سناریوی باکوگو و میدوریا باکودکو
{سناریوی شماره ۲}
||پارت پنجم||
نام سناریوی:
《دلم برات تنگ میشه》
مثل فرشته خوابیده بود دلم نیومد بیدارش کنم ولی موقع قرصش بود
آروم صداش زدم
ایزوکو...ایزوکو...با تو ام نفله پاشو دیگه
آروم بلند شود خواست بشینه که جلوشو گرفتم
نمیخواد پاشی الان زخمت بد تر میشه
* هیچی نمیگفت *
خواستم قرصو در بیارم از جلد بدم بهش که دیدم داره سلفه میکه و خون بالا میاره
قلبم داشت تیر می کشیر نکنه حالش بد شده نه نه سریع دوییدم بیرون
باکوگو " پرستار پرستار داره خون بالا میاره
بعد رفتم پیشش و دستش رو گرفتم و بهش
گفتم "آروم باش من پیشتم درد داری هيچی نیست الان پرستار میاد خوب میشی (پرستار اومد( * - * )...)
خواست منو بیرون کنه که ایزوکو با دست بهم اشاره داد [ نرو ] به پرستار گفت
بزار پیشش باشم داره بهم میگه نرو نمیبینی !!!💢
ولم کن تا نکشتمتتتتت💢💢💢💢💢💢💢💢💢
بعد ولم کرد😎 (والااااا خیلی کنه بود 😒)
اومد بهش سُرم زد با چند تا قرص بهش داد که بخوره بعد حالش کم کم بهتر شد ولی انگار هنوز درد داشت ...
دلم داشت تیکه تیکه میشد ...چرا...چرا باید اینقدر اذیت شههههه 💢💢💢
دلم .....دلم میخواست دردش رو کم کنم ولی...ولی نمیتونستم
دستش رو گرفتم و به پرستار گفتم " نمیشه بیحس کننده بهش بزنید یا داروی خواب آور بهش بدید که درد نکنه! ؟💢
بهم گفت " باید از دکترش بپرسم
گفتم " خودم میپرسم
(با خودمگفتماین الان طولش میده خودم برم بهتره )
*مثل جت رفتم و اومدم *
باکوگو " دکتر گفت مشکلی نداره
بعد رفت و یه سوزن باخودش اورد و زد توی سُرم
بعد رفت بیرون قبل از این که بره گفت " باهاش حرف بزن تا خوابش ببره
ادامه دارههههههههههههه 😊💢👌🏻
لایک و کامنت کن عزیزم اصلا اعصاب ندارم
||پارت پنجم||
نام سناریوی:
《دلم برات تنگ میشه》
مثل فرشته خوابیده بود دلم نیومد بیدارش کنم ولی موقع قرصش بود
آروم صداش زدم
ایزوکو...ایزوکو...با تو ام نفله پاشو دیگه
آروم بلند شود خواست بشینه که جلوشو گرفتم
نمیخواد پاشی الان زخمت بد تر میشه
* هیچی نمیگفت *
خواستم قرصو در بیارم از جلد بدم بهش که دیدم داره سلفه میکه و خون بالا میاره
قلبم داشت تیر می کشیر نکنه حالش بد شده نه نه سریع دوییدم بیرون
باکوگو " پرستار پرستار داره خون بالا میاره
بعد رفتم پیشش و دستش رو گرفتم و بهش
گفتم "آروم باش من پیشتم درد داری هيچی نیست الان پرستار میاد خوب میشی (پرستار اومد( * - * )...)
خواست منو بیرون کنه که ایزوکو با دست بهم اشاره داد [ نرو ] به پرستار گفت
بزار پیشش باشم داره بهم میگه نرو نمیبینی !!!💢
ولم کن تا نکشتمتتتتت💢💢💢💢💢💢💢💢💢
بعد ولم کرد😎 (والااااا خیلی کنه بود 😒)
اومد بهش سُرم زد با چند تا قرص بهش داد که بخوره بعد حالش کم کم بهتر شد ولی انگار هنوز درد داشت ...
دلم داشت تیکه تیکه میشد ...چرا...چرا باید اینقدر اذیت شههههه 💢💢💢
دلم .....دلم میخواست دردش رو کم کنم ولی...ولی نمیتونستم
دستش رو گرفتم و به پرستار گفتم " نمیشه بیحس کننده بهش بزنید یا داروی خواب آور بهش بدید که درد نکنه! ؟💢
بهم گفت " باید از دکترش بپرسم
گفتم " خودم میپرسم
(با خودمگفتماین الان طولش میده خودم برم بهتره )
*مثل جت رفتم و اومدم *
باکوگو " دکتر گفت مشکلی نداره
بعد رفت و یه سوزن باخودش اورد و زد توی سُرم
بعد رفت بیرون قبل از این که بره گفت " باهاش حرف بزن تا خوابش ببره
ادامه دارههههههههههههه 😊💢👌🏻
لایک و کامنت کن عزیزم اصلا اعصاب ندارم
- ۱۲.۴k
- ۲۰ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط