{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دریاچه خونین :

دریاچه خونین :
فصل دوم _ پارت 1


صبح شده بود خورشید داشت طلوع می کرد همجا در سکوت بود...
صدای جیغ باز شدن در فلزی در فضای انباری چرخید...
چویا در جای خود جابه‌جا شد...
چند سرباز وارد شدند...
برده ها بلند شدند
و سرباز ها ان ها را صف کردند...
چویا هنوز خواب‌آلود بود چشمانش را ارام مالید...
با صدای بلند یک سرباز به خودش امد...
سرباز: اسامی که خونده میشن به عنوان خدمتکار و سرباز امروز به پایتخت منتقل می شوند و به قصر برده میشن...
اسامی خونده شده بودند و حدود 300 خدمتکار و 500 سرباز که از ماریامالا بودند قرار بود به کشور وستالیس خدمت کنند.
5 کامیون بزرگ برای انتقال سرباز ها و خدمتکار ها به پایتخت آماده بودند...
کامیون ها شروع به حرکت کردند... چویا:
تقریبا ساعت 7 صبح هست...
من توی کامیون شماره چهار هستم و با سلیا جدا افتادم ولی مطمئنم که اونم سوار یکی از کامیون ها شده...
جمعیت زیادی تو کامیون هست و هر چند لحظه یک بار کامیون تکان میخورد...
واقعا خیلی آزار دهنده هست که قراره به کشور که تمام زندگیم رو نابود کرده خدمت کنم ولی من به خاطر خدمت به اونجا وارد نشدم...

____
ادامه دارد...
________________________
دیدگاه ها (۸)

حعییییییییی گند زدم توش

دریاچه خونین :فصل دوم _ پارت دومساعت از 6 صبح سه دقیقه گذشته...

منو ببخش لیوای😔😔

اون نگاه چویا برابر هزارتا فحش بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط