Iove and the moon

Iove and the moon
Part⑤3

ویو فردا صبح کوک

●با کلی نگرانی از خواب بیدارشدم دیشب در حالی که یونا گریه میکرد به بدبختی خوابوندم

یونا: عشقم بیدار شدی
کوک: حالت خوبه
یونا: ها راستی اون دزدی که دیشب امد چی شد
کوک: الان خبر میگیرم
یونا ‌: وای الان یا از دست تو میمیرم یا آن دزده
کوک: یونا انقدر غر نزن
●یونا نفس عميقي کشید

کوک : سلام چه اتفاقی دیشب افتاده...
نگهبان: قربان انگار دیشب ۳ نفر به خانه شما حمله کردن
کوک: مگه فقط یک نفر نبود
نگهبان: نه قربان آنها الان داخل انبار قدیمی هستن آقای سان وبقیه پیش آنها هستن
کوک: باشه
نگهبان: چشم قربان خدانگهدار

یونا: چرا انقدر قربان قربان میگرد
کوک: میگه شما یاد بگیری
یونا: ببخشید من دو نفرم و تو یه نفر پس معلومه چه کسی به کی قربان
کوک: چه ربطی داشت
یونا: احتمالا یه چیزی بود که من میگم
کوک: باشه امروز از اتاق بیرون نمیری
یونا: چرا
کوک: چون دیشب سه نفربه خانه ما حمله کردن
یونا: خب با بادیگارد ها میرم بیرون
کوک: چندتا خوب و حرفه‌ای باشن میزارم بری
یونا: اخجون

کوک: اما من بهت ردیاب وصل میکنم
یونا: چی اصلا
کوک: باشه پس خونه بمون
یونا: باشههه
کوک: آفرین
یونا : بیا بغلم بعد برو
کوک: ایجوری که من دیگه نمیتونم از این بغل جون بکنم
یونا : بیا بغلم دیگه
کوک: باشه دختر خوبی باشی یونا باشه
یونا: باشه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویو یونا

سلام چطورین

★سلام خانم رئیس

راحت باشین بهم بگین یونا

☆نمیشه قربان

باشه پس بیا بریم

همش داخل ذهنم میگم کی دیشب خواست به ما حمله کنه...
پدرم که اصلا تا حالا ندیدم خواهرم یا یه غریبه نمیدونم فقط ذهنم و قلبم خسته ست

☆ خانم رئیس

یونا: بله

☆رسیدم

یونا: باشه

نمیدونم سرنوشت بود یا نه اما کسی را دیدم که یک روز آرزوی دیدنش را داشتم

یونگی: سلام تو همون دختر خوشگله مدرسه بودی

خیلی سرد جواب دادم :
سلام نمیدونم

خشکش زد چون من تاحالا تا این قدر باهاش سرد نبودم

یونگی: ازدواج کردی؟

یونا: بله چطور؟

یونگی: هی..چی هیچی فقط برام سوال بود

یونا: خوبه

☆خانم رئیس باید بریم

یونا : باشه

خرید کردنم که تمام شد میخواستم به خانه برم اما دوباره با او برخورد کردم

یونگی: تجديد دیدار

جوابی ندادم و فقط رد شدم

☆خانم یکم بی ادبی نکردین

یونا: نه اخه آدم درستی نیست

☆آها پس کار خوبی کردین

#عشق_وماه
دیدگاه ها (۰)

Iove and the moonPart30ویو فردا صبح کوک: سلام یونا: سلام چه ...

P9 . PRISAN MAFIA.

#برادر ناتنی من

(کشتار مافیا) «پارت 3»سوجین: بزن بریم بازی رو شروع کنیم (درح...

رئیس دوست داشتنی من پارت سیزدهم 🩷صبح بود من در سرکار بودم وم...

the first lie

به جست و جوی رویایی زیبا [ پارت ۱ ]

حمله وحشیانه پلیس آلمان به دختر معترضپلیس باید اینجوری باشهی...

پارت ۱۲نیلسو و جونگکوک از کلاس بیرون اومدن و وارد راهروی خلو...

#عشق_بعد_نفرت پارت: 3ویو اتکه چشمم خورد به یه مغازه لباس فرو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط