#چندپارتی
#چندپارتی
موضوع:(وقتی میاد خواستگاریت اما بابات ردش میکنه)
لینو/ا.ت
P:1
سرت پایین بود و داشتی لیوان ها رو مرتب میکردی که با احساس حضور شخصی، سرت رو بالا آوردی و یا پسر جوونی مواجه شدی.
با دیدن چهره بی نقصش نفس کشیدن یادت رفت..
اون پسر انگار از دل انیمه ها بیرون اومده بود. چشمای نسبتا درشت و براقش.. صورت گرد و دندون های خرگوشیش که بخاطر لبخندش به خوبی مشخص بود و موهای قرمزش که تیر اخر رو میزد..
خب باید بگم اون پسر بدون شک تایپت بود!
قدش متوسط بود اما هیکل خوبی داشت. استایلش هم..بزارید نگم که چقدر عالی بود و چقدر بهش میومد..!
با شنیدن کلمه «ببخشید!؟» از زبونش که قطعا بخاطر جلب کردن توجهت به خودش بود، از عالم هَپَروت بیرون اومدی و به پسر مقابلت نگاه کردی..
ا.ت: چی نیاز دارید اقا؟
انگار اون احساس یه چیز متقابل بود چون برای لحظهای احساس کردی اون پسر محو چیزی شده. و خب از اونجایی که کس دیگه ای بجز تو پشت میز اصلی کافه نبود، مطمئن شدی که به خودت خیره شده.
ا.ت: آقا؟!
اون با شنیدن صدات اول آروم سرش رو تکون داد و بعد چندباری پشت سر هم پلک زد و دوباره بهت نگاه کرد..
اما خب حداقل اینبار هوشیار بود!
لینو: بله؟
ا.ت: پرسیدم، چی نیاز دارید؟
اون سرش رو چرخوند سمت تخته سیاه کوچیکی که روی میز بود و بعد از چند ثانیه فکر کردن بلاخره سفارشش رو گفت و رفت سمت میزی و نشست..
----------------------------------------
میتونم به جرئت بگم که اون روز.. برای اولین بار یه شکوفه کوچیک و قشنگ تو قلب هرجفتتون، جوونه زد..!
بعد از اون روز مینهو آخر هر هفته به کافه میومد و همون سفارش قبلی رو میداد. رسما شده بود از مشتری های همیشگیتون.
بعد از اولین دیدارت با مینهو، هیچ وقت فکرشم نمیکردی که یروزی برسه که اون تو رو به برج نامسان دعوت کنه و زیر برف و آتیش بازی ازت بخواد که باهاش قرار بزاری!
اول وقتی پیشنهادش رو شنیدی خیلی تعجب کردی اما با فکر به احساسات خودت و متقابل بودنش، درخواستش رو پذیرفتی.
#straykids #bangchan #leeknow #cangbin #hyunjin #han #felix #seungmin #jeongin
موضوع:(وقتی میاد خواستگاریت اما بابات ردش میکنه)
لینو/ا.ت
P:1
سرت پایین بود و داشتی لیوان ها رو مرتب میکردی که با احساس حضور شخصی، سرت رو بالا آوردی و یا پسر جوونی مواجه شدی.
با دیدن چهره بی نقصش نفس کشیدن یادت رفت..
اون پسر انگار از دل انیمه ها بیرون اومده بود. چشمای نسبتا درشت و براقش.. صورت گرد و دندون های خرگوشیش که بخاطر لبخندش به خوبی مشخص بود و موهای قرمزش که تیر اخر رو میزد..
خب باید بگم اون پسر بدون شک تایپت بود!
قدش متوسط بود اما هیکل خوبی داشت. استایلش هم..بزارید نگم که چقدر عالی بود و چقدر بهش میومد..!
با شنیدن کلمه «ببخشید!؟» از زبونش که قطعا بخاطر جلب کردن توجهت به خودش بود، از عالم هَپَروت بیرون اومدی و به پسر مقابلت نگاه کردی..
ا.ت: چی نیاز دارید اقا؟
انگار اون احساس یه چیز متقابل بود چون برای لحظهای احساس کردی اون پسر محو چیزی شده. و خب از اونجایی که کس دیگه ای بجز تو پشت میز اصلی کافه نبود، مطمئن شدی که به خودت خیره شده.
ا.ت: آقا؟!
اون با شنیدن صدات اول آروم سرش رو تکون داد و بعد چندباری پشت سر هم پلک زد و دوباره بهت نگاه کرد..
اما خب حداقل اینبار هوشیار بود!
لینو: بله؟
ا.ت: پرسیدم، چی نیاز دارید؟
اون سرش رو چرخوند سمت تخته سیاه کوچیکی که روی میز بود و بعد از چند ثانیه فکر کردن بلاخره سفارشش رو گفت و رفت سمت میزی و نشست..
----------------------------------------
میتونم به جرئت بگم که اون روز.. برای اولین بار یه شکوفه کوچیک و قشنگ تو قلب هرجفتتون، جوونه زد..!
بعد از اون روز مینهو آخر هر هفته به کافه میومد و همون سفارش قبلی رو میداد. رسما شده بود از مشتری های همیشگیتون.
بعد از اولین دیدارت با مینهو، هیچ وقت فکرشم نمیکردی که یروزی برسه که اون تو رو به برج نامسان دعوت کنه و زیر برف و آتیش بازی ازت بخواد که باهاش قرار بزاری!
اول وقتی پیشنهادش رو شنیدی خیلی تعجب کردی اما با فکر به احساسات خودت و متقابل بودنش، درخواستش رو پذیرفتی.
#straykids #bangchan #leeknow #cangbin #hyunjin #han #felix #seungmin #jeongin
- ۱.۷k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط