مدلینگ (پارت ۷۶)

لیا: خودت بابارو راضی کن لطفااا
کوک: من؟ چجوری؟ *آروم*
لیا: نمیدونم یجوری راضیش کن
کوک: خیل خب
برمیگردم طرف عمو
کوک: عمو
عمو: *سکوت*
کوک: بیین تقصیر من نیس، کار من نیس، من حتی اونو کشتم، دیگه چجوری ثابت کنم لیا رو دوس دارم؟
عمو: باشه باشه *سرد*
لیا: بابا میشه سرد نباشی من بخشیدمش
عمو: باش
لیا: مرسیی

// یک ساعت بعد //
لیا: بریم کوکی؟ خوابم میاد
کوک: بریم
زنعمو: شب اینجا بمونین
لیا: فردا قراره بریم ججو باید وسایل آماده کنم
عمو و زنعمو: بسلامتی
لیا و کوک: ممنون
لیا: خب دیگه ما بریم خدافظ مامان بابای گلم
کوک: خداحافظ
عمو و زنعمو: خدافظ
میریم خونه و براید بغلش میکنم میریم داخل اتاق
بعد عوض کردن لباسا چمدون جم میکنیم
بعد از اینکه تموم شد بغلش میکنم خودمو از پشت پرت میکنم رو تخت (تو این حالت لیا روش خوابیده) محکم بغلش میکنم و لبشو میبوسم و بعد همونجوری میخوابیم

// روز بعد //
// کشتی //
// ویو لونا //
دستام رو لبه کشتی بود و به منظره خیره شده بودم که ته گردنمو میبوسه ، بدنم میلرزه
لونا: دیشب بستت نبود؟ *آروم و خنده*
ته: نه من هیچوقت سیر نمیشم بلکه گرسنه تر میشم*خنده*
لونا: از دست تو *خنده*
ته: *خنده*
لونا: آقای گرسنه تر نمیخوای برام عروسی بگیری؟
ته: چرا نمیخوام فقط صبر کن
لونا: عاووووووو
ته: *خنده*
میریم سمت کوک اینا
دیدگاه ها (۳)

آخرین مرگ

کوک : چه زری‌زدی کوک میخواست بره 🖕🏻 بگیره به فاک بده امه لیا...

از نفرت تا عشق درخواستیپارت 2ات: فاکک(ترس) جونگ کوک: پس بالا...

پارت ۹÷‌ خب چیکار کنم همیشه همینم = من قهرممممممم ( در حال گ...

رمان :( تا وقتی که عاشقت شدم )

پارت دو یوری: مامان دلم برات تنگ میشه خداحافظ لیا: خداحافظ م...

کوچولوی من

وقتی میرین مهمونی ولی...درخواستی ادکلن هم زدم که صدای هول زد...

ادامه ی پارت ۱۹۸

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : ششم » بعد همه سوار ون ها شدن و راه ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط