پارت شانزدهم
پارت شانزدهم
گوشه ای از تاریکی
..........ـ
آسانسور متوقف شد و در باز شد
دازای راه افتاد و ساکورا هم مثل جوجه اردکی که دنبال مادرش راه افتاده راه افتاد دنبال دازای
جلو واحد «۱۰»ایستادن
دازای با اون همه چمدون و ساک نمیتونست در بزنه پس ساکورا تا اومد یه قدم جلو بزاره تا در بزنه که دازای با پاش چند تا کوبید به در
یه لحظه یه متر پرید هوا
/وای خدا قلبم اومد تو دهنم ـ/
صدای غر غر همون مردی که پشت گوشی شنیده بود میومد
ساکورا از آشنایی با آدمای جدید متنفر بود ولی میدونست که قراره با کلی آدم جدید آشنا بشه پس سرنوشت تلخشو پذیرفته بود ـ
یکم رفت پشت دازای چون واقعا نمیخواست آدم جدیدی رو ملاقات کنه ـ
هرچند دازای هم چندان فرد آشنایی نبود ـ
در باز شد و ساکورا با دیدن به مرد خوشگل تو یه تیشرت سفید بلند و یه شلوار خونگی مشکی دهنش باز موند
/جدی این پسرهههههههه؟؟/
/حاجی زده رو دست همه دخترا /
/میگم آخه دخترای مملکتم سینگل موندن نگو همه مردا عاشق این میشن ـ/
/به خدا الان به دازای ساما حق میدم ـ/
چویا :تمهههههه
مگه هزار بار نگفتم این در تویله نیست درست در بزن !!*عصبی
دازای :چویاااا✨✨
ببین این ساکوراس دختر جدیدمون
پیش پیش پیش بیا بیرون
ساکورا با قدم های آروم اومد بیرون و آروم و بی روح لب زد
ساکورا :کنیچیوا گذای ماس چویا ساما *۹۰ درجه خم میشه(سلام ارباب چویا )
(نکته : منظور از ارباب واقعا ارباب نیست و یعنی ساکورا خیلی زیاد رسمی حرف میزنه)
چویا با تعجب به دختر رو به روش خیره میشه
چویا:میگم ـ
دازای مطمعنی اینو از یتیم خونه آوردی؟
بیشتر میخوره از مراسم تاجگذاری ملکه دزدیده باشی ـ
گونه های ساکورا سرخ شد
دازای :خوشگله نه؟
هرچی بیاین بریم تو حتماساکورا هم گرسنشه
وارد که شدن پشمای ساکورا بیشتر ریخت
یه خونه آپارتمانی دوبلکس بزرگ با یه دکوراسیون اسپرت
/برگااااامممممم ـ/
/حاجی انگار اینا کارخونه دارن ـ/
/شت چه بزرگهههه/
بوی سوشی و توفو تو خونه پیچیده بود
معلوم بود یه شام مفصل تدارک دیدن ـ
چویا :دازای برو وسایل ساکورا رو بزار اتاقش بیا شام بخوریم
چویا غذا ها و ظرف ها رو چید دازای هم اومد نشست
تا اون موقع ساکورا جلو در بود
که یه دفعه صدای دازای بلند شد
دازای:اوی ساکورا بدو دستاتو بشور بیا زود باش دیگه
ساکورا گیج به اطراف نگاه کرد که چویا محکم با قابلمه برنج زد تو کله دازای
ساکورا پشماش ریخت ـ
/یا خود خدا ـ/
/مرد؟زندس؟/
/وای خدا جون من میترسممممممم/
چویا: باکااااااااااا کااااااا تمهههههه(با لحنی که تو ۱۵ سالگی تو کافینت میگفت)
فکر کردی دختر بیچاره علم غیب داره؟
بعد هم قابلمه رو گذاشت رو میز و اومد سمت ساکورا
/یاااااا خود جد بزرگگگگگگگگگ/
/الان منم میکشههعع/
چویا:دنبالم بیا*خونسرد و آروم
ساکورا هم اطاعت کرد
چویا جلو یه در ایستاد
چویا:اینجا دسشویهه بودو دستاتو بشور بیا تا غذات سرد نشده
..........ـ
ایده ای ندارم ـ
پایان پارت
خواستم یکم برم تو جزعیات زندگی دازای و چویا ـ
حالا هرچی
برین بخوابین
گوشه ای از تاریکی
..........ـ
آسانسور متوقف شد و در باز شد
دازای راه افتاد و ساکورا هم مثل جوجه اردکی که دنبال مادرش راه افتاده راه افتاد دنبال دازای
جلو واحد «۱۰»ایستادن
دازای با اون همه چمدون و ساک نمیتونست در بزنه پس ساکورا تا اومد یه قدم جلو بزاره تا در بزنه که دازای با پاش چند تا کوبید به در
یه لحظه یه متر پرید هوا
/وای خدا قلبم اومد تو دهنم ـ/
صدای غر غر همون مردی که پشت گوشی شنیده بود میومد
ساکورا از آشنایی با آدمای جدید متنفر بود ولی میدونست که قراره با کلی آدم جدید آشنا بشه پس سرنوشت تلخشو پذیرفته بود ـ
یکم رفت پشت دازای چون واقعا نمیخواست آدم جدیدی رو ملاقات کنه ـ
هرچند دازای هم چندان فرد آشنایی نبود ـ
در باز شد و ساکورا با دیدن به مرد خوشگل تو یه تیشرت سفید بلند و یه شلوار خونگی مشکی دهنش باز موند
/جدی این پسرهههههههه؟؟/
/حاجی زده رو دست همه دخترا /
/میگم آخه دخترای مملکتم سینگل موندن نگو همه مردا عاشق این میشن ـ/
/به خدا الان به دازای ساما حق میدم ـ/
چویا :تمهههههه
مگه هزار بار نگفتم این در تویله نیست درست در بزن !!*عصبی
دازای :چویاااا✨✨
ببین این ساکوراس دختر جدیدمون
پیش پیش پیش بیا بیرون
ساکورا با قدم های آروم اومد بیرون و آروم و بی روح لب زد
ساکورا :کنیچیوا گذای ماس چویا ساما *۹۰ درجه خم میشه(سلام ارباب چویا )
(نکته : منظور از ارباب واقعا ارباب نیست و یعنی ساکورا خیلی زیاد رسمی حرف میزنه)
چویا با تعجب به دختر رو به روش خیره میشه
چویا:میگم ـ
دازای مطمعنی اینو از یتیم خونه آوردی؟
بیشتر میخوره از مراسم تاجگذاری ملکه دزدیده باشی ـ
گونه های ساکورا سرخ شد
دازای :خوشگله نه؟
هرچی بیاین بریم تو حتماساکورا هم گرسنشه
وارد که شدن پشمای ساکورا بیشتر ریخت
یه خونه آپارتمانی دوبلکس بزرگ با یه دکوراسیون اسپرت
/برگااااامممممم ـ/
/حاجی انگار اینا کارخونه دارن ـ/
/شت چه بزرگهههه/
بوی سوشی و توفو تو خونه پیچیده بود
معلوم بود یه شام مفصل تدارک دیدن ـ
چویا :دازای برو وسایل ساکورا رو بزار اتاقش بیا شام بخوریم
چویا غذا ها و ظرف ها رو چید دازای هم اومد نشست
تا اون موقع ساکورا جلو در بود
که یه دفعه صدای دازای بلند شد
دازای:اوی ساکورا بدو دستاتو بشور بیا زود باش دیگه
ساکورا گیج به اطراف نگاه کرد که چویا محکم با قابلمه برنج زد تو کله دازای
ساکورا پشماش ریخت ـ
/یا خود خدا ـ/
/مرد؟زندس؟/
/وای خدا جون من میترسممممممم/
چویا: باکااااااااااا کااااااا تمهههههه(با لحنی که تو ۱۵ سالگی تو کافینت میگفت)
فکر کردی دختر بیچاره علم غیب داره؟
بعد هم قابلمه رو گذاشت رو میز و اومد سمت ساکورا
/یاااااا خود جد بزرگگگگگگگگگ/
/الان منم میکشههعع/
چویا:دنبالم بیا*خونسرد و آروم
ساکورا هم اطاعت کرد
چویا جلو یه در ایستاد
چویا:اینجا دسشویهه بودو دستاتو بشور بیا تا غذات سرد نشده
..........ـ
ایده ای ندارم ـ
پایان پارت
خواستم یکم برم تو جزعیات زندگی دازای و چویا ـ
حالا هرچی
برین بخوابین
- ۵.۳k
- ۰۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط