_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️
انزو چند لحظه به خواهرش نگاه کرد.
مشخص بود از کاری که کرده ناراحته، ولی چیزی نگفت.
ریگیلوس که متوجه حالش شده بود، آرام گفت:
«عصبانیتت رو سر خواهرت خالی نکن.»
انزو جواب نداد.
فقط چوبدستیش رو محکم‌تر گرفت.
همان موقع صدای قدم‌هایی از راهرو آمد.
همه برگشتند.
اما این بار...
صدای قدم‌ها خیلی آشنا بود.
صدای پاندورا.
ایوان فوراً جلو رفت.
«پاندورا؟»
از تاریکی صدایش آمد:
«منم.»
چند ثانیه بعد، پاندورا از پیچ راهرو ظاهر شد.
اما تنها نبود.
جنا کنارش ایستاده بود.
پاندورا نفس‌نفس می‌زد.
«باید بریم. سریع.»
ایوان جلو رفت.
«کجا بودید؟»
پاندورا جواب نداد.
فقط به پشت سرش نگاه کرد.
«چون چیزی دنبالمونه.»
و درست پشت سرشان...
صدای قدم دیگری شنیده شد.
دیدگاه ها (۸)

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️باران از عصر شروع شده بود.تا ساعت نه شب، ت...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️تمام پنجره‌هایش یکی‌یکی روشن می‌شدند.و سپس...

🖤 پارت ۴۵ | «خواهر»— «لانا، وایسا!»صدای کوک پشت سرش آمد.اما ...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌وششم 𓆪 🖤🥀اسما با شنیدن آن صدا بی‌اختیار ب...

RESPECT OR DIE : پارت هفدهمجونگ‌کوک چند قدم جلو رفت...درِ سا...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۴۸سامان هنوز کنار در ایستاده بود....

𓆩 پارت ۳۳ 𓆪 🖤ات آرام درِ اتاق را بست و به راهرو نگاه کرد.صدا...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_7 فصل چهارم | ص...

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁 28یونگی که کنار دیوار ایستاده بو...

LESSON

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط