دمون اسلیر
دمون اسلیر
پارت دوم♡☆
مگی:«نمیشه تو یک باز تو عمرت اعصاب اکاری رو بهم نریزی!»
سی اون:«بزار ارباب تصمیم بگیره چیوری یه کاری کن!»
اکارو شمشیرشو در اورد و به صورت تهاجمی قرار گرفت
میوکی به سمت اکارو روانه شد اما سایورا جلوشو گرفت
دو بچه ی درون عمارت:«ارباب عمارت وارد میشود»
برای یک لحظه کل حیاط در سکوتی پر از احترام قرار گرفت سکوت انقدر سنگین بود که اگر حتی پرنده ای اواز میخواند دنیا فرو میریخت گویی زمان به احترام ارباب عمارت ایستاده بود مردی با دو فرزندش که دستان پدرشان را گرفته بودند وارد شد زمانی که نور افتاب سوزان روی صورتش خورد ایستاد
هشت هاشیرا که در حال دعوا بودند حالا صف گرفته بودند و تعظیم کرده بودن
یوهوا تانجیرو را کنار خود گرفت و محکم سرش را به زمین زد تا که بداند باید به این فرد احترام بزارد
کاگایا اوبویاشیکی ارباب عمارت و رئیس سپاه شیطان کش با موهای سیاهش روبه روی هاشیراها ایستاده بود
تانجیرو(در ذهن):«این.... این مرد کیه..... صورتش.... مریضه....؟»
کاگایا:«خیلی خوشحالم که تمام شما در این جلسه حضور دارید فرزندان عزیزم»
چیوری:«ارباب صمیمانه از شما سپاسگزاریم میشه بگید چه اتفاقی افتاده؟»
سی اون مو های صورتی اش روی شانه هایش ریخت(در ذهن):«من میخواستم با ارباب حرف بزنم!»
سایورا:«نیاز نیست ارباب توضیح بده چیوری ـــــ سان همچیز واضحه قرار این پسر و کسی که این پسر را وارد ارتش کرده محاکمه کنیم!»
کاگایا:« من شرایط تانجیرو و نزوکو را پذیرفتم از شما هم میخوام بپذیزید»
یوهوا:« امیدوارم که بتونند مفید باشن»
میوکی:« خودشو باید ثابت کنه»
اکارو و سایورا(چیوری در ذهن: الانه که ساز مخالف بزنند):«نمی پذیریم شیطان شیطانه»
اکاری:«میپذیرم ولی ثابت کنند که لیاقت دارند»
مگی:«نمی دونم باید کمی فکر کنم»
سی اون:«من احترام برای تمام شما قائلم ولی مخالفم»
چیوری:«من.... می... پذیرم..»
سایورا:«مکس کردی یه کاسه ای زیر نیم کاسس!»
چیوری:«چــــــــــی من فقط داشتم فکر میکردم»
ـــــ اره جون عمت
ـــــ من عمه ندارم
ـــــ جون خالت
ـــــ خاله ندارم
ـــــ مامانت
ـــــ مامان ندارم
ـــــ بابات
چیوری اکاری و اکارو همزمان:«عهههه کل فامیلمونو نفرین کن یه باره خب نداریم!»
پارت دوم♡☆
مگی:«نمیشه تو یک باز تو عمرت اعصاب اکاری رو بهم نریزی!»
سی اون:«بزار ارباب تصمیم بگیره چیوری یه کاری کن!»
اکارو شمشیرشو در اورد و به صورت تهاجمی قرار گرفت
میوکی به سمت اکارو روانه شد اما سایورا جلوشو گرفت
دو بچه ی درون عمارت:«ارباب عمارت وارد میشود»
برای یک لحظه کل حیاط در سکوتی پر از احترام قرار گرفت سکوت انقدر سنگین بود که اگر حتی پرنده ای اواز میخواند دنیا فرو میریخت گویی زمان به احترام ارباب عمارت ایستاده بود مردی با دو فرزندش که دستان پدرشان را گرفته بودند وارد شد زمانی که نور افتاب سوزان روی صورتش خورد ایستاد
هشت هاشیرا که در حال دعوا بودند حالا صف گرفته بودند و تعظیم کرده بودن
یوهوا تانجیرو را کنار خود گرفت و محکم سرش را به زمین زد تا که بداند باید به این فرد احترام بزارد
کاگایا اوبویاشیکی ارباب عمارت و رئیس سپاه شیطان کش با موهای سیاهش روبه روی هاشیراها ایستاده بود
تانجیرو(در ذهن):«این.... این مرد کیه..... صورتش.... مریضه....؟»
کاگایا:«خیلی خوشحالم که تمام شما در این جلسه حضور دارید فرزندان عزیزم»
چیوری:«ارباب صمیمانه از شما سپاسگزاریم میشه بگید چه اتفاقی افتاده؟»
سی اون مو های صورتی اش روی شانه هایش ریخت(در ذهن):«من میخواستم با ارباب حرف بزنم!»
سایورا:«نیاز نیست ارباب توضیح بده چیوری ـــــ سان همچیز واضحه قرار این پسر و کسی که این پسر را وارد ارتش کرده محاکمه کنیم!»
کاگایا:« من شرایط تانجیرو و نزوکو را پذیرفتم از شما هم میخوام بپذیزید»
یوهوا:« امیدوارم که بتونند مفید باشن»
میوکی:« خودشو باید ثابت کنه»
اکارو و سایورا(چیوری در ذهن: الانه که ساز مخالف بزنند):«نمی پذیریم شیطان شیطانه»
اکاری:«میپذیرم ولی ثابت کنند که لیاقت دارند»
مگی:«نمی دونم باید کمی فکر کنم»
سی اون:«من احترام برای تمام شما قائلم ولی مخالفم»
چیوری:«من.... می... پذیرم..»
سایورا:«مکس کردی یه کاسه ای زیر نیم کاسس!»
چیوری:«چــــــــــی من فقط داشتم فکر میکردم»
ـــــ اره جون عمت
ـــــ من عمه ندارم
ـــــ جون خالت
ـــــ خاله ندارم
ـــــ مامانت
ـــــ مامان ندارم
ـــــ بابات
چیوری اکاری و اکارو همزمان:«عهههه کل فامیلمونو نفرین کن یه باره خب نداریم!»
- ۹۵۶
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط