قراره بیاد دنبالم بریم بیرون 😁😅
میسو : وای دختر خشبحالت سعی کن خوشگل کنی قشنگ دلشو بدست بیاری
+ : باش سعیمو میکنم
میسو : خیله خب حالا برو آماده شو که دیرت نشه
+ : اوکی فعلا
میسو: بای
«پایان چت»
گوشیمو خاموش کردم و بلند شدم رفتم پشت میز آرایشم نشستم شروع کرم به خشک کردن موهام بعد از خشک کردن حالت دادم و به سمت کمدم رفتم و یه لباس مجلسی بلند قرمز نظرمو جلب کرد همونو برداشتم و پوشیدم و دوباره رفتم پشت میزم نشستم شروع کردم به میکاپ کردن
یه میکاپ ساده کردم و گردنبند گوشواره و دستبندمو انداختم پالتومو پوشیدمو داشتم کفشامو می پوشیدم(عکساشونو میزارم)که گوشیم زنگ خورد شماره ناشناس بود همونطور که حدث میزدم جونگکوک بود تماسو وصل کردم که گفت
- : های بیب حالت چطوری
+ : سلام جونگکوکا خوبی
- : آره میگم که من منتظرم ها
+ : آااا.. الان میام یه لحظه وایسا
- : اوکی منتظرم
سریع کفشامو پوشیدمو یه عطر ملایم زدم و به سمت پایین قدم برداشتم از آجوما خداحافظی کردمو رفتم بیرون عمارتم جونگکوکو دیدم که تکیه داده بود به ماشینش به محض اینکه منو دید به سمتم اومد سمتمو...............
خب خب اینم از پارت 6 ببخشید که دیر گذاشتم تا الان درگیر امتحانات از این به بعد اگه ببینم حمایت میکنید زود به زود پارت میزارم براتون لایکو کامنت یادتون نره کیوتام 💜✨🥹
- ۸.۷k
- ۲۵ آبان ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط