خانواده ی کیبوتسوجی پارت ۶:
خانواده ی کیبوتسوجی پارت ۶:
انچه در تصویر مشاهده میکنید حیثوکا هست 😼
فکت:هر سری برا هر کس به صورت رندوم عکس پستر میزارم
________________________________
ساداکو:
صدام زدی که چیو بهم بگی؟
لیو:
اون موقع که تو داشتی با هاشیرای خورشید حرف میزدی هاشیرای عشق منو دید داشت باهام حرف میزد گفت این ور ها یه غذا فروشی هست
گفتم بهت بگم بیایم باهم اینجا یه چی بخوریم
ساداکو:
اوهوم
رسیدن همون جا و یکی اومد بپرسه چی میخورید*
لیو:
نودل
ساداکو تو چی میخوای بخوری؟
ساداکو:
عامممم خب من غذا های انسان ها رو دوست ندارم چون اونا پخته هستن و بد مزه....
لیو:
خب اگر اینطوره.....سوشی سفارش بده
ساداکو:
باشههههه.....من یه سوشی میخوام
غذا رو اوردن و اونا هم خوردن*
اکاری وارد میشود دِدِن*
اکاری:
سلام ساداکو_چان میخوای بریم باهم بهت هاشیرا هارو بعرفی کنم؟؟؟🗣😆
لیو:
جیزس_
این همه انرژی رو از کجا میاری؟؟🧐
ساداکو:
با....با....باشه
اکاری:
لیو_سان شما نمی یاد؟😆🗣
لیو:
خیر
من باید برم با هاشیرا ها مبارزه کنم تا رتبه کسب کنم...
اکاری:
اوهوم
پس من با ساداکو چان میرم😼
لیو:
خوشبگذره...
ساداکو(در ذهن):
چرا یه هو مثل سنسه رفتار کرد؟
این عادیه؟
احمق خوان لیو همیشه اینطور بوده و هست
اکاری و ساداکو میرن*
اکاری:
ایشون (هاشیرای برف)"ایری یوشیدا" هستن
ایری:
عامم
سلامممم
اکاری:
هوشیکو کوچو هاشیرای ستاره
هوشیکو:
سلامممم
اکاری:
یوهوا شیزوا هاشیرای شفق
یوهوا:
سلام😁
اکاری:
شین اشینا هاشیرای ابر
شین:
سلام
اکاری:
اینا هاشیرا ها ی جدید هستن البته هاشیرا های دیگه ای هم هست🗣
تو اونا رو میشناسی یا برات از جدو ابادشون بگم تا خودشون🗣😁
ساداکو:
نه مرسی میشناسمشون
همون موقع قلعه بی نهایت:
ساکورا:
خیلی مسخرست چرا خواهر برادرم اونجا اون بیرونن بعد من باید اینجا باشم😭🗣💔
هیسوکا در حال چایی خوردن*
هیسوکا:
خواعرم نیگا همون طور که من با کایکاگو ی صگ میرم ماموریت و دارم به این روند سسشعر ادامه میدم و کایکاگو ی صگ رو تحمل میکنم تو هم باید به این کار ادامه بدی🗣☝️
ساکورا:
این همه چیز رو از کجا یاد گرفتی؟؟؟
هیسوکا:
ال استاد🗣☝️
ادامه دارد.......
ترو خدا کامنت بزارید بگید خوب شده یا نه💔😭🗣؟؟؟
نظرتون.🎀
انچه در تصویر مشاهده میکنید حیثوکا هست 😼
فکت:هر سری برا هر کس به صورت رندوم عکس پستر میزارم
________________________________
ساداکو:
صدام زدی که چیو بهم بگی؟
لیو:
اون موقع که تو داشتی با هاشیرای خورشید حرف میزدی هاشیرای عشق منو دید داشت باهام حرف میزد گفت این ور ها یه غذا فروشی هست
گفتم بهت بگم بیایم باهم اینجا یه چی بخوریم
ساداکو:
اوهوم
رسیدن همون جا و یکی اومد بپرسه چی میخورید*
لیو:
نودل
ساداکو تو چی میخوای بخوری؟
ساداکو:
عامممم خب من غذا های انسان ها رو دوست ندارم چون اونا پخته هستن و بد مزه....
لیو:
خب اگر اینطوره.....سوشی سفارش بده
ساداکو:
باشههههه.....من یه سوشی میخوام
غذا رو اوردن و اونا هم خوردن*
اکاری وارد میشود دِدِن*
اکاری:
سلام ساداکو_چان میخوای بریم باهم بهت هاشیرا هارو بعرفی کنم؟؟؟🗣😆
لیو:
جیزس_
این همه انرژی رو از کجا میاری؟؟🧐
ساداکو:
با....با....باشه
اکاری:
لیو_سان شما نمی یاد؟😆🗣
لیو:
خیر
من باید برم با هاشیرا ها مبارزه کنم تا رتبه کسب کنم...
اکاری:
اوهوم
پس من با ساداکو چان میرم😼
لیو:
خوشبگذره...
ساداکو(در ذهن):
چرا یه هو مثل سنسه رفتار کرد؟
این عادیه؟
احمق خوان لیو همیشه اینطور بوده و هست
اکاری و ساداکو میرن*
اکاری:
ایشون (هاشیرای برف)"ایری یوشیدا" هستن
ایری:
عامم
سلامممم
اکاری:
هوشیکو کوچو هاشیرای ستاره
هوشیکو:
سلامممم
اکاری:
یوهوا شیزوا هاشیرای شفق
یوهوا:
سلام😁
اکاری:
شین اشینا هاشیرای ابر
شین:
سلام
اکاری:
اینا هاشیرا ها ی جدید هستن البته هاشیرا های دیگه ای هم هست🗣
تو اونا رو میشناسی یا برات از جدو ابادشون بگم تا خودشون🗣😁
ساداکو:
نه مرسی میشناسمشون
همون موقع قلعه بی نهایت:
ساکورا:
خیلی مسخرست چرا خواهر برادرم اونجا اون بیرونن بعد من باید اینجا باشم😭🗣💔
هیسوکا در حال چایی خوردن*
هیسوکا:
خواعرم نیگا همون طور که من با کایکاگو ی صگ میرم ماموریت و دارم به این روند سسشعر ادامه میدم و کایکاگو ی صگ رو تحمل میکنم تو هم باید به این کار ادامه بدی🗣☝️
ساکورا:
این همه چیز رو از کجا یاد گرفتی؟؟؟
هیسوکا:
ال استاد🗣☝️
ادامه دارد.......
ترو خدا کامنت بزارید بگید خوب شده یا نه💔😭🗣؟؟؟
نظرتون.🎀
- ۹۶۳
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط