{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝑫𝒂𝒓 𝒐𝒎𝒈𝒉𝒆 𝒏𝒆𝒈𝒂𝒉 𝒕𝒐

𝑫𝒂𝒓 𝒐𝒎𝒈𝒉𝒆 𝒏𝒆𝒈𝒂𝒉 𝒕𝒐
(در عمق نگاه تو)
پارت𝟏𝟏
.
.
.
-:"ولی آخه آسمون هم به زمین بیاد باز تو پاتو تو همچین محله‌ای نمیذاری مگه اینکه..."
----
سرش را به سرعت برگرداند تا جمله‌اش را کامل کند که ناگهان باکوگو جلویش آمد، انگشت اشاره‌اش را روی لبانش گذاشت و با چشمانی خمار نگاهش کرد.
هنوز به هم خیره شده بودند؛ آن یکی که اصلاً متوجه دنیای اطرافش نبود و دیگری از همه‌چیز باخبر بود، ولی نمی‌توانست با زبان بیاورد.
بلافاصله رهایش کرد.چهره‌اش را جوری تغییر داد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است و بعد پرسید:
+:"خب فقط به خاطر همین کیف پول زپرتی برگشتی؟ بی‌خیال"
با خنده‌ای هار هارکنان (جمله جدید💔)مسخره‌اش کرد.
ایزوکو هنوز در شوک باقی مانده بود.
- :"ا آره خ...ب"
خودش را جمع کرد.
- :"خب تو برای چی اومدی؟ رفتی دکتر؟"
+:" نه گفتم که خوبم همین‌جوری داشتم می‌گشتم دیدم توی احمق دوباره خودتو انداختی توی دردسر"
و سپس چیزی در ذهنش شکل گرفت، می‌خواست بفهمد آیا هنوز فرصتی دارد؟
+:"ببینم، تو رفته بودی دنبال اوراراکا؟"
- :"نه"
با گفتن همین حرف، جرقه‌ای در دلش جوانه زد.
+:"می‌دونی که من دوستتم ببینم بهش علاقه داری؟"

ایزوکو مشکوک نگاهش کرد.
- :"نه... اوراراکا سان خودش به یه نفر دیگه علاقه داره ولی چرا داری همچین سؤالایی ازم می‌پرسی؟ چرا یهو انقدر جدی شدی؟"
باکوگو تعجب‌زده نگاهش کرد.
+:"اون به یه نفر دیگه علاقه داره؟"
- :"اون به توگا هیمیکو همون زندانیه که آزاد شد، علاقه داره"(بازم میگم این رمان کاملا فرضیه و من قصد هیت توهین ندارم🙏)
قلبش برای لحظه‌ای سبک شد؛ حالا که اوچاکو دلش پیش کس دیگری بود، شاید بالاخره شانس کوچکی برای خودش و ایزوکو باقی مانده بود.
ناگهان ایزوکو تعادلش را از دست داد و چشمانش برای لحظه‌ای رنگ باخت.
باکوگو با سرعت بازویش را گرفت و تکیه‌گاهش شد.
+:"هی... ایزوکو حالت خوبه؟"
انگار که صدایش را نشنیده باشد، دستش را روی شقیقه‌اش گذاشت و چشمان بسته‌اش را فشار داد و صورتش در هم رفت.
+":ایزوکو صدامو می‌شنوی لعنتی؟"
چشمانش را از هم گشود. نفس‌نفس می‌زد.
-:"هیچی نیست من خوبم فقط یه‌خورده سرم گیج رفت"
بعد لبخند زد.
باکوگو بیشتر از قبل نگرانش شد.
+:"ببینم از کی اینجوری شدی؟"
- :"گفتم که چیزی نیس..."
+ :"ایزوکو محض رضای خدا بگو چی شده؟"
نتوانست جلوی بالا بردن صدایش را بگیرد.
ایزوکو که متوجه شده بود باکوگو بیش از حد نگرانش شده است:
- :"چند روزه کاچان نگران نباش فقط به خاطر خستگیه"
+:"همین الان میریم دکتر"
که یکدفعه صدای...

_پایان_
#باکودکو #باکوگو #کاچان #کاتسوکی #ایزوکو #دکو #میدوریا #باکوگو_کاتسوکی #مای_هیرو #ایزوکو_میدوریا
دیدگاه ها (۱)

رمان یک نیمکت فاصله

پارت ششم🧡💚قلبی که به تو تعلق داره        باکودکو[از چشمان ای...

سناریو باکودکو

رمان انفجار و امید

پارت۶(در عمق نگاه تو)چندی بعد ایزوکو آرام چشمانش را باز کرد،...

بالهای سرخ پارت ۱۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط