دمون اسلیر
دمون اسلیر
فصل سه پارت دوم ♡
بعد یک بحث سنگین توی عمارت شفق سکوتی سنگین همه جارو گرفت سکوتی که خوب نبود
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مگی در حالی که شونه های چیوری رو ماساژ میده:«اروم باش چیوری اتفاقی نیوفتاده فقط داداشت نیمه شیطان شده»
سی اون:«اکا.... رو!»
سایورا:«مثل مونگولا نگاه نکن مثلا هاشیرایی باید بتونی خودتو جمو جور کنی یالا پاشو بریم شمشبر بکشیم»
میوکی:«چرا بهع زده شدی خب منم نمی دونستم ولی ببین سریع درک کردم»
اکاری:«اکارو تورو اینجوری ببینه بد میشه چرا اینجوری میکنی»
یوهوا:«چیوری زنده ای..... من دارم دارویی میسازم که بتونه کمک کنه»
اکارو با شتاب درو باز کرد//
سی اون:«یااااااا علی بن موسی الرضا!»
اکارو:«اکاری چیوری سی اون تانجیرو شماها باهم میرید ماموریت»
یوهوا:«زهر مار مگه کلاغی..... چرا اینجوری درو باز میکنی»
مگی:«عهههههههه جدی چه سعادتی اکارو تانجیرو خیلی از حملاتت خوشش اومده میتونی توی این ماموریت بهش حرکاتتو یاد بدی!»
اکارو:«چی..... من نمیام!»
سی اون:«مرگ من.... نه تو هم باید بیای»
سایورا:«مگه شما سه تا همیشه باهم نمیرید ماموریت؟»
اکارو:«ارباب اجازه نداد من برم به جاش قرار با مگی بزیم کوهستان ناتاگوما یک سری بزنیم»
میوکی:«هه چه سعادتی»
سی اون:«عه مگی میای جامونو جابه جا کنیم؟»
مگی:«نه»
اکاری:«چیوری حالت خوبه؟»
سی اون:«یا پیغمبر خبرا خیلی سریع بود هنگ کرده!»
یوهوا:«چیوری مخش تاب برداشت!»
سایورا:«کسی راه حل داره برشگردونم تو این دنیا؟»
مگی:«چیوری از چی میترسه؟»
اکارو:«من بگم!»
اکاری:«نه نگو!»
اکارو:«از موش»
یوهوا:«مگه فیله که از موش میترسه»
سی اون:«موش پیدا کردم!»
سی اون موشث گرفت جلو چیوری
میوکی:«چیوری ببین اکارو چی برات اورده!»
چیوری:«ها... اکارو»
سرشو بلند کرد و
||کوف||
سی اون:«یااااااااا خدا مرد»
میوکی:«من خرما میدم»
مگی:«جهت شادی روح چیوری صلوات»
یوهوا:«اللهم صلِّ على محمد وعلى محمد وعجل فرجهم»
اکاری:«عه خواهر بزرگتر شدم»
اکارو:«منم همچنان ته تغاری»
سایورا:«نه باباتند نرید بچم زندس فک کنم سکته کرد»
سی اون:«پناه بر خدا»
سایورا:«حالا کجا میرید ماموریت؟»
اکارو:«ارک منطقه ی تفریح»
میوکی:«هه چه سعادتی چیوری بره تو جمعیت»
اکاری:«خدا رحم کنه»
مگی:«جهت رحم خدا صلوات»
یوهوا:«اللهم صلِّ على محمد وعلى محمد وعجل فرجهم»
سایورا:« خدا یا عاقبتو اخرت مارو به خیر کن»
ـــــــــــــــــــــــــــــــ ارک سرگرمی ــــــــــــــــــــــــــــ
داکی:«چه صاحب خونه ی زشتی بود!»
ساکورا:«داکی!»
داکی:«ها... ارباب»
داکی سجده کرد:«ارباب عزیزم بانو ساکورا ی زیبا چرا اومدین اینجا خطایی کردم»
ساکورا:«نه.... اومدم بگم که شاید پسری بیاد با گوشواره ی هاناتاکو بیاد که همراهش یک شیطانه هردوشونو نابود کن»
داکی:«چشم ارباب»
ساکورا:«کاتاشی این نزدیکاست اگر خطا کنی...»
داکی:«خیالتون راحت باشه از شرش خلاص میشم و هاشیراهایی که همراهشن رو»
ساکورا:«ممنون»
فصل سه پارت دوم ♡
بعد یک بحث سنگین توی عمارت شفق سکوتی سنگین همه جارو گرفت سکوتی که خوب نبود
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مگی در حالی که شونه های چیوری رو ماساژ میده:«اروم باش چیوری اتفاقی نیوفتاده فقط داداشت نیمه شیطان شده»
سی اون:«اکا.... رو!»
سایورا:«مثل مونگولا نگاه نکن مثلا هاشیرایی باید بتونی خودتو جمو جور کنی یالا پاشو بریم شمشبر بکشیم»
میوکی:«چرا بهع زده شدی خب منم نمی دونستم ولی ببین سریع درک کردم»
اکاری:«اکارو تورو اینجوری ببینه بد میشه چرا اینجوری میکنی»
یوهوا:«چیوری زنده ای..... من دارم دارویی میسازم که بتونه کمک کنه»
اکارو با شتاب درو باز کرد//
سی اون:«یااااااا علی بن موسی الرضا!»
اکارو:«اکاری چیوری سی اون تانجیرو شماها باهم میرید ماموریت»
یوهوا:«زهر مار مگه کلاغی..... چرا اینجوری درو باز میکنی»
مگی:«عهههههههه جدی چه سعادتی اکارو تانجیرو خیلی از حملاتت خوشش اومده میتونی توی این ماموریت بهش حرکاتتو یاد بدی!»
اکارو:«چی..... من نمیام!»
سی اون:«مرگ من.... نه تو هم باید بیای»
سایورا:«مگه شما سه تا همیشه باهم نمیرید ماموریت؟»
اکارو:«ارباب اجازه نداد من برم به جاش قرار با مگی بزیم کوهستان ناتاگوما یک سری بزنیم»
میوکی:«هه چه سعادتی»
سی اون:«عه مگی میای جامونو جابه جا کنیم؟»
مگی:«نه»
اکاری:«چیوری حالت خوبه؟»
سی اون:«یا پیغمبر خبرا خیلی سریع بود هنگ کرده!»
یوهوا:«چیوری مخش تاب برداشت!»
سایورا:«کسی راه حل داره برشگردونم تو این دنیا؟»
مگی:«چیوری از چی میترسه؟»
اکارو:«من بگم!»
اکاری:«نه نگو!»
اکارو:«از موش»
یوهوا:«مگه فیله که از موش میترسه»
سی اون:«موش پیدا کردم!»
سی اون موشث گرفت جلو چیوری
میوکی:«چیوری ببین اکارو چی برات اورده!»
چیوری:«ها... اکارو»
سرشو بلند کرد و
||کوف||
سی اون:«یااااااااا خدا مرد»
میوکی:«من خرما میدم»
مگی:«جهت شادی روح چیوری صلوات»
یوهوا:«اللهم صلِّ على محمد وعلى محمد وعجل فرجهم»
اکاری:«عه خواهر بزرگتر شدم»
اکارو:«منم همچنان ته تغاری»
سایورا:«نه باباتند نرید بچم زندس فک کنم سکته کرد»
سی اون:«پناه بر خدا»
سایورا:«حالا کجا میرید ماموریت؟»
اکارو:«ارک منطقه ی تفریح»
میوکی:«هه چه سعادتی چیوری بره تو جمعیت»
اکاری:«خدا رحم کنه»
مگی:«جهت رحم خدا صلوات»
یوهوا:«اللهم صلِّ على محمد وعلى محمد وعجل فرجهم»
سایورا:« خدا یا عاقبتو اخرت مارو به خیر کن»
ـــــــــــــــــــــــــــــــ ارک سرگرمی ــــــــــــــــــــــــــــ
داکی:«چه صاحب خونه ی زشتی بود!»
ساکورا:«داکی!»
داکی:«ها... ارباب»
داکی سجده کرد:«ارباب عزیزم بانو ساکورا ی زیبا چرا اومدین اینجا خطایی کردم»
ساکورا:«نه.... اومدم بگم که شاید پسری بیاد با گوشواره ی هاناتاکو بیاد که همراهش یک شیطانه هردوشونو نابود کن»
داکی:«چشم ارباب»
ساکورا:«کاتاشی این نزدیکاست اگر خطا کنی...»
داکی:«خیالتون راحت باشه از شرش خلاص میشم و هاشیراهایی که همراهشن رو»
ساکورا:«ممنون»
- ۴.۳k
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط