چند روز از ورود چویا و سلیا به قصر وستالیس گذشته بود.
چند روز از ورود چویا و سلیا به قصر وستالیس گذشته بود.
چویا همراه چند خدمتکار دیگر از یکی از سالنهای بزرگ قصر عبور میکرد. کارت کوچکی که به لباسش وصل شده بود، مسیر کارهای روزانهاش را مشخص میکرد.
هانا چند قدم جلوتر از آنها حرکت میکرد و با صدای آرام اما جدی گفت:
«بعد از تمیز کردن سالن شرقی، مستقیم به آشپزخانه برید. بعد از اون هم اتاق مهمانها رو مرتب کنید. هیچکس حق نداره از برنامهاش عقب بمونه.»
چویا فقط سرش را تکان داد.
«باشه.»
چند قدم دیگر برداشتند.
ناگهان صدای باز شدن درهای بزرگ قصر در انتهای سالن پیچید.
همهی خدمتکارها ایستادند.
صدای قدمهای چندین سرباز از دور شنیده میشد.
چویا با تعجب سرش را بالا آورد.
«چی شده؟»
یکی از خدمتکارهای قدیمی که کنار او بود، با عجله گفت:
«ولیعهد برگشته.»
چشمان چویا برای لحظهای ثابت ماند.
ولیعهد؟
همان کلمه کافی بود تا قلبش برای لحظهای تندتر بزند.
صدای قدمها نزدیکتر شد.
اول چند سرباز وارد سالن شدند.
بعد فرمانده یون.
وزیر جنگ.
و در میان آنها...
مرد جوانی با شنل زرشکی و لباسهای سیاه وارد قصر شد.
موهای قهوهای تیرهاش کمی بههم ریخته بود و رد خستگی در چهرهاش دیده میشد. لباسش هنوز نشانههایی از میدان جنگ داشت.
دازای اوسامو.
ولیعهد وستالیس.
همین که وارد سالن شد، تمام افراد حاضر سر جای خود ایستادند.
خدمتکارهای ارشد زانو زدند و سرشان را پایین انداختند.
«خوش آمدید، ولیعهد.»
چند سرباز تعظیم نظامی کردند.
حتی خدمتکارهای تازهوارد که هنوز با قوانین قصر آشنا نبودند، با دیدن رفتار بقیه سریع سرشان را پایین انداختند.
اما چویا...
خشکش زده بود.
صدای یکی از خدمتکارها را شنید:
«ولیعهد اوسامو خسته به نظر میرسن...»
چشمان چویا آرام روی مرد جوان ثابت ماند.
ولیعهد اوسامو...
ناگهان تمام صداهای اطراف برایش محو شدند.
خانهی سوخته...
خون روی زمین...
مادرش...
پدرش...
هلیا...
و بعد پنج ماه گرسنگی و اسارت.
دستانش ناخودآگاه مشت شدند.
ناخنهایش در کف دستش فرو رفتند.
با خودش زمزمه کرد:
«پس... اینه.»
نفسش سنگین شد.
«این همون ولیعهده...»
مردی که تمام این مدت اسمش را در ذهنش تکرار کرده بود.
مردی که او را مقصر نابودی خانوادهاش میدانست.
دازای در همان لحظه از کنار آنها عبور کرد.
چویا برای یک لحظه به چشمانش نگاه کرد.
چشمهای دازای سرد و خسته بودند.
اما چیزی در نگاهش بود که چویا انتظارش را نداشت.
او شبیه هیولایی که چویا در ذهنش ساخته بود نبود.
دازای بدون اینکه بداند دختر روبهرویش چه کسی است، از کنار او رد شد.
اما درست چند قدم بعد ایستاد.
چند لحظه به عقب نگاه کرد.
چویا هنوز همانجا ایستاده بود.
دازای با تعجب به او نگاه کرد.
بقیه خدمتکارها سرشان پایین بود.
اما این دختر...
به او خیره شده بود.
دازای ابرویش را کمی بالا برد.
«...»
چویا سریع نگاهش را پایین انداخت.
دازای چند ثانیه دیگر به او نگاه کرد و سپس به راهش ادامه داد.
اما برای چویا...
همه چیز تغییر کرده بود.
لبهایش را به هم فشرد و در دلش گفت:
«پیدات کردم... ولیعهد اوسامو.»
اشکی که گوشهی چشمش جمع شده بود را سریع پاک کرد.
«این بار... من خودم بهت نزدیک میشم.»
و برای اولین بار، هدفش درست چند قدم از او عبور کرده بود.
___________________________
ادامه دارد....
(سوفی : دستم دردنکنه خسته شدم 🗿💔 ب و این که یه سوال بچه ها رمان رو ادبی بنویسم یا عامیانه ؟ بگید)
چویا همراه چند خدمتکار دیگر از یکی از سالنهای بزرگ قصر عبور میکرد. کارت کوچکی که به لباسش وصل شده بود، مسیر کارهای روزانهاش را مشخص میکرد.
هانا چند قدم جلوتر از آنها حرکت میکرد و با صدای آرام اما جدی گفت:
«بعد از تمیز کردن سالن شرقی، مستقیم به آشپزخانه برید. بعد از اون هم اتاق مهمانها رو مرتب کنید. هیچکس حق نداره از برنامهاش عقب بمونه.»
چویا فقط سرش را تکان داد.
«باشه.»
چند قدم دیگر برداشتند.
ناگهان صدای باز شدن درهای بزرگ قصر در انتهای سالن پیچید.
همهی خدمتکارها ایستادند.
صدای قدمهای چندین سرباز از دور شنیده میشد.
چویا با تعجب سرش را بالا آورد.
«چی شده؟»
یکی از خدمتکارهای قدیمی که کنار او بود، با عجله گفت:
«ولیعهد برگشته.»
چشمان چویا برای لحظهای ثابت ماند.
ولیعهد؟
همان کلمه کافی بود تا قلبش برای لحظهای تندتر بزند.
صدای قدمها نزدیکتر شد.
اول چند سرباز وارد سالن شدند.
بعد فرمانده یون.
وزیر جنگ.
و در میان آنها...
مرد جوانی با شنل زرشکی و لباسهای سیاه وارد قصر شد.
موهای قهوهای تیرهاش کمی بههم ریخته بود و رد خستگی در چهرهاش دیده میشد. لباسش هنوز نشانههایی از میدان جنگ داشت.
دازای اوسامو.
ولیعهد وستالیس.
همین که وارد سالن شد، تمام افراد حاضر سر جای خود ایستادند.
خدمتکارهای ارشد زانو زدند و سرشان را پایین انداختند.
«خوش آمدید، ولیعهد.»
چند سرباز تعظیم نظامی کردند.
حتی خدمتکارهای تازهوارد که هنوز با قوانین قصر آشنا نبودند، با دیدن رفتار بقیه سریع سرشان را پایین انداختند.
اما چویا...
خشکش زده بود.
صدای یکی از خدمتکارها را شنید:
«ولیعهد اوسامو خسته به نظر میرسن...»
چشمان چویا آرام روی مرد جوان ثابت ماند.
ولیعهد اوسامو...
ناگهان تمام صداهای اطراف برایش محو شدند.
خانهی سوخته...
خون روی زمین...
مادرش...
پدرش...
هلیا...
و بعد پنج ماه گرسنگی و اسارت.
دستانش ناخودآگاه مشت شدند.
ناخنهایش در کف دستش فرو رفتند.
با خودش زمزمه کرد:
«پس... اینه.»
نفسش سنگین شد.
«این همون ولیعهده...»
مردی که تمام این مدت اسمش را در ذهنش تکرار کرده بود.
مردی که او را مقصر نابودی خانوادهاش میدانست.
دازای در همان لحظه از کنار آنها عبور کرد.
چویا برای یک لحظه به چشمانش نگاه کرد.
چشمهای دازای سرد و خسته بودند.
اما چیزی در نگاهش بود که چویا انتظارش را نداشت.
او شبیه هیولایی که چویا در ذهنش ساخته بود نبود.
دازای بدون اینکه بداند دختر روبهرویش چه کسی است، از کنار او رد شد.
اما درست چند قدم بعد ایستاد.
چند لحظه به عقب نگاه کرد.
چویا هنوز همانجا ایستاده بود.
دازای با تعجب به او نگاه کرد.
بقیه خدمتکارها سرشان پایین بود.
اما این دختر...
به او خیره شده بود.
دازای ابرویش را کمی بالا برد.
«...»
چویا سریع نگاهش را پایین انداخت.
دازای چند ثانیه دیگر به او نگاه کرد و سپس به راهش ادامه داد.
اما برای چویا...
همه چیز تغییر کرده بود.
لبهایش را به هم فشرد و در دلش گفت:
«پیدات کردم... ولیعهد اوسامو.»
اشکی که گوشهی چشمش جمع شده بود را سریع پاک کرد.
«این بار... من خودم بهت نزدیک میشم.»
و برای اولین بار، هدفش درست چند قدم از او عبور کرده بود.
___________________________
ادامه دارد....
(سوفی : دستم دردنکنه خسته شدم 🗿💔 ب و این که یه سوال بچه ها رمان رو ادبی بنویسم یا عامیانه ؟ بگید)
- ۲.۳k
- ۰۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط